آن روزها نام مرا حتی نمی دانست

آن روزها نام مرا حتی نمی دانست
من عاشقش بودم ولی گویا نمی دانست
من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم
انگار او چیزی از این خط ها نمی دانست
با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا
از عشق می دانست چیزی یا نمی دانست؟
هی خواب می دیدم که در گرداب گیسویم
اما کسی تعبیر رؤیا را نمی دانست
رمال هم از آینه چیزی نمی فهمید
از سرنوشتم نقطه ای حتی نمی دانست
من تاجر ابریشم موهای او بودم
سرگشته اش بودم ولی دیبا نمی دانست
یک شب برایش تا سحر “گلپونه ها” خواندم
تنها به لبخندی مرا دیوانه می دانست
فردای آن شب رفت فهمیدم که معنای
 “من مانده ام تنهای تنها” را نمی دانست .
دیدگاه ها (۸)

با هر بهانه در غزل هایم تو را تکرار خواهم کردبا زنگ نام ات ا...

یک قدم سویم بیایی ، سوی تو پر می کشمطرح پـروازم به ســویت را...

یا صاحب الزماندل را ز بی خودی سر از خود رمیدن استجان را هوای...

شهادتت مبارک سردارخوش بحالت که مزد مجاهدت‌های خود رو با شهاد...

Does it hurt؟p³🍷فلش بک"_"و با یک صدای دپ و بم مردانه که با ی...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط