بغضی گلوی پنجره ها را گرفته است

بغضی گلوی پنجره ها را گرفته است
در سینه ام دوباره غمی پا گرفته است
.
حسی درون سینه ی من درد می کشد
از فکر رفتنت دل دنیا گرفته است
.
اصرار من به ماندن تو غیر منطقیست
کار من و غرور تو بالا گرفته است
.
این بار با همیشه کمی فرق می کند
تصمیم را به جای تو ‌‌کبری ‌‌گرفته است
.‌‌‌
و می روی و پشت سرت آب می شوم
موج دلت بهانه ی دریا گرفته است‌
. .
رفتی و روزگار پس از تو هر آنچه خواست
از من به یک اشاره و ایما گرفته است‌
دیدگاه ها (۱)

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

بی تو این دیده کجا میل به دیدن دارد قصه ی عشق مگر بی تو شنید...

♥ ♥ ♥ ♥

‌ قدم اهسته بردار ,زیر پایت یک دل استیک دل پر خون زما,افت...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

...یاحقبین این دو نفر،سمت چپی‌ که نگاه و لحن و کلامش، پر از ...

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط