وقــتــی خــداوند از پــشت ســر دست هــایــش را روی چــشم

وقــتــی خــداوند از پــشت ســر دست هــایــش را روی چــشمــانم گــذاشــت
از لــای انــگـشتــانـش آن قــدر مـحــو دیــدن دــنیــا شــدم کــه فــرامــوش کــردم مــنــتظر اســتـ نــامـش را صــدا کــنـم.
دیدگاه ها (۲)

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ...

روزی امام سجاد (علیه السلام) به اصحاب خود فرمودند: آیا می دا...

در شهر بودم دیدم هرکس به دنبال چیزی می دود یکی به دنبال پول ...

چگونه دست دلم را بگیرم ودر کنار دلتنگیهایم قدم بزنم در این خ...

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____*رُزالینث*به سمت اتاقم رفتم.کتا...

خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنمخاک وطن که رفت، چه خاکی ...

لرزشی که خودش هم نمی‌دانست از هیجان بود یا ترس یا از شنیدن ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط