عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۹
(ویو تهیونگ)
حرف های یونا تموم شد.
بهش گفتم کمکت میکنم ولی دست از پا خطا کنی دیگه کاری باهات ندارم. و ازش دور شدم. دستهام هنوز مشت بود. ذهنم داشت منفجر میشد. پارک اینبار زیادی جلو رفته… اون نهتنها با احساسات یه نفر بازی کرده، بلکه حالا جون چند نفر رو گرو نگه داشته.
راه افتادم سمت ماشین. گوشی رو درآوردم و شمارهای گرفتم. صدای مردونهای از اونطرف خط اومد:
— بله؟
— یه نفر رو میخوام زیر نظر بگیری. اسمش کانگ جونهوئه. جایی قایم شده، ولی با یونا در ارتباطه. هر حرکتی کرد، بهم خبر بده. فقط تو حق داری نزدیکش شی.
— چشم رئیس.
تماس که قطع شد، به آسمون نگاه کردم. غروب شده بود. همهچی مثل یه جنگ مخفی توی تاریکی میموند… ولی وقتشه نور بندازیم روی سایهها.
(ویو کوک – شب)
بعد از کلی کلکل عاشقانه، بالاخره ات خوابش برد. پانسمانش رو عوص کردم و یه بوسه روی هر دوتا زانو هاش زدم.یه ملافه انداختم روش و بوسهای به پیشونیش زدم.
رفتم توی بالکن، یه نسیم سرد به صورتم خورد. گوشیمو برداشتم. یه پیام دیگه از تهیونگ رسیده بود:
«با یونا حرف زدم. چیزایی گفت که باید بدونی. ولی فعلاً صبر کن. نمیخوام دوباره از روی عصبانیت تصمیم بگیری.»
سینهم سنگین شد. دلم میخواست برم یونا رو پیدا کنم و هرچی تو دلم هست سرش خالی کنم… ولی حرف تهیونگ تو گوشم تکرار شد.
«فعلاً صبر کن.»
نفس عمیقی کشیدم. یه قطره بارون خورد به بازوم.
شاید بارون امشب، شروع طوفان فرداست.
(ویو یونا – همون زمان)
روی تخت دراز کشیده بودم، توی اتاق کوچیکی که یکی از دوستام برام جور کرده بود. تلفن کنارم بود، ولی جونهو تماس نگرفته بود.
با چشمهایی خیس به سقف زل زده بودم.
— معذرت میخوام… بخاطر همه چی. کاش زمانو میشد برگردوند…
دستم روی شکمم نشست. یه قطره اشک دیگه چکید.
ولی هنوز هیچی تموم نشده بود.
من به تهیونگ جیمین و کوک امید دارم با اینکه اذیتشون کردم.
پارت ۲۹
(ویو تهیونگ)
حرف های یونا تموم شد.
بهش گفتم کمکت میکنم ولی دست از پا خطا کنی دیگه کاری باهات ندارم. و ازش دور شدم. دستهام هنوز مشت بود. ذهنم داشت منفجر میشد. پارک اینبار زیادی جلو رفته… اون نهتنها با احساسات یه نفر بازی کرده، بلکه حالا جون چند نفر رو گرو نگه داشته.
راه افتادم سمت ماشین. گوشی رو درآوردم و شمارهای گرفتم. صدای مردونهای از اونطرف خط اومد:
— بله؟
— یه نفر رو میخوام زیر نظر بگیری. اسمش کانگ جونهوئه. جایی قایم شده، ولی با یونا در ارتباطه. هر حرکتی کرد، بهم خبر بده. فقط تو حق داری نزدیکش شی.
— چشم رئیس.
تماس که قطع شد، به آسمون نگاه کردم. غروب شده بود. همهچی مثل یه جنگ مخفی توی تاریکی میموند… ولی وقتشه نور بندازیم روی سایهها.
(ویو کوک – شب)
بعد از کلی کلکل عاشقانه، بالاخره ات خوابش برد. پانسمانش رو عوص کردم و یه بوسه روی هر دوتا زانو هاش زدم.یه ملافه انداختم روش و بوسهای به پیشونیش زدم.
رفتم توی بالکن، یه نسیم سرد به صورتم خورد. گوشیمو برداشتم. یه پیام دیگه از تهیونگ رسیده بود:
«با یونا حرف زدم. چیزایی گفت که باید بدونی. ولی فعلاً صبر کن. نمیخوام دوباره از روی عصبانیت تصمیم بگیری.»
سینهم سنگین شد. دلم میخواست برم یونا رو پیدا کنم و هرچی تو دلم هست سرش خالی کنم… ولی حرف تهیونگ تو گوشم تکرار شد.
«فعلاً صبر کن.»
نفس عمیقی کشیدم. یه قطره بارون خورد به بازوم.
شاید بارون امشب، شروع طوفان فرداست.
(ویو یونا – همون زمان)
روی تخت دراز کشیده بودم، توی اتاق کوچیکی که یکی از دوستام برام جور کرده بود. تلفن کنارم بود، ولی جونهو تماس نگرفته بود.
با چشمهایی خیس به سقف زل زده بودم.
— معذرت میخوام… بخاطر همه چی. کاش زمانو میشد برگردوند…
دستم روی شکمم نشست. یه قطره اشک دیگه چکید.
ولی هنوز هیچی تموم نشده بود.
من به تهیونگ جیمین و کوک امید دارم با اینکه اذیتشون کردم.
- ۲.۱k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط