بعد از چند لحظه سکوت یونا نفس عمیقی کشید و نگاهش را به ش
بعد از چند لحظه سکوت، یونا نفس عمیقی کشید و نگاهش را به شوگا دوخت.
«شوگا…» آرام شروع کرد، «من فکر میکنم ما باید یه چیزی رو با هم روشن کنیم.»
شوگا سرش را کمی خم کرد و با لحنی آرام گفت:
«چه چیزی؟»
یونا ادامه داد:
«اینکه هر دوتامون بعضی وقتها رفتارهای همدیگه رو اشتباه برداشت میکنیم…
مثلاً تو فکر میکنی من از روی لجاجت کار میکنم،
و من فکر میکنم تو میخوای منو کنترل کنی یا اذیت کنی…
ولی واقعیت اینه که هر دو اشتباه برداشت کردیم.»
شوگا چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
«درسته… من هم فهمیدم که بعضی وقتها داد زدنم یا غر زدنم فقط فشار و خستگی رو نشون میده، نه اینکه بخوام اذیتت کنم.»
یونا سرش را تکان داد و لبخندی کوچک زد:
«منم باید یاد بگیرم وقتی تو چیزی میگی، سریع فکر نکنم که قصد بد داری…
و وقتی میبینم چیزی باعث فشار میشه، حرفم رو راحت بزنم، نه اینکه صبر کنم و ناراحت شم.»
شوگا دستش را کمی به سمت یونا آورد و گفت:
«پس قول میدی که دیگه همو اذیت نکنیم؟
نه با داد و نه با سوءتفاهم.»
یونا لبخند زد و آرام دستش را روی دست شوگا گذاشت:
«قول میدم…
دیگه هیچکدوممون همو آزار نمیدیم.»
شوگا کمی لبخند زد و آرام گفت:
«خوبه… اینبار واقعاً.»
آنها کنار هم روی تخت نشستند، آرامش واقعی بینشان برقرار شد،
و برای اولین بار بعد از روزهای پرتنش، حس کردند که میتوانند با هم صادق باشند و همدیگر را بفهمند.
شب شد و یونا بعد از گفتگو و آرامش کنار شوگا، به اتاق خودش رفت.
لحظهای روی تخت نشست، نفس عمیقی کشید و برای اولین بار بعد از چند روز احساس راحتی و آرامش واقعی کرد.
چند دقیقهای در سکوت نشست و بعد چراغها را خاموش کرد و به خواب رفت.
صبح روز بعد، وقتی خورشید از پنجرهها نور ملایمی پخش کرد، یونا آرام از اتاقش بیرون آمد.
با قدمهایی سبک به آشپزخانه رفت تا صبحانه آماده کند.
هوای تازه صبح، سکوت خونه و صدای آرام قدمهایش، همه چیز را برای شروع یک روز تازه آماده کرده بود.
یونا مشغول آماده کردن صبحانه بود و به آرامی لیوانها و بشقابها را روی میز میچید.
ناگهان نگاهش به شوگا افتاد که از کنار در آشپزخانه وارد شد و با تعجب او را نگاه میکرد.
یونا لبخندی زد و با چشمهای درخشان و آرام گفت:
«باشه… برای این که دیروز همه چیز خوب شد، یه جایزه داری!»
شوگا کمی سرخ شد و لبخندی کوتاه زد، اما چیزی نگفت.
یونا آرام و بیصدا، با صدایی که فقط خودش میشنید، خندید.
خندهای ملایم، پر از شادی کوچک و رضایت از لحظهی آرام کنار شوگا،
و فضای آشپزخانه را پر از حس صمیمیت و راحتی کرد.
شوگا کمی جلو رفت و دستش را روی میز گذاشت، نگاهش هنوز روی یونا بود.
اما هیچکدام حرفی نزدند، فقط لحظه را با هم تقسیم کردند،
و آن خندهی آرام یونا، بهترین شروع برای یک روز تازه بود.
«شوگا…» آرام شروع کرد، «من فکر میکنم ما باید یه چیزی رو با هم روشن کنیم.»
شوگا سرش را کمی خم کرد و با لحنی آرام گفت:
«چه چیزی؟»
یونا ادامه داد:
«اینکه هر دوتامون بعضی وقتها رفتارهای همدیگه رو اشتباه برداشت میکنیم…
مثلاً تو فکر میکنی من از روی لجاجت کار میکنم،
و من فکر میکنم تو میخوای منو کنترل کنی یا اذیت کنی…
ولی واقعیت اینه که هر دو اشتباه برداشت کردیم.»
شوگا چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
«درسته… من هم فهمیدم که بعضی وقتها داد زدنم یا غر زدنم فقط فشار و خستگی رو نشون میده، نه اینکه بخوام اذیتت کنم.»
یونا سرش را تکان داد و لبخندی کوچک زد:
«منم باید یاد بگیرم وقتی تو چیزی میگی، سریع فکر نکنم که قصد بد داری…
و وقتی میبینم چیزی باعث فشار میشه، حرفم رو راحت بزنم، نه اینکه صبر کنم و ناراحت شم.»
شوگا دستش را کمی به سمت یونا آورد و گفت:
«پس قول میدی که دیگه همو اذیت نکنیم؟
نه با داد و نه با سوءتفاهم.»
یونا لبخند زد و آرام دستش را روی دست شوگا گذاشت:
«قول میدم…
دیگه هیچکدوممون همو آزار نمیدیم.»
شوگا کمی لبخند زد و آرام گفت:
«خوبه… اینبار واقعاً.»
آنها کنار هم روی تخت نشستند، آرامش واقعی بینشان برقرار شد،
و برای اولین بار بعد از روزهای پرتنش، حس کردند که میتوانند با هم صادق باشند و همدیگر را بفهمند.
شب شد و یونا بعد از گفتگو و آرامش کنار شوگا، به اتاق خودش رفت.
لحظهای روی تخت نشست، نفس عمیقی کشید و برای اولین بار بعد از چند روز احساس راحتی و آرامش واقعی کرد.
چند دقیقهای در سکوت نشست و بعد چراغها را خاموش کرد و به خواب رفت.
صبح روز بعد، وقتی خورشید از پنجرهها نور ملایمی پخش کرد، یونا آرام از اتاقش بیرون آمد.
با قدمهایی سبک به آشپزخانه رفت تا صبحانه آماده کند.
هوای تازه صبح، سکوت خونه و صدای آرام قدمهایش، همه چیز را برای شروع یک روز تازه آماده کرده بود.
یونا مشغول آماده کردن صبحانه بود و به آرامی لیوانها و بشقابها را روی میز میچید.
ناگهان نگاهش به شوگا افتاد که از کنار در آشپزخانه وارد شد و با تعجب او را نگاه میکرد.
یونا لبخندی زد و با چشمهای درخشان و آرام گفت:
«باشه… برای این که دیروز همه چیز خوب شد، یه جایزه داری!»
شوگا کمی سرخ شد و لبخندی کوتاه زد، اما چیزی نگفت.
یونا آرام و بیصدا، با صدایی که فقط خودش میشنید، خندید.
خندهای ملایم، پر از شادی کوچک و رضایت از لحظهی آرام کنار شوگا،
و فضای آشپزخانه را پر از حس صمیمیت و راحتی کرد.
شوگا کمی جلو رفت و دستش را روی میز گذاشت، نگاهش هنوز روی یونا بود.
اما هیچکدام حرفی نزدند، فقط لحظه را با هم تقسیم کردند،
و آن خندهی آرام یونا، بهترین شروع برای یک روز تازه بود.
- ۱۰۴
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط