تکپارتی

تکپارتی
*چرا تنهام گذاشتی؟
جیسونگ
*

مثل هر شب، دوباره رفته بود به پشت‌بوم همون ساختمونی که پنج ماه پیش جلوی آن، جنازه‌ی غرق‌درخون عزیز‌ترین کسش را پیدا کرده بودن.

هوا تاریک بود و گه‌گاهی صدای رعد و برق تو دل آسمون می‌پیچید این نشونه از بارونی بود که تو راه اینجا بود.

با چهره‌ای خسته و گرفته به سمت لبه‌ی پشت‌بوم رفت. هنوز نرسیده بود که زانوهاش سست شد و همون‌جا به زمین خورد. روی زانوهاش نشسته بود و به آسمان شب که هیچ ستاره‌ای تو خودش نداشت، نگاه می‌کرد.

نگاهش خالی بود؛ خالی از هر حرف و احساسی. انگار تمام احساساتش را همون روز، لحظه‌ای که جنازهی اون دختر را دید، از دست داده بود.

بی‌اختیار اشک‌هاش جاری شد و طولی نکشید که صدای رعد و برق بلندی از آسمان پیچید و بعد از اون، موهاش و لباس‌هایی که تو تنش داشت توسط قطرات بی‌رحم بارون خیس شد. نمی‌شد تشخیص داد که صورتش از بارون خیس شده یا اشک..چون اون پسر داشت با تمام وجودش گریه می‌کرد!

شده بود کار هر روزش..هر شب می‌اومد اینجا و با یادآوری خاطراتی که با اون دختر داشت، گریه می‌کرد.

با صدایی که از شدت گریه می‌لرزید گفت:
«مگه بهم قول ندادی تا آخر دنیا پیشم میمونی؟ پس الان کجایی؟ برای چی تنهام گذاشتی اونم بین این همه آدم؟»

به خاطر گریه‌هاش نمی‌تونست درست نفس بکشه اما این هم نمی‌تونست جلوی گریه‌های بی‌وقفش را بگیرد..
او همه‌ی دنیاش رو از دست داده بود..اون تنها و عزیزترین دارایی این زندگیش رو از دست داده بود، حالا چطور توقع دارید گریه نکنه؟
پنج ماه پیش اون دختر خودش را از بالای همین ساختمون پرت کرد پایین و به زندگی بی‌اهمیت خودش، اما به دنیای جیسونگ خاتمه داد!
اون روز که اون کار را کرد، به زندگی جیسونگ بعد از خودش فکر نکرد. آن روز فقط کاری را کرد که تو کل مدت زندگیش منتظرش بود..

«تو یک عوضی بودی! تو بی‌رحم و بی‌احساس بودی که به من اهمیتی ندادی! ازت متنفرم ا.ت..ازت متنفرم که منو جوری عاشق خودت کردی که الان بخوام این کار رو بکنم!»

از جاش بلند شد و به طرف لبه‌ی پشت‌بوم رفت. روی اون ایستاد و به شهر زیر پاش نگاه کرد. شاید با انجام این کار گناه می‌کرد، اما این گناه در برابر دیدن عشقش هیچ اهمیتی براش نداشت.
برای آخرین بار به آسمونی که هر شب زیرش کنار آن دختر می‌خوابید، نگاه کرد و لبخند بی‌جونی زد. بعد از اون، یک قدم به سمت هیچ برداشت و تا یک دقیقه بعد، صدای مردم را شنید و بعد به خوابی فرو رفت که هیچ‌کس نمی‌توانست از آن بیدارش کند.

اون خوشحال بود..اون با لبخند روی لب چشماش رو بست چون قرار بود بره پیش فرشته‌ای که عاری از هر احساسی بود، اما شده بود تمام زندگی و رویایش..
End.
دیدگاه ها (۳)

بلاخره ۱۵۰ نفر شدیمممم گیلیگیلیگیلی 😭🎉مرسی که تا اینجا بودید...

تکپارتی *چرا نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم...؟بنگچان*( ای...

تکپارتیموضوع:( وقتی مست میاد خونه )ریکی/ا.تساعت از دوازده شب...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸³داهی دیگه بیشتر از این نمی‌تونست اون فض...

مهمونی پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط