Love in the dark④⑤

Love in the dark④⑤

یک ماه بعد

کوک: ممنون عزیزم شام خیلی خوشمزه بود
ا/ت: نوش جان عشقم
کوک: فیلم بذارم ببینیم؟
ا/ت: آره جونگکوک امشب خیلی دیر کردی نگرانت بودم دیکه دیر نکن
کوک: چشم ببخشید میخواستم یه کاری رو انجام بدم که خیلی وقت پیش میخواستم انجام بدم خودت چند روز دیگه میفهمی
ا/ت: باشه منتظرم اما جونگکوک این روزها یه حس بد دارم صبح بهت گفتم
کوک: چیکار کنم خوب بشی؟
ا/ت: مامان بزرگ مامان بزرگم رو خیلی وقته ندیدم دلم خیلی براش تنگ شده دیشب خواب دیدم که قرار نیست دیگه هیچوقت ببینمش
کوک: این چه حرفیه قربونت بشم میبینی فردا صبح زود میریم خوبه؟
ا/ت: آره..
کوک: قربونت بشم نگران هیچی نباش و فکر منفی نکن نگران بچه ی تو شکمت باش
ا/ت: بچه؟ چه بچه ای؟ توهم زدی؟
کوک: وایی یادم میره تو اون نیستی تو ا/ت هستی
ا/ت: جان؟ اون کیه؟
کوک: هیچی هیچی من میرم بخوابم..
دستش رو گرفتم
ا/ت: کی حاملس؟ کی بچه دار میشه؟ تو به جز من زن داری؟؟
کوک: آره خیلی خوشگله
ا/ت: چی داری میگی؟
کوک: بذار عکسش رو نشونت بدم بیا
نگاهی به گوشیش کردم عکس خودم بود
ا/ت: این که منم اون کجاست
کوک: عشقم شوخی کردم گفتم یکم بخندیم شاد بشیم
ا/ت: تو الکی این حرف رو نمیزنی.. کجاست میخوام ببینمش
کوک: راستش ا/ت من دلم بچه میخواد🥹
ا/ت: چی؟
کوک: واییی فکرشم خیلی خوبه دیوونه میشم از خوشحالی با فکرش..
ا/ت: از چی؟
کوک: که بابا و مامان بشیم یه بچه داشته باشیم به من بگه بابا و به تو بگه مامان.. واییی
ا/ت: ماهم به زودی بچه دار میشیم
کوک: ا/ت من جدیم واقعا من بچه میخوام
ا/ت: چشم من میرم بالا بخوابم دیروقته
کوک: باشه عشقم...

فردا
صبح با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
خوشحال بودم چون میخواستم مامان بزرگم رو ببینم
اول رفتم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و روتین پوستیم رو انجام دادم و صبحونه خوردم و لباس پوشیدم..
و منتظر جونگکوک بودم که بیاد و بریم
صدای در رو شنیدم سریع رفتم سمت جونگکوک
ا/ت: قلبم اومدی؟
جونگگوک با ناراحتی بهم نگاه می کرد
ا/ت: چیشده زندگیم
بغلش کردم
ا/ت: عزیزم چرا ناراحتی
کوک: عزیزم باید یه چیزی بهت بگم.. قول بده آروم باشی
ا/ت: باشه امروز هم نریم ولی فردا باید بریم
کوک: امروز باید بریم اما برای دیدن مامان بزرگت نه
ا/ت: خب کجا؟
کوک: عمه ی تو بهم زنگ زد گفت که مامان بزرگت حالش بد شده و الان...
ا/ت: الان چی؟ حرف بزن
کوک: مامان بزرگ از دنیا رفت..
ا/ت: چی میگی خفه شو شوخیش هم خیلی زشته فکر نکن من میخندم خیلی هم ناراحت شدم
کوک: ا/ت من واقعا میگم..
ا/ت: چی؟
یکی زدم تو گوشش
ا/ت: دیوونه شدی درمورد مامانبزرگ من صحبت میکنی مامان بزرگ من حالش خوبه توهم لازم نیست اصلا دیگه باهام حذف نزن
جونگکوک دستم رو گرفت
کوک: میدونم نمیخوای باور اما باید بکنی مامان بزرگ تو...
ا/ت: نه نه نگووو
کوک: عزیزم آروم باش
ا/ت: مامانبزرگ من حالش خوبه حتی میتونه ۱۰۰ سال دیگه هم زندگی کنه..
کوک: گریه کن عزیزم آروم باشی
ا/ت: چی میگی؟
صدای گوشیم رو شنیدم جواب دادم
ا/ت: الو
عمه: ا/ت😭
ا/ت: نه عمه نههه
گوشی رو گذاشتم
و باصدای بلند شروع کرد به گریه کردن و مشت زدن به سینه ی جونگگوک
ا/ت: نههه جونگکوک کاش امروز میمردم از خواب بیدار نمیشدممم من مامان بزرگم رو میخواممم مامان بزرگگگ😭😭چرا رفت؟ چراااا

کوک
ا/ت با صدای بلند تو بغلم گریه میکرد که صداش قطع شد بهش نگاه کردم که از هوش رفته
کوک: ا/ت ا/ت عزیزمم


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۱۴)

love in the dark④④تو این یک ماه خودم تنها بودم کسی نبود جونگ...

love in the dark④③اشک تو چشمام پر شده بود با دیدن این عکس ها...

love in the dark⑦کوک: نگران نباش نمیخوام برای همیشه زنم باشی...

Love in the dark⑥ا/ت: مادربزرگم حالش خیلی بده خیلی ممنون خیل...

Love in the dark①②٪: بسه چرا سروصدا میکنیمحکم زد تو صورتم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط