“Love’s light in vengeance’s dark.”
“Love’s light in vengeance’s dark.”
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹⁰
ات چشمهایش را بست.
اعصاب ندارم نارا.»
چه بد.»
زن لبخند تمسخرآمیزی زد.
باید اعصاب داشته باشی. چند روز دیگه نامزدت میاد.»
ات فوراً اخم کرد.
اون نامزد من نیست.»
هست.»
نیست.»
هست.»
ات پوزخند زد.
من حتی قیافهشو هم نمیخوام ببینم.»
و با طعنه گفت:
مامان خونده جونم »
و بدون توجه به چهرهی عصبی نارا از آنجا دور شد.
---
همان موقع...
داخل ویلای ساحلی...
تهیونگ روی زمین نشسته بود و با بم بازی میکرد.
به خدا این سگ از صاحبش اجتماعیتره.»
بم دمش را تکان داد.
جیمین خندید.
اما جونکوک هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش به دریا بود.
و ذهنش جای دیگری.
بیست سال پیش...
خون...
فریاد...
و مردی که زندگیاش را نابود کرده بود.
انگشتانش مشت شدند.
این بار...
قرار نبود کسی فرار کند.
...
خورشید پرتو هایش را همه جا پخش کرده بود.
به تابلو چوبی و کهنه قهوهخانه نگاهی انداخت، کمی سرش رو خم کرد و واردش شد
تهیونگ با صدای بلند داد زد:
عمو هیونننن »
مرد مسنی که پیراهن چهارخانه ای آبی رنگ تنش بود لبخندی زد و گفت:
من اینجام چرا داد میزنی »
جیمین روی صندلی چوبی نشست و گفت:
ولش کن عمو این همیشه اینجوریه »
تهیونگ قیافه پوکری گرفت و گفت:
دارم میشنوما... اینارو ول کن عمو ببین کی اومده »
مرد نگاهی دقیق به پسر انداخت. خنده ای روی لبش اومد
جونکوک خودتی »
چه خبر عمو »
مرد محکم پسر رو در آغوشش کشید
چقدر بزرگ شدی »
چند دقیقه ای بود غرق صحبت بودند
پیرمرد نگاهی جدی به پسر انداخت؛ گفت:
چرا خودتو با خانواده کیم درگیر میکنی؛ دشمن تو لی ها هستن »
کمی از چاییشو نوشید و گفت:
یوجون هم به اندازه تهمین کثیفه »
نگاه مرد نرم تر شد
فقط یادت باشه کثیفی هارو بدون صدمه زدن به خودت پاک کن »
پسر به پایین خیره شد. خودش خوب میدونست توی این راه هر اتفاقی احتمال دارد.
در آن طرف شهر. در عمارت بزرگ کیم ها؛ همه سر میز بزرگ جمع شده بودند
وویو با نگاه های خیره ات رو تماشا میکرد؛ که باعث اذییت شدن دختر میشد.
نارا نگاهی به یوجون انداخت؛ با چشم و ابرو چیزی بهش فهمند
یوجون صدایش را صاف کرد
همه گوش کنید؛ آخر هفته عروسی داریم »
گوشه لب وویو بالا رفت. قشق از دست دختر افتاد.
چی؟؟ »
یوجون تکرار کرد
آخر هفته عروسی داریم، تا همین الانم خیلی لفتش دادیم »
ات سعی کرد بغضشو نادیده بگیره
بابا!! »
کیان عصبی بود. میدونست نمیتونه این تصمیم رو عوض کنه و همین بیشتر عذابش میداد.
اینم یه پارت دیگه💙
🩷بخاطر حمایت ها مرسییییییی
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹⁰
ات چشمهایش را بست.
اعصاب ندارم نارا.»
چه بد.»
زن لبخند تمسخرآمیزی زد.
باید اعصاب داشته باشی. چند روز دیگه نامزدت میاد.»
ات فوراً اخم کرد.
اون نامزد من نیست.»
هست.»
نیست.»
هست.»
ات پوزخند زد.
من حتی قیافهشو هم نمیخوام ببینم.»
و با طعنه گفت:
مامان خونده جونم »
و بدون توجه به چهرهی عصبی نارا از آنجا دور شد.
---
همان موقع...
داخل ویلای ساحلی...
تهیونگ روی زمین نشسته بود و با بم بازی میکرد.
به خدا این سگ از صاحبش اجتماعیتره.»
بم دمش را تکان داد.
جیمین خندید.
اما جونکوک هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش به دریا بود.
و ذهنش جای دیگری.
بیست سال پیش...
خون...
فریاد...
و مردی که زندگیاش را نابود کرده بود.
انگشتانش مشت شدند.
این بار...
قرار نبود کسی فرار کند.
...
خورشید پرتو هایش را همه جا پخش کرده بود.
به تابلو چوبی و کهنه قهوهخانه نگاهی انداخت، کمی سرش رو خم کرد و واردش شد
تهیونگ با صدای بلند داد زد:
عمو هیونننن »
مرد مسنی که پیراهن چهارخانه ای آبی رنگ تنش بود لبخندی زد و گفت:
من اینجام چرا داد میزنی »
جیمین روی صندلی چوبی نشست و گفت:
ولش کن عمو این همیشه اینجوریه »
تهیونگ قیافه پوکری گرفت و گفت:
دارم میشنوما... اینارو ول کن عمو ببین کی اومده »
مرد نگاهی دقیق به پسر انداخت. خنده ای روی لبش اومد
جونکوک خودتی »
چه خبر عمو »
مرد محکم پسر رو در آغوشش کشید
چقدر بزرگ شدی »
چند دقیقه ای بود غرق صحبت بودند
پیرمرد نگاهی جدی به پسر انداخت؛ گفت:
چرا خودتو با خانواده کیم درگیر میکنی؛ دشمن تو لی ها هستن »
کمی از چاییشو نوشید و گفت:
یوجون هم به اندازه تهمین کثیفه »
نگاه مرد نرم تر شد
فقط یادت باشه کثیفی هارو بدون صدمه زدن به خودت پاک کن »
پسر به پایین خیره شد. خودش خوب میدونست توی این راه هر اتفاقی احتمال دارد.
در آن طرف شهر. در عمارت بزرگ کیم ها؛ همه سر میز بزرگ جمع شده بودند
وویو با نگاه های خیره ات رو تماشا میکرد؛ که باعث اذییت شدن دختر میشد.
نارا نگاهی به یوجون انداخت؛ با چشم و ابرو چیزی بهش فهمند
یوجون صدایش را صاف کرد
همه گوش کنید؛ آخر هفته عروسی داریم »
گوشه لب وویو بالا رفت. قشق از دست دختر افتاد.
چی؟؟ »
یوجون تکرار کرد
آخر هفته عروسی داریم، تا همین الانم خیلی لفتش دادیم »
ات سعی کرد بغضشو نادیده بگیره
بابا!! »
کیان عصبی بود. میدونست نمیتونه این تصمیم رو عوض کنه و همین بیشتر عذابش میداد.
اینم یه پارت دیگه💙
🩷بخاطر حمایت ها مرسییییییی
- ۳۵۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط