همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 114.
"ویو جئون جونگ کوک"
بعد از دوش گرفتن و عوض کردن لباسهام...
بالاخره از اتاق بیرون اومدم.
بوی غذا کل خونه رو پر کرده بود.
از آشپزخونه صدای خندهی سوآ و ملیس میاومد.
و البته...
صدای غر زدن همیشگی دوین.
+«ملیس! گفتم نمک کمتر بریز!»
_«خانم آشپز، شما خودت مزه کن.»
+«وای... شور شد!»
بیاختیار خندیدم.
انگار هیچوقت نرفته بودم.
همهچیز همونطور بود.
و عجیب...
دلم برای همین شلوغیها تنگ شده بود.
وارد آشپزخونه شدم.
سوآ تا منو دید گفت:
_«آقای رئیس، خوش اومدین!»
ملیس هم قاشق رو تکون داد.
_«امروز مهمون مایین.»
دوین بدون اینکه برگرده نگام کنه، گفت:
+«اگه غذا بد شد، تقصیر این دوتاست.»
با خونسردی جواب دادم:
_«نه.»
_«احتمالاً تقصیر سرآشپزه.»
همون لحظه برگشت سمتم.
+«منظورت منم؟»
_«غیر از تو سرآشپز دیگهای هم داریم؟»
دست به سینه ایستاد.
+«پس غذا نمیدم بهت.»
لبخند زدم.
_«اشکالی نداره.»
_«از بیرون سفارش میدم.»
+«...»
+«پررو!»
سوآ و ملیس دوباره خندیدن.
چند دقیقه بعد...
همه دور میز نشسته بودیم.
برای اولین بار بعد از سفر...
چهارنفره شام میخوردیم.
من یه قاشق از غذا خوردم.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
دوین با استرس نگام میکرد.
+«خب؟»
یه کم دیگه مزه کردم.
بعد خیلی جدی گفتم:
_«یه مشکل داره.»
چشمهای دوین گرد شد.
+«چی؟!»
_«خیلی خوشمزهست.»
چند لحظه سکوت...
بعد دوین با ناباوری گفت:
+«داری... تعریف میکنی؟»
_«آره.»
+«تب داری؟»
ملیس خندهش گرفت.
سوآ هم گفت:
_«معجزه شد!»
دوین زیر لب غر زد:
+«حتماً توی سفر یه چیزی خوردی.»
با خنده گفتم:
_«ممکنه.»
همه دوباره مشغول غذا خوردن شدن.
وسط شام...
بیاختیار دستم رفت سمت لیوان آب.
همون لحظه...
دست دوین هم برای برداشتن همون لیوان جلو اومد.
نوک انگشتهامون به هم خورد.
هر دومون همزمان دستمون رو عقب کشیدیم.
+«بب... ببخشید.»
_«نه، تو بردار.»
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
سوآ و ملیس که روبهرومون نشسته بودن، این صحنه رو دیدن.
سوآ خیلی آروم با آرنج به ملیس زد.
ملیس لبخندش رو پشت لیوان آب قایم کرد.
اما چیزی نگفتن.
فقط نگاه معنیداری بین خودشون رد و بدل شد.
و دوین، که دوباره سرش رو پایین انداخته بود تا غذا بخوره، اصلاً نفهمید چرا هر دو دوستش اینقدر لبخند میزنن.
اما من...
با دیدن خجالت دوین، بیاختیار گوشهی لبم بالا رفت.
شاید...
دلتنگیِ این دو روز، از هر دوی ما بیشتر از چیزی که فکر میکردیم، اثر گذاشته بود.
پارت 114.
"ویو جئون جونگ کوک"
بعد از دوش گرفتن و عوض کردن لباسهام...
بالاخره از اتاق بیرون اومدم.
بوی غذا کل خونه رو پر کرده بود.
از آشپزخونه صدای خندهی سوآ و ملیس میاومد.
و البته...
صدای غر زدن همیشگی دوین.
+«ملیس! گفتم نمک کمتر بریز!»
_«خانم آشپز، شما خودت مزه کن.»
+«وای... شور شد!»
بیاختیار خندیدم.
انگار هیچوقت نرفته بودم.
همهچیز همونطور بود.
و عجیب...
دلم برای همین شلوغیها تنگ شده بود.
وارد آشپزخونه شدم.
سوآ تا منو دید گفت:
_«آقای رئیس، خوش اومدین!»
ملیس هم قاشق رو تکون داد.
_«امروز مهمون مایین.»
دوین بدون اینکه برگرده نگام کنه، گفت:
+«اگه غذا بد شد، تقصیر این دوتاست.»
با خونسردی جواب دادم:
_«نه.»
_«احتمالاً تقصیر سرآشپزه.»
همون لحظه برگشت سمتم.
+«منظورت منم؟»
_«غیر از تو سرآشپز دیگهای هم داریم؟»
دست به سینه ایستاد.
+«پس غذا نمیدم بهت.»
لبخند زدم.
_«اشکالی نداره.»
_«از بیرون سفارش میدم.»
+«...»
+«پررو!»
سوآ و ملیس دوباره خندیدن.
چند دقیقه بعد...
همه دور میز نشسته بودیم.
برای اولین بار بعد از سفر...
چهارنفره شام میخوردیم.
من یه قاشق از غذا خوردم.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
دوین با استرس نگام میکرد.
+«خب؟»
یه کم دیگه مزه کردم.
بعد خیلی جدی گفتم:
_«یه مشکل داره.»
چشمهای دوین گرد شد.
+«چی؟!»
_«خیلی خوشمزهست.»
چند لحظه سکوت...
بعد دوین با ناباوری گفت:
+«داری... تعریف میکنی؟»
_«آره.»
+«تب داری؟»
ملیس خندهش گرفت.
سوآ هم گفت:
_«معجزه شد!»
دوین زیر لب غر زد:
+«حتماً توی سفر یه چیزی خوردی.»
با خنده گفتم:
_«ممکنه.»
همه دوباره مشغول غذا خوردن شدن.
وسط شام...
بیاختیار دستم رفت سمت لیوان آب.
همون لحظه...
دست دوین هم برای برداشتن همون لیوان جلو اومد.
نوک انگشتهامون به هم خورد.
هر دومون همزمان دستمون رو عقب کشیدیم.
+«بب... ببخشید.»
_«نه، تو بردار.»
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
سوآ و ملیس که روبهرومون نشسته بودن، این صحنه رو دیدن.
سوآ خیلی آروم با آرنج به ملیس زد.
ملیس لبخندش رو پشت لیوان آب قایم کرد.
اما چیزی نگفتن.
فقط نگاه معنیداری بین خودشون رد و بدل شد.
و دوین، که دوباره سرش رو پایین انداخته بود تا غذا بخوره، اصلاً نفهمید چرا هر دو دوستش اینقدر لبخند میزنن.
اما من...
با دیدن خجالت دوین، بیاختیار گوشهی لبم بالا رفت.
شاید...
دلتنگیِ این دو روز، از هر دوی ما بیشتر از چیزی که فکر میکردیم، اثر گذاشته بود.
- ۱.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط