عشقمافیایمن پارت
#عشق_مافیای_من پارت۲۲
ویو دازای:
بعد گذشت چند روز چوکی مرخص شد اینبار بردمش خونه ی خودمون و اینبار خیلی مراقبش بودم باهاش بهتر رفتار میکردم*
☆دازایییی بیااااااا سوسسکککککککک جیغ*
دازای: چیشده پر.... جیغغغغغغغغغ سوسسکککککککک
چویا امد دید این دو بنده خدا رفتن بالا ی تخت و سوسک بدبخت هم اون پایین بود چویا کشتش*
چویا: اخخخ چقدر حال میده اینو پرت کنم سمتتوننننن
☆اونی چان ت... تو که اینکارو نمیک.... چویا دقیقا اینکارو کرد و این دو بنده ی خدا مثل سگ میدوییدن که دازای و چوکی افتادن رو هم.....*
دازای: چوکی میشه..... بوست کنم؟ بوسیدش و دستشو برد سمت کمرش....*
چویا: عوقققق بسه دیگه سوسک رو انداخت تو موهای دازای*
چوکی از ترس پرید و رفت دازای سه ساعت خود درگیری داشت این جسد سوسک رو از کلش بیاره بیرون*
دازای:چوکی میای بریم بیرون؟
رفتم اتاق چوکی که دیدم خوابیده و تب کرده*
دستمو گذاشتم رو پیشونیش*
دازای: تب کردی که دختره ی شیطون
رفتم دستمال خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم و به چویا زنگ زدم که بیاد اینجا مراقب چوکی باشیم...
خماریییی برای پارت بعد۵ لایک
ویو دازای:
بعد گذشت چند روز چوکی مرخص شد اینبار بردمش خونه ی خودمون و اینبار خیلی مراقبش بودم باهاش بهتر رفتار میکردم*
☆دازایییی بیااااااا سوسسکککککککک جیغ*
دازای: چیشده پر.... جیغغغغغغغغغ سوسسکککککککک
چویا امد دید این دو بنده خدا رفتن بالا ی تخت و سوسک بدبخت هم اون پایین بود چویا کشتش*
چویا: اخخخ چقدر حال میده اینو پرت کنم سمتتوننننن
☆اونی چان ت... تو که اینکارو نمیک.... چویا دقیقا اینکارو کرد و این دو بنده ی خدا مثل سگ میدوییدن که دازای و چوکی افتادن رو هم.....*
دازای: چوکی میشه..... بوست کنم؟ بوسیدش و دستشو برد سمت کمرش....*
چویا: عوقققق بسه دیگه سوسک رو انداخت تو موهای دازای*
چوکی از ترس پرید و رفت دازای سه ساعت خود درگیری داشت این جسد سوسک رو از کلش بیاره بیرون*
دازای:چوکی میای بریم بیرون؟
رفتم اتاق چوکی که دیدم خوابیده و تب کرده*
دستمو گذاشتم رو پیشونیش*
دازای: تب کردی که دختره ی شیطون
رفتم دستمال خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم و به چویا زنگ زدم که بیاد اینجا مراقب چوکی باشیم...
خماریییی برای پارت بعد۵ لایک
- ۵.۸k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط