"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"


#part_26🍷🎸


مرسدس سیاه رنگ بابا که حالا به خاطر گرد و غبار ، تبدیل شده بود به خاکستری،جلوی خونه هلیا خودنمایی میکرد...



وارد ماشین شدم و لبخندی تحویل بابا دادم...

-سلام بابا...


بابا مثل همیشه خندون،خم شد و پیشونیم رو بوسید...


با صدایی که خستگی ازش معلوم بود لب زد:
-سلام عزیز بابا...


درحالی که پاش رو میزاشت روی پدال گاز گفت:

-بریم که مادرت میخواد هردومون رو توی محوطه ی عمارت به سیخ بکشه...


هر دو زدیم زیر خنده...



این لحظه ها کم پیش میومد...

بابا هیچوقت خونه نبود...
همش بیمارستان بود و سرش با مریضاش گرم بود...

اونقدری که حتی وقت نداشت بره حمام یا موهاش رو شونه کنه...


زیر چشماش از خواب کم حسابی گود افتاده بود...

رنگش حسابی پریده بود، چون نمیتونست سر وقت غذا بخوره...


بعد یه هفته بالاخره تصمیم گرفته بیاد خونه...


اونم من میدونم که به خواست خودش نبوده و مامان مجبورش کرده، به خواطر مهمونا...



فضای ماشین توی سکوت غرق شده بود...

تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم...


رو به بابا لب زدم:
-بابا تروخدا یه دستی به ماشینت بکش...


اخم ساختگی ای کردم ...


-گرد و غبار، همه جاش رو پوشونده...



بابا مثل همیشه با قیافه ای آروم بیخیال شونه ای بالا انداخت...


¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
دیدگاه ها (۰)

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_27🍷🎸با صدایی از توی ...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_28🍷🎸فقط میدونم که قب...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_25🍷🎸پیتزای توی دهنمو...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_24🍷🎸هلیا چشمک شیطانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط