𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p29
قطره اشک رقصانی از گوشه ی چشم تهیونگ سر خورد و روی زمین چکید.
درحالی که صداش با ارزش ناشی از گریه همراه بود گفت:«‌چرا انقدر... انقدر سختش می‌کنی؟»
جونگکوک روی زانوهاش نشست:« شاید این من نیستم که سختش میکنم، تهیونگ. »
روی پاهاش ایستاد و دستش رو سمت تهیونگ دراز کرد:« زودباش! »
تهیونگ با تردید به دست جونگکوک که سمتش خم شده بود خیره شد.
«‌ که چی بشه؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت و کمی فکر کرد:« من دیشب قول دادم میبرمت یه رستوران خوب و آدمی نیستم که زیر قولم بزنم! »
تهیونگ چشم غره ای رفت. طوری که برای لحظه ای تنها چیزی که میون مژه هاش که به پلک پایین و بالاش دوخته شده بودند مشخص بود سفیدی مطلق بود.
« فکر کردی من بیکارم که پاشم با تو بیام رستوران؟ به من قول ندادی، به تهیونگ دیشب قول دادی. من و اون از هم جداییم، اینو بفهم. »
دست جونگکوک شل شد و در راستای بدنش قرار گرفت.
« متوجهم که این نفرت شدیدت از ورژن کوچیک ترت ناشی از رفتار نادرست اطرافیانت بوده.. اما نمیتونم انکار کنم که خودت نقش بزرگی توی این تنفر نداشتی.. قبلا گفتم و بازم میگم؛ تا وقتی خودت نتونی خودت رو بپذیری، چطوری انتظار داری بقیه این کار رو انجام بدن؟»
ابروهای تهیونگ خم شدند. پیشانی اش چروک افتاد و چهره اش درهم رفت:« میفهمی چی میگی؟ مشکل همینه؛ تو فکر می‌کنی اون بخشی از منه! من کسی که الان هستم رو پذیرفتم. اما اون کاملا یک آدم جداست. »
جونگکوک که ایستاده بود کمی خم شد و دستش رو روی زانوهاش گذاشت. لحنش کاملا مهربان بود. اما انگار کم کم صبوری‌اش درحال تموم شدن بود.
« مطمئنی؟ ولی من میبینم که تهیونگ امروز، درست مثل تهیونگ دیشب به بوی شکلات لبخند میزنه. اینکه اون با تو متفاوته دلیل نمیشه بخشی از تو نباشه.. این تفاوت، خودش بخشی از شخصیت توعه؛ نه دوتا شخصیت، تهیونگ‌. این دو رو باهم اشتباه نگیر.»
تهیونگ صورتش رو کج کرد و دست به سینه به جونگکوک‌ خیره شد. واقعا حرفی برای گفتن نداشت. انگار منطقش کم کم ناپدید شده بود. اما هنوز چیزهایی در سرش بودند که هنوز نگفته بود..اگر میدونست اون «چیزها» چی هستن قطعا زودتر بهشون اعتراف میکرد تا کم نیاره:« متوجه حرفات نمیشم. »
جونگکوک آهی کشید:« تو فقط مثل چند تکه پارچه با رنگ های مختلفی که به هم دوخته شدن. اینکه هر بخش از پارچه یک رنگ باشه، دلیل بر این نیست که اون تکه ها که به هم دوخته شدن « یک تکه ی کامل پارچه» رو تشکیل ندن. شاید تو اتفاقات دیشب رو فراموش کرده باشی..من نمی‌دونم چه منطقی پشت این اتفاق عجیب و غریبه..اما بدنت هنوز یادشه.. بدنت خوب خاطرات رو به خاطر میاره. بوی شکلات رو..پروانه هارو..»
تهیونگ کمی فکر کرد:« ولی.. اون تکه پارچه یکپارچه نیست! بعدشم، اونجوری هیچکس از پارچه خوشش نمیاد. مثلا کیه که بخواد یه لباس با یک تکه پارچه ی رنگارنگ بدوزه؟»
جونگکوک روی دو زانوش، مقابل تهیونگ نشست. بدنش در راستای بدن تهیونگ خم شده بود. گرمای تنش که با رایحه ی خنک خاک خیس خورده ب عطرش در تضاد بود، حالا دوباره حس میشد.
« اون پارچه فقط یک مدل پارچه ی خاصه. کی گفته همه ی پارچه ها باید یک دست و یک رنگ باشن؟ شاید افراد زیادی باشن که منطق زیبایی اون پارچه رو متوجه نشن، اما تعداد زیادی از آدم های خاص و با سلیقه هست که زیبایی اون پارچه رو میبینن. »
چشم های براق تهیونگ که چون اینه عمل میکردند درحالی که میلرزیدند به زمین دوخته شده بودند.
با تردید گفت:« ولی... ولی نمیشه که ادم چند شخصیت و پارچه چند رنگ داشته باشه! »
جونگکوک کم کم از بازی دفاعی تهیونگ خسته شده بود:« کی این رو گفته؟ گاهی بعضی چیز ها پیچیده ترن.. اینکه درکشون ساده نیست دلیل نمیشه کلا فهمیدنشون رو ول کنی. آدما پیچیده ان.. از نوع های مختلف. بعضی آدم ها در ظاهر هم پیچیده هستن و بعضی هاشون در ظاهر ساده و در باطن چیزهای زیادی برای گفتن دارن.... اینطوری نیست که همه مون توی طبقه های خاصی دسته بندی بشیم یا با کلمات خاصی کاملا توصیف بشیم. »
دیدگاه ها (۴۴)

سلامسلامم. دوباره ادیت زدمم. این واقعا وضعیت منهه

@jeon_nnn100 میشه لطفاً حمایت بشههه؟شاید فکر کنید فیکشنای من...

سلامسلااامم. از فیکمون ادیت زدم نظرتون؟ عشقم تا صبح گزارش کن...

سلامسلامم. روالین؟ ادیت جدید زدم چون حوصلم سر رفته بود. رو ز...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌قلب جونگکوک مچاله شد.. اون بچه حتی ن...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p۳۰ تهیونگ کمی فکر کرد. اینبار با خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط