این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس ش

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصیت‌های واقعی (جونگ‌کوک از گروه BTS) ساخته شده. لطفاً آن را به عنوان یک سناریوی خیالی و دوستانه در نظر بگیرید.

---

**عنوان: برادر بزرگتر، خواهر کوچکتر**

**شخصیت‌ها:**
- **جونگ‌کوک:** برادر بزرگتر (۲۶ ساله)، خواننده و ورزشکار.
- **آت:** خواهر کوچکتر (۲۰ ساله)، دانشجوی هنر، بسیار خجالتی و کم‌حرف.

---

**صحنه ۱: آماده‌سازی مهمانی**

آت با عجله دور اتاق می‌چرخد و بالش‌ها را مرتب می‌کند. امروز تولد بهترین دوستش است و قرار است چند نفر از هم‌کلاسی‌هایش برای شام بیایند. جونگ‌کوک که از باشگاه برگشته، درِ اتاق را باز می‌کند و با حوله‌ای روی شانه، به خواهرش زل می‌زند.

**جونگ‌کوک:** (با خنده) «اینجا که جای مسابقه دو نیست، آت! مگر قراره کل تیم فوتبال بیان؟»

**آت:** (بدون نگاه کردن) «نه، فقط چهار نفر... ولی خونه باید تمیز باشه. تو هم لطفاً امروز توی سالن ندو، باشه؟»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را گرد می‌کند و می‌رود لباس عوض کند. او عاشق این است که خواهر کوچکش را اذیت کند، اما امروز تصمیم گرفته که پسر خوبی باشد، چون می‌داند آت برای این مهمانی کلی ذوق دارد.

---

**صحنه ۲: شروع مهمانی**

ساعت ۸ شب است. خانه پر از بوی پیتزا و چیپس است. دوستان آت روی مبل نشسته‌اند و می‌خندند. جونگ‌کوک هم با یک بشقاب سالاد در گوشه‌ای نشسته و وانمود می‌کند که گوشی دستش است، اما در واقع مراقب خواهرش است.

ناگهان، صورت آت رنگ می‌بازد. او وسط خنده‌های دوستانش، یخ می‌زند. دستش را بی‌اختیار روی شکمش می‌گیرد و با چشمانی گرد شده به جونگ‌کوک نگاه می‌کند.

**آت:** (با لحنی آرام و لرزان) «اوه... نه...»

جونگ‌کوک فوری می‌فهمد که چیزی اشتباه است. او سالهاست که آت را می‌شناسد. یک نگاه کافی است تا بفهمد خواهرش دچار یک اورژانس کوچک اما شرم‌آور شده است.

---

**صحنه ۳: نجات مخفیانه**

جونگ‌کوک با خونسردی کامل بلند می‌شود. او یک بطری آب برمی‌دارد و جلوی دوستان آت می‌گوید:

**جونگ‌کوک:** «ببخشید بچه‌ها، آت یادش رفته که باید به پدربزرگم زنگ بزنه، چون امروز تولدشه. من فقط چند دقیقه قرضش می‌گیرم.»

قبل از اینکه آت بتواند چیزی بگوید، جونگ‌کوک دست او را می‌گیرد و به آرامی اما محکم او را به سمت راهروی منتهی به اتاق‌ها می‌کشد.

در اتاق آت، در را می‌بندد و رو به او می‌کند:

**جونگ‌کوک:** (آرام، اما با لبخندی دلسوزانه) «پریود شدی، نه؟»

آت با چشمانی پر از اشک شرم، فقط سر تکان می‌دهد.

**آت:** «لباس‌های روشنم رو پوشیدم... و بساطم توی کیفم نیست، توی خونه مادربزرگ جا گذاشتم.»

جونگ‌کوک نفس عمیقی می‌کشد. او نه تنها برادر است، بلکه یک محافظ حرفه‌ای احساسات خواهرش هم هست.

---

**صحنه ۴: عملیات برادری**

جونگ‌کوک با سرعت یک سرباز، برنامه‌ریزی می‌کند:

۱. **کیف سیاه:** او یک هودی مشکی بزرگ از کمدش می‌آورد و دور کمر آت می‌بندد تا لکه روی شلوار سفیدش را بپوشاند.
۲. **ماموریت فروشگاه:** با کلاه و ماسک، از پنجره پشتی حیاط می‌زند بیرون تا همسایه‌ها او را نبینند و به سوپرمارکت شب‌دوری در خیابان پشتی می‌رود. (او می‌داند که اگر با ماشین برود، ممکن است آنت‌ها او را بشناسند و جنجال شود.)
۳. **پوشش مهمانی:** به دوستان آت می‌گوید که «آت کمی سردرد گرفته و دارو خورده، ولی الان برمی‌گردد».

تنها ۱۲ دقیقه بعد، جونگ‌کوک با یک کیسه کاغذی برمی‌گردد. توی کیسه: یک بسته نواربهداشتی مخصوص پوست‌حساس (همان برندی که همیشه آت استفاده می‌کند، چون یک بار دیده بود توی سطل آشغال)، یک شکلات تلخ و یک بطری آب گرم.

در را باز می‌کند و بدون هیچ حرف اضافه‌ای، کیسه را می‌گذارد روی تخت.

**جونگ‌کوک:** (با همان لحن معمولی که انگار دارد در مورد آب‌وهوا حرف می‌زند) «اینا رو ببر دستشویی. من بیرون میگم داری فیلم نشونم میدی. هر وقت آماده شدی، بیا پایین.»

---

**صحنه ۵: پایان شیرین**

۱۰ دقیقه بعد، آت با همان هودی گشاد و چهره‌ای سرخ‌و سفید به جمع دوستانش برمی‌گردد. جونگ‌کوک روی مبل لم داده و وانمود می‌کند که دارد با گوشی بازی می‌کند.

وقتی دوستان آت می‌پرسند «چی شد؟»، جونگ‌کوک سریع می‌گوید:

**جونگ‌کوک:** «آخه این بچه یادش رفته بود که امروز با پدربزرگش تماس بگیره. منم گفتم بیا یه عکس سلفی بفرستیم براش تا خوشحال بشه. نه دیگه، آت؟»

آت با لبخندی که فقط جونگ‌کوک می‌تواند معنای آن را بخواند، جواب می‌دهد: «آره... ممنون، برادر.»

تا آخر مهمانی، جونگ‌کوک هر بار که آت بلند می‌شود، یک لیوان چای زنجبیلی جلویش می‌گذارد و با چشمکی می‌گوید: «برای پدربزرگ!» و آت زیر لب می‌خندد.

وقتی همه می‌روند و درِ خانه بسته می‌شود، آت خودش را پرت می‌کند توی بغِل جونگ کوک که
دیدگاه ها (۹)

---در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جون...

پارت آخر ---صبح شد. نور کمرنگ از لای پرده‌ها به داخل می‌ریخت...

p:16

سه پارتی✨ات: سلام خنگول! صبح بخیر. امروز میری شرکت؟جونگ‌کوک:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط