بادیگاردسردمن

#بادیگارد_سرد_من



پارت ³



ویو لارا_



____ نگاه‌های ناخواسته و ماموریت مخفی


از آن شب به بعد، همه چیز تغییر کرده بود. یونگی دیگر مرا “دختر بچه” خطاب نمی‌کرد، حتی اسمم را هم به زبان نمی‌آورد. وقتی لازم بود حرفی بزند، صدایش کوتاه و بی‌روح بود، انگار که با یک شیء بی‌جان طرف است....


نگاهش دیگر مرا تحقیر نمی‌کرد، بلکه از من دوری می‌کرد، انگار که دیدن من، یادآور شکستی بود که نمی‌خواست به آن اعتراف کند. غرورش، آن دیوار بلند و نفوذناپذیری که دور خودش کشیده بود، حالا ترک برداشته بود و این را در نگاه‌های دزدیده‌اش می‌فهمیدم؛ نگاه‌هایی که سریع می‌آمدند و سریع‌تر ناپدید می‌شدند.....


او دیگر در حضور من راحت نبود. حضورم مثل یک لکه ننگ روی گذشته‌ی شکست‌ناپذیرش بود. این حسِ ناخوشایندِ من، برای من فرصتی بود که باید از آن استفاده می‌کردم....


یک روز بعدازظهر، یونگی برای دیداری با یکی از تاجران بزرگ وارد مذاکره شده بود و طبق معمول، خانه در سکوت نسبی فرو رفته بود. محافظان و خدمتکاران مشغول کارهای خود بودند و من فرصت را غنیمت شمردم. هدفم اتاق کار یونگی بود؛ جایی که می‌دانستم اطلاعات کلیدی می‌تواند در آن پنهان باشد...


با احتیاط به سمت بالکن طبقه دوم که اتاق کار یونگی در آن قرار داشت، حرکت کردم. کلید اصلی را داشتم، اما می‌خواستم همه چیز طبیعی به نظر برسد. به محض ورود به راهرو، یکی از محافظان قدیمی یونگی، آقای پارک، را دیدم که داشت از کنارم رد می‌شد...

“کجا تشریف می‌برید، خانم؟”

لحنش کمی کنجکاو بود.

لبخندی زدم و یک پوشه که از قبل آماده کرده بودم را نشانش دادم. پوشه dosyایی خالی بود، اما ظاهری رسمی داشت.

“آقای مین گفتن این پوشه رو بدم بهشون و بگذارمشون توی اتاق کارشون. ظاهراً مربوط به یه معامله جدیده.”


آقای پارک نگاهی گذرا به پوشه انداخت و سری تکان داد.

“حتماً. زحمت کشیدید.”


این بهانه کافی بود. با خیال راحت وارد اتاق کار یونگی شدم. بوی سیگار برگ و چرم کهنه در فضا پیچیده بود. میز کار عظیم و مرتبش، پر از اسناد و مدارک بود. اما چشم من به دنبال چیز دیگری بود؛ یک پوشه خاص که می‌دانستم در کشوی سمت چپ میز، زیر اسناد دیگر پنهان شده است....


با دستانی که کمی می‌لرزید، کشوی سمت چپ را باز کردم. زیر انبوهی از پرونده‌های مربوط به تجارت اسلحه و مواد مخدر، پوشه‌ی مورد نظرم را پیدا کردم...

جلد قهوه‌ای رنگی داشت و هیچ عنوان یا علامتی روی آن نبود. این همان پوشه‌ای بود که تمام مدت دنبالش بودم...

با سرعت، آن را برداشتم و در کیف دستی‌ام که مثل همیشه همراهم بود، پنهان کردم. قبل از خروج، نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن شوم چیزی را بهم نریخته‌ام. هیچ اثری از حضورم باقی نمانده بود...

حالا، مهم‌ترین بخش کار شروع می‌شد: کشف حقیقت پشت این پوشه‌ی مرموز و برملا کردن تمام جنایات آقای مین.






ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
دیدگاه ها (۰)

بانوم فالو شه فیک نویسههههه@jeon_karina

#بادیگارد_سرد_منپارت ²ویو لارا______شبی که ماسک‌ها افتادسه ش...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹ویو لارا______: سایه‌ای در مهسئول زیر ...

#خدمتکار_VIP_من#پارت۱مسئول پذیرش: اقای اوسامو برای شما اتاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط