ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 115 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

کنار پنجره قدی اتاقش ایستاده بود و گاهی به ساختمان های نیویورک که توی مه گم شده بودن و گاهی به بخار قهوه اش نگاه میکرد
اتاقی زیبای و مجلل برای مدتی که توی نیویورک میموند در اختیار گذاشته شده بود سکوت آرامش اتاق تضاد زیادی با دورن آشفته طوفانی جونگکوک داشت...در لحظه در اتاق با صدای بدی باز شد و خیلی دور بهم کوبیده شد که صداش توی اتاق طنین انداخت
جونگکوک با اخم برگشت سمته در و با دید ویوا که وارد اتاق شد لبخند ریزی زد و ماک شیری رنگ قهوه اش رو روی میزش رها کرد
با دیدن چهره اخم آلود دختر لبخندش محو شد : تو کی هستی که توی کار های من دخالت میکنی...
صداش بلند نبود اما تک تک کلماتش با موج سنگینی از خشم بیان میشد
وقت حرفی از جونگکوک نشنید مقابلش ایستاده و اینبار با خشم بیشتری کف دستش روی سینه جونگکوک کوبیده و با صدای
نسبتاً بلند گفت : حرف بزن دیگه تو کی هستی ..که برای کارم مشکل ایجاد میکنی برای همین اومدی نه بازم میخواهی کابوس زندگیم بشی مشکل لعنتی‌ت چیه...
با هر جمله ای که از بین لبهاش خارج میشد با شدت بیشتری دستش روی سینه جونگکوک می کوبید و با هر ضربه باعث می‌شد قدمی عقب بره
اما جونگکوک تند مچ دستاش رو گرفت
و به سمته خودش کشید توی نزدیکترین فاصله از صورتش با اخم به چشماش خیره شد و درحالی که سعی میکرد لحنش رو کنترل کنه
گفت : مشکل من اون دستای که قرار بدن رو لمس کنه مشکلم اون گونه ای که قرار به گونه‌ت کشید بشه...من تک تک صحنه های اون تبلیغ لعنتی رو خوندم صد بار..
ویوا درحالی که سعی میکرد مچ دستاش رو از دست های قوی جونگکوک بیرون بکشه با خشم از بین دندون
هاش غرید : به چه عنوانی داری این چرت پرتا رو میگی تو نمیتونی برام تعیین تکلیف کنی فهمیدی
جونگکوک با اخم غلیظ تری بدون توجه به تقلای های دختر یکی از دستاش رو پشت کمرش برد و محکم به خودش چسپوند و
با همون لحن جدیت مالکانه ای گفت : من شوهرتم...اگه تو فراموش کرده باشی با کمال میل بهت یادآوری میکنی
ویوا متقابلاً با جدیت و اخم به چشماش خیره شد ...همانند دو کوره آتیش که با جرقه ای آتیش میگیرند بهم نگاه میکرد اما ویوا با خشم هلش داد و قدمی ازش فاصله
گرفت : تو دیوونه ای باید ببرنت تیمارستان
جونگکوک اخمش محو شد این چهره حرصی عشقش که تابحال ازش ندیده بود بیشتر از قبل براش جذاب بود..
قدمی دیگر بهش نزدیک شد کمی روی صورتش خم شد : آره دیوونه‌م اونم دیوونه تو
دختر که متقابلاً بدون هیچ ترس تردید توی چشمای که مثل تیله های مشکی برق میزدن خیره شد و با حرص گفت : توی زندگی من دخالت نکن تو هیچ نسبتی با من نداری

شب خوش دخترا
دیدگاه ها (۱۱)

ادامه پارت 115برگشت و به سمته در قدم برداشت اما با حرف جونگک...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 116 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩وا...

ادامه پارت 12-نه فقط کمی بابت همین موارد اضطراب داشتم که خب ...

(⁠๑⁠˙⁠ A kiss of chocolate wine ˙⁠๑⁠)⁩ part ¹²روی تخت نشست م...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 101 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩شک...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 113 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ذه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط