نانوایی شلوغ بود و چوپان،

نانوایی شلوغ بود و چوپان،
مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....

نانوا به او گفت :
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت: گوسفندانم را رها کرده‌ام و
آمده‌ام نان بخرم،
می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت :
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
چوپان گفت : سپرده‌ام...،
اما او خدای «گرگها» هم هست👌🏻
دیدگاه ها (۱)

استاد هميشه ميگفت:ياد بگيريدهم خوب حرف بزنيد وهم حرفِ خوب بز...

به دنیا نیامده ایمکه چوب قضاوت بدسـت بگیریمو سر هر راه و بیر...

🌾آدم‌های منفیبه پیچ و خم جاده می‌اندیشند؛و آدم‌های مثبتبه زی...

به شخصیت خود ... بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید ... زیرا شخصیت...

اوج نفرت را روی تختش تجربه کرد ، وقتی نور شدید خورشید از پنج...

19**part---ها یون کیول، بعد از اون همه حرف‌های گنگ و مرموز، ...

#بترس_کیم ***پارت 2صبح‌های دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط