آنی که چو تو گردش ایام ندارد

آنی که چو تو گردش ایام ندارد
سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد

چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد
چون دام بناگوش توبه دام ندارد

بادی نبرد در همه آفاق که از ما
سوی لب تو نامه و پیغام ندارد

دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد
بی داد تو افراخته صمصام ندارد

من در نرسم در تو به صد حیله و افسون
گویی قدم دولت من گام ندارد


سنایی
دیدگاه ها (۲)

ای برادر عشق سودایی خوشستدوزخ اندر عاشقی جایی خوشستدر بیابان...

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما راچو ما را یک نفس باشد...

کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشتشد حقیقت عشق و از حد مجا...

عشق بازیچه و حکایت نیستدر ره عاشقی شکایت نیستحسن معشوق را چو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط