آرزوی در کنار تو بودن یک محال بود....
آرزوی در کنار تو بودن یک محال بود....
یک محال نا باور،یک محال دور از امید....
روزهای آرزو کردن تمام شد....
دیگر هیچ آرزویی نخوا هم داشت،بنا بر این خواهم مرد....
زندگی به من می خندد،زندگی به من و آرزوهای محالم می خندد،
و من سر گردان ،با چشمانی مملو از اشک بی آرزویی، با صدایی خفه در گلو
خواهم رفت....
به جایی که نمی دانم کجاست؟....
به جایی که هیچ نیست جز آرزوهای محال....
من خواهم رفت،با ردایی پوشیده از کنف،با پوستی کهنه،با تنی خسته و بی آرام....
تنی که با انگشتان گرمت پر از یادگاریهای خلوتهایمان بود....
من خواهم رفت ،به قیمتی گران،به قسمی که در سینه خشکید....
من خواهم رفت.....
باشد که تو آزاد باشی.....
باشد که از اسارت عشق من درآیی و آرام گیری....
باشد که دنیا بی وفا باقی بماند و من همچنان وفا کنم.....
یک محال نا باور،یک محال دور از امید....
روزهای آرزو کردن تمام شد....
دیگر هیچ آرزویی نخوا هم داشت،بنا بر این خواهم مرد....
زندگی به من می خندد،زندگی به من و آرزوهای محالم می خندد،
و من سر گردان ،با چشمانی مملو از اشک بی آرزویی، با صدایی خفه در گلو
خواهم رفت....
به جایی که نمی دانم کجاست؟....
به جایی که هیچ نیست جز آرزوهای محال....
من خواهم رفت،با ردایی پوشیده از کنف،با پوستی کهنه،با تنی خسته و بی آرام....
تنی که با انگشتان گرمت پر از یادگاریهای خلوتهایمان بود....
من خواهم رفت ،به قیمتی گران،به قسمی که در سینه خشکید....
من خواهم رفت.....
باشد که تو آزاد باشی.....
باشد که از اسارت عشق من درآیی و آرام گیری....
باشد که دنیا بی وفا باقی بماند و من همچنان وفا کنم.....
- ۴۳۱
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط