بقیه پارت 26

بقیه پارت 26

جینا: حتی با اینکه همیشه باهام سرد بود....نمیدونم چرا وقتی دیدم زخمی شدی. انقدر ترسیدم

صداش لرزید..

جینا: فقط... زودتر بیدار شو

چند دقیقه بعد، دستمالی برداشت و کمی آب روی اون ریخت.

آروم دستمال رو روی پیشونی جونگکوک گذاشت.

جینا: تب نکنی...

بعد دوباره دستش رو گرفت.

جینا: من اینجام.

زمان گذشت.

جینا هنوز کنار تخت نشسته بود و اشک می‌ریخت.

تا اینکه...

یک حرکت خیلی کوچیک حس کرد.

جینا سرش رو بالا آورد.

جینا: جونگکوک؟...

دست جونگکوک کمی تکون خورد.

جینا با چشم‌های گرد شده از جا بلند شد.

جینا: بچه‌هاااااااا!

همه با عجله وارد اتاق شدن.

جنا: چی شده؟!

جینا: دستش تکون خورد!

یونگی سریع کنار تخت رفت.

یونگی: جونگکوک؟

چند ثانیه بعد، چشم‌های جونگکوک کمی باز شد.

جیمین: آروم باش... تازه بیدار شدی.

جونگکوک با صدای ضعیفی گفت:

جونگکوک: اینجا... کجاست؟

یونگی: امنی. نگران نباش.

جونگکوک نگاهش رو بین بقیه چرخوند.

جونگکوک: همه سالمید؟

جیمین: آره. همه خوبیم.

جونگکوک نفس راحتی کشید.

بعد نگاهش روی جینا ثابت موند.

جینا هنوز اشک روی صورتش بود.

جونگکوک: تو... چرا گریه کردی؟

جینا سریع اشکاش رو پاک کرد.

جینا: هیچی...

جونگکوک: دروغ نگو.

جینا: تو چند ساعت بیهوش بودی! معلومه گریه می‌کنم!

جنا با دیدن این صحنه آروم لبخند زد.

جیمین: خب، حالا که بیدار شدی، باید چیزی بخوری.

جونگکوک: اشتها ندارم.

جینا: مهم نیست. باید یه چیزی بخوری.

جونگکوک: گفتم اشتها ندارم.

جینا: منم گفتم باید بخوری.

تهیونگ زیر لب خندید.

تهیونگ: هنوز کامل بیدار نشده، دعواش شروع شد 😂

جینا رفت سمت آشپزخونه و یه بشقاب شام براش آورد.

جینا: حداقل چند قاشق.

جونگکوک چند لحظه به بشقاب نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

جونگکوک: باشه.

همه نفس راحتی کشیدن.

جینا بشقاب رو کنار تخت گذاشت.

جینا: فقط آروم.

جونگکوک: می‌دونم.

چند لحظه سکوت شد.

بعد جونگکوک دوباره به جینا نگاه کرد.

جونگکوک: ممنون...

جینا با تعجب نگاهش کرد.

جینا: برای چی؟

جونگکوک: اینکه موندی.

جینا چیزی نگفت.

فقط آروم لبخند زد.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، اتاق پر از سکوت سنگین نبود...

همه خوشحال بودن که جونگکوک بالاخره بیدار شده بود.

اما هیچ‌کس نمی‌دونست حمله امروز فقط شروع ماجرا بوده...

ادامه دارد...

چطور بوددد؟ 💋❤️
دیدگاه ها (۶)

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

وقتی دلدرد داشتی...(پایانی)جیمین ذره‌ای دستش رو روی دلت فشار...

part 35جونگکوک« آخی خوابش برد»تهیونگ«میگم بهتره دست نزنیم هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط