حالا که اسبهای سینهام سرکشی نمیکنند، اکنون که طوری آرا
حالا که اسبهای سینهام سرکشی نمیکنند، اکنون که طوری آرام گرفتهام که انگار هیچ زمانی توی سینهام قلبی نبوده، هیچ ضربانی رگهای گردنم را فشار نداده، حالا که چند ده سال بعد شده و من لابلای جنگ و سوگ و گرانی گم شدهام، تنها آغوش تو پیدایم میکند. این دنیا هیچ چیز برایم نگذاشته الا چشمانت، الا امید داشتنت در کنارم. تنها تو با آن زلفک ممنوعهات مرا به زندگی گره میزنی. به جان چشمانت، روزگار هیچ جای نفسی برایم نگذاشته. خودت را از من نگیر. بگذار دوام بیاورم، شاید روزی خورشید این سرزمین طلوع کرد. تا آن روز من به بودنت دلخوش کردهام ای خورشید جهانِ سرد.
#هادی_سالمی
#هادی_سالمی
- ۳.۰k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط