سرنوشت
" سرنوشت "
p,12
.
.
ویو ا/ت *
رفتم سمتش و از پشت محکم بغلش کردم ...
.
ا/ت : این جذاب نباشش بانیی
.
کوک : ( خنده ) نگران نباش پرنسس کارلا بهم نزدیک نمیشه اگه هم شد تو جلوشو بگیر( خنده )
.
ا/ت : ( اخم کیوت )
.
رفتم رودی تخت نشستم ... داشتم به جونگ کوک نگاه میکردم که موهای مشکی جذایشو داشت درست میکرد...یکی از دکمه های لباسشو باز گذاشت که گردنش اذیت نشه ..
.
کوک : بریم ؟
.
ا/ت : بریم
.
کوک کتشو از روی تخت برداشت و باهم رفتیم پایین ...
.
ته : به به اینا رو نگاا
.
جیمین : وای ا/ت این لباس خیلی بهت میاد( لبخند )
.
کوک :بریم ؟ ته تو با جیمین با ی ماشین ... منو ا/ت هم با ی ماشین
.
ته : اوکی
.
باهم از در عمارت خارج شدیم و به سمت خونه ی پدر بزرگ رفتیم ..... از عمارت تا عمارت پدر بزرگ حدود ۱ ساعت راه بود... توی راه آهنگ ملایمی بود و ماشین تو سکوت بود که گوشی کوک این سکوتو شکست ....
.
کوک : الو ..
.
...........
.
کوک : اومم باشه اوکیه
.
..........
.
کوک : خدافظ ...
.
ا/ت : کی بود؟
.
کوک : پدربزرگ بود گفت امشب ساعت ۵ پرواز داره ( ۵ صب ) عمو و کارلا و کانرو باید ببریم خونه ی خودمو چون به اونا اعتماد نداره که خونش باشن ..
.
ا/ت : ایشش ی روز بیشتر باید تحملش کنم ( کفری )
.
کوک : ناراحت نباش پرنسس ( خنده ) ... دارم صورت کارلا رو تصور میکنم وقتی بفهمه منو تو ی اتاق میخابین ( خنده )
.
ا/ت : انگار اینجوری میشه ( اداشو درمیاره )
.
.
.
.اینم از این پارت پارت بعدی رو طولانی تر میزارم💘🥲
حمایت = پارت بیشتر 💗
p,12
.
.
ویو ا/ت *
رفتم سمتش و از پشت محکم بغلش کردم ...
.
ا/ت : این جذاب نباشش بانیی
.
کوک : ( خنده ) نگران نباش پرنسس کارلا بهم نزدیک نمیشه اگه هم شد تو جلوشو بگیر( خنده )
.
ا/ت : ( اخم کیوت )
.
رفتم رودی تخت نشستم ... داشتم به جونگ کوک نگاه میکردم که موهای مشکی جذایشو داشت درست میکرد...یکی از دکمه های لباسشو باز گذاشت که گردنش اذیت نشه ..
.
کوک : بریم ؟
.
ا/ت : بریم
.
کوک کتشو از روی تخت برداشت و باهم رفتیم پایین ...
.
ته : به به اینا رو نگاا
.
جیمین : وای ا/ت این لباس خیلی بهت میاد( لبخند )
.
کوک :بریم ؟ ته تو با جیمین با ی ماشین ... منو ا/ت هم با ی ماشین
.
ته : اوکی
.
باهم از در عمارت خارج شدیم و به سمت خونه ی پدر بزرگ رفتیم ..... از عمارت تا عمارت پدر بزرگ حدود ۱ ساعت راه بود... توی راه آهنگ ملایمی بود و ماشین تو سکوت بود که گوشی کوک این سکوتو شکست ....
.
کوک : الو ..
.
...........
.
کوک : اومم باشه اوکیه
.
..........
.
کوک : خدافظ ...
.
ا/ت : کی بود؟
.
کوک : پدربزرگ بود گفت امشب ساعت ۵ پرواز داره ( ۵ صب ) عمو و کارلا و کانرو باید ببریم خونه ی خودمو چون به اونا اعتماد نداره که خونش باشن ..
.
ا/ت : ایشش ی روز بیشتر باید تحملش کنم ( کفری )
.
کوک : ناراحت نباش پرنسس ( خنده ) ... دارم صورت کارلا رو تصور میکنم وقتی بفهمه منو تو ی اتاق میخابین ( خنده )
.
ا/ت : انگار اینجوری میشه ( اداشو درمیاره )
.
.
.
.اینم از این پارت پارت بعدی رو طولانی تر میزارم💘🥲
حمایت = پارت بیشتر 💗
- ۴۶.۵k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط