قسمت سه

قسمت سه
چاقوی مرگ🔪 قسمت سوم
الان ۷ سال از اون ماجرا میگذره؛من۱۳سالمه.
روز اول دبیرستانه،فقط میخوام زودتر تموم شه دارم میمیرم آخه تا الان با هیچکی دوست نشدم ولی فقط مسئله این نیست من باهاش زیاد مشکلی ندارم ولی خب فکر کن ۳ ساعت توی جای خیلی بد گیر افتاده باشی. الان ۱ ساعت ازدبیرستان گذشته مامانم بهم زنگ زد و گفت که داییت مرده یعنی که... خب کشتنش نمیدونم الان خوشحال باشم یا ناراحت ولی اون لحظه که این و بهم گفت تمام اون لحظه هایی که کریستین داشت منو میکشت یادم اومد.
بچه ها شاید این قسمت داستان براتون جالب نباشه راستی من دیگه از این به به بعد به جای ناپدری مینویسم کریستین چون اسم ناپدریه کریستینه برای ادامه ی داستان برام
دیدگاه ها (۰)

قسمت چهارچاقوی مرگ🔪 قسمت چهارمامروز روز دوم دبیرستانه وقتی ک...

سلام قسمت پنجچاقوی مرگ🔪 قسمت پنجمبالاخره تولدمه امروز دیگه م...

چاقوی مرگ🔪 قسمت دومیه چاقو تیز از آشپزخونه آورد،تعجب کرده بو...

پارت سیزدهم - قاتل عاشق من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط