پارت ۳ : عشق در آغوش سلطنت

پارت ۳ : عشق در آغوش سلطنت

بعد از اعلام نتیجه، سالن در سکوت فرو رفت. تهیونگ تیر و کمانش را پایین آورد، اما نگاهش بی‌اختیار روی جونگکوک قفل شد. نه برای سرزنش، بلکه برای تحلیلِ آن چیزی که در وجودِ جونگکوک بود و او هرگز در هیچ‌کس ندیده بود.

پادشاه از جایگاه برخاست و با صدایی که در تمام تالار پیچید، گفت:
«برنده فقط کسی نیست که مرکز را زده باشد. برنده کسی است که دستش نلرزد وقتی همه نگاهش می‌کنند.»

تهیونگ این حرف را شنید، اما ذهنش جای دیگری بود. روی آرامشِ عجیب و بی‌صدای جونگکوک که حتی بعد از پیروزی هم تغییر نکرد.

وقتی جمعیت پراکنده شد، تهیونگ به آرامی به سمت جونگکوک آمد. فاصله‌شان که کم شد، تهیونگ برای لحظه‌ای تردید کرد، انگار می‌خواست چیزی بگوید اما نمی‌دانست چگونه.

جونگکوک بدون اینکه عجله‌ای داشته باشد، به سمت تهیونگ برگشت. نگاه جونگکوک نه سرد بود، نه مغرور؛ فقط آرام بود، مثل سطحِ صافِ یک دریاچه که هیچ سنگی نمی‌تواند تلاطمش را به هم بزند.

تهیونگ سر صحبت را باز کرد:
«خیلی دقیق بود. انگار هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌تونه جونگکوک رو از هدفش دور کنه.»

جونگکوک شانه بالا انداخت و خیلی ساده، بدون هیچ کنایه‌ای، جواب داد:
«هدفی وجود نداره که بشه بهش نرسید، اگه آدم بتونه خودش رو کنترل کنه.»

تهیونگ لبخند محوی زد، لبخندی که این بار آمیخته به نوعی ستایش بود:
«کاش من هم می‌تونستم مثل جونگکوک این‌قدر متین باشم.»

از آن روز، تهیونگ بیشتر از قبل جونگکوک را زیر نظر گرفت. نه برای رقابت، بلکه برای تماشا کردنِ آن تعادلِ بی‌نقص. طرز ایستادن جونگکوک، آرامشِ قدم‌های جونگکوک و حتی سکوتِ معنادارِ جونگکوک در میان شلوغی‌های قصر، برایش مثل یک کتابِ ناخوانده شده بود.

یک عصر، وقتی تمرین‌ها تمام شده بود، تهیونگ دید که جونگکوک در حیاط، دور از هیاهو، شمشیر تمرینی‌اش را تمیز می‌کند. نور غروب روی صورت جونگکوک افتاده بود و جونگکوک در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری، دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید.

تهیونگ نزدیک‌تر شد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، پرسید:
«تنهایی رو به حضورِ بقیه ترجیح می‌دی، جونگکوک؟»

جونگکوک شمشیر را کنار گذاشت و با چشم‌های نافذش به تهیونگ نگاه کرد. جواب جونگکوک کوتاه اما عمیق بود:
«تنهایی فرصتیه که آدم می‌تونه خودش رو بهتر بشناسه. نه به خاطر بی‌میلی به دیگران، بلکه برای پیدا کردنِ جواب‌های درست.»

تهیونگ به جونگکوک خیره شد. حرفِ جونگکوک آن‌قدر ساده و در عین حال درست بود که قلبِ تهیونگ را لرزاند. انگار جونگکوک داشت دریچه‌ای جدید به روی تهیونگ باز می‌کرد.

تهیونگ آهسته گفت:
«تو حرف‌های عجیبی می‌زنی، جونگکوک. انگار همه‌چیز رو عمیق‌تر از بقیه می‌بینی.»

جونگکوک فقط سری به نشانه احترام تکان داد و گفت:
«شاید فقط به جای نگاه کردن، تماشا می‌کنم.»

تهیونگ برای اولین‌بار حس کرد که در برابرِ متانتِ جونگکوک، حرفی برای گفتن ندارد. تهیونگ که همیشه عادت داشت مرکزِ توجه باشد، حالا در حضور جونگکوک احساس می‌کرد که می‌خواهد فقط شنونده باشد.

شب، وقتی در اتاقش تنها شد، تهیونگ به پنجره تکیه داد و به ماه خیره شد. تصویرِ جونگکوک، آن نگاهِ متینِ جونگکوک و آن صدای آرامِ جونگکوک، از ذهنِ تهیونگ بیرون نمی‌رفت.

دیگر خبری از کُری خواندن نبود. جای آن را چیزی گرفته بود که تهیونگ هنوز برایش نامی نداشت. چیزی مثل یک دلبستگیِ یواشکی که هر چقدر سعی می‌کرد نادیده‌اش بگیرد، در وجودش ریشه‌دارتر می‌شد.

و در تاریکیِ اتاق، تهیونگ برای اولین‌بار زمزمه کرد:
**«این آرامشِ تو، جونگکوک… داره تبدیل می‌شه به بزرگ‌ترین بی‌قراریِ من.»

گزارش کنید خارتون گاییدس
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #فیک #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

کاپل مورد علاقم تا ابد شماهایید تهکوکم#بی_تی_اس#جونگکوک #بی_...

بله بلهوضعیت رابطه وینتر و جونگ‌کوک.کمپانی اس‌ام به طور رسمی...

داق دلم هی میشه تا ره وقتی جنازه می ره روی جنازه این پسرو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط