رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت یازدهم | وقتی نقاب میافتد
بعد از فهمیدن حقیقت دربارهی جولیا، رفتار جونگکوک تغییر کرده بود.
دیگر مثل قبل با صدای بلند نمیخندید و کمتر با دوستانش وقت میگذراند.
حتی در کلاس هنر هم ساکتتر از همیشه بود.
لیانا این تغییر را متوجه شده بود، اما چیزی نمیپرسید.
او میدانست بعضی زخمها را باید خود آدم درمان کند.
---
آن روز در کارگاه هنر، جونگکوک روبهروی بوم نشسته بود اما هیچ چیزی نمیکشید.
لیانا نگاهی به او انداخت.
ـ «امروز حتی یک خط هم نکشیدی.»
جونگکوک با بیحوصلگی گفت:
ـ «حوصله ندارم.»
لیانا قلممو را برداشت و گفت:
ـ «نقاشی همیشه برای فرار از مشکلات نیست... گاهی برای روبهرو شدن باهاشونه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
این جمله ساده بود، اما عجیب به دلش نشست.
ـ «تو همیشه اینقدر آرومی؟»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «نه. فقط یاد گرفتم ناراحتیهامو به بقیه آسیب نزنم.»
جونگکوک سکوت کرد.
چون میدانست خودش دقیقاً برعکس این کار را کرده بود.
---
همان شب، جولیا به دیدن جونگکوک آمد.
ـ «کوک، چرا جواب پیامهامو نمیدی؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
ـ «فکر کردم سرت با آدمهای دیگه گرمتره.»
چهرهی جولیا تغییر کرد.
ـ «چی داری میگی؟»
جونگکوک گوشیاش را نشان داد.
عکسها روی صفحه بود.
جولیا چند ثانیه ساکت ماند، اما بعد با عصبانیت گفت:
ـ «این چیزی نیست که فکر میکنی!»
جونگکوک با ناراحتی خندید.
ـ «پس چیه؟»
جولیا چیزی برای گفتن نداشت.
---
چند روز بعد، در مدرسه، جولیا متوجه شد که جونگکوک بیشتر وقتش را با لیانا میگذراند.
خشم در وجودش بیشتر شد.
او نمیتوانست قبول کند دختری که تازه وارد مدرسه شده، باعث شود جونگکوک از او فاصله بگیرد.
با خودش گفت:
«اگه نمیتونم جونگکوک رو برگردونم... حداقل نمیذارم لیانا خوشحال باشه.»
و این بار، نقشهی جدیدی در ذهنش شکل گرفت...
پایان پارت یازدهم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی : ( شرط تمامی این سه پارت )
ˡᶦᵏᵉ : 𝟑𝟎✍
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟐𝟔✍
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟏𝟎✍
پارت یازدهم | وقتی نقاب میافتد
بعد از فهمیدن حقیقت دربارهی جولیا، رفتار جونگکوک تغییر کرده بود.
دیگر مثل قبل با صدای بلند نمیخندید و کمتر با دوستانش وقت میگذراند.
حتی در کلاس هنر هم ساکتتر از همیشه بود.
لیانا این تغییر را متوجه شده بود، اما چیزی نمیپرسید.
او میدانست بعضی زخمها را باید خود آدم درمان کند.
---
آن روز در کارگاه هنر، جونگکوک روبهروی بوم نشسته بود اما هیچ چیزی نمیکشید.
لیانا نگاهی به او انداخت.
ـ «امروز حتی یک خط هم نکشیدی.»
جونگکوک با بیحوصلگی گفت:
ـ «حوصله ندارم.»
لیانا قلممو را برداشت و گفت:
ـ «نقاشی همیشه برای فرار از مشکلات نیست... گاهی برای روبهرو شدن باهاشونه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
این جمله ساده بود، اما عجیب به دلش نشست.
ـ «تو همیشه اینقدر آرومی؟»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «نه. فقط یاد گرفتم ناراحتیهامو به بقیه آسیب نزنم.»
جونگکوک سکوت کرد.
چون میدانست خودش دقیقاً برعکس این کار را کرده بود.
---
همان شب، جولیا به دیدن جونگکوک آمد.
ـ «کوک، چرا جواب پیامهامو نمیدی؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
ـ «فکر کردم سرت با آدمهای دیگه گرمتره.»
چهرهی جولیا تغییر کرد.
ـ «چی داری میگی؟»
جونگکوک گوشیاش را نشان داد.
عکسها روی صفحه بود.
جولیا چند ثانیه ساکت ماند، اما بعد با عصبانیت گفت:
ـ «این چیزی نیست که فکر میکنی!»
جونگکوک با ناراحتی خندید.
ـ «پس چیه؟»
جولیا چیزی برای گفتن نداشت.
---
چند روز بعد، در مدرسه، جولیا متوجه شد که جونگکوک بیشتر وقتش را با لیانا میگذراند.
خشم در وجودش بیشتر شد.
او نمیتوانست قبول کند دختری که تازه وارد مدرسه شده، باعث شود جونگکوک از او فاصله بگیرد.
با خودش گفت:
«اگه نمیتونم جونگکوک رو برگردونم... حداقل نمیذارم لیانا خوشحال باشه.»
و این بار، نقشهی جدیدی در ذهنش شکل گرفت...
پایان پارت یازدهم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی : ( شرط تمامی این سه پارت )
ˡᶦᵏᵉ : 𝟑𝟎✍
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟐𝟔✍
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟏𝟎✍
- ۴.۸k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط