#ویسگون
#ویسگون
نگاه ممنوعه
زنه گریه کنان افتاد به پای اون مرد اروم ن.الید
*آقا دخترمه ندیدمش بزار ببینمش لطفا فرهاد پسرم
مرده هلش داد و گفت
...دختر تو یه خیانتکاره برو خداتو شکر کن که
تو عمارتم نگهش داشتم
با این پاهای گلیت و لباس های بوی بدت عمارتمو به لجن کشیدی
گمشووووو بیروننن
*لطفااا پسرم فقط یبار بزار دخترمو ببینم
متعجب به صحنه رو برو خیره بودم
زنه پرید به من که یکم پریدم عقب
*دخترم تو یه چی بگوو من دخترمو ببینم
.اخه من
فرهاد اومد سمت پیرزنه و بازوشو کشید
رفتم سمتش
.آقای فرهاد لطفا بزارید دخترشو ببینه گناه داره
...خانوم نیلوفر مگه نگفتم وظایفتو به جا بیار
نمیتونم این همه زلم رو بشنوم بازوی هیکلیشو کشیدم که نگاهش افتاد به من به چشمام خیره شد
.آقای فرهاد بزارید دخترشو ببینه مادره
با دندان های ساییده شد غرید
...وظایفتو بجا بیار دخالت نکن
.فرهادددد خان داره التماس میکنه بزارید دخترشو ببینه
عصبی بازوی پیرزن رو ول کرد و بازوی منو گرفت
...خانوم نیلوفر مگه نگفتم وظایفتو بجا بیار
.دارم بجا میارم دیگه بعنوان یه پرستار میخوام
مادر بیمارم بیمارمو ببینه
بازوی ظریفمو بیشتر فشرد و غرید
...نمی بینه چون من اجازه نمیدم ولم کرد و چسبید به پیرزنه
.فرهاد..خ.
#رمان
#فیک
#فیکشن
#ممنوعه
نگاه ممنوعه
زنه گریه کنان افتاد به پای اون مرد اروم ن.الید
*آقا دخترمه ندیدمش بزار ببینمش لطفا فرهاد پسرم
مرده هلش داد و گفت
...دختر تو یه خیانتکاره برو خداتو شکر کن که
تو عمارتم نگهش داشتم
با این پاهای گلیت و لباس های بوی بدت عمارتمو به لجن کشیدی
گمشووووو بیروننن
*لطفااا پسرم فقط یبار بزار دخترمو ببینم
متعجب به صحنه رو برو خیره بودم
زنه پرید به من که یکم پریدم عقب
*دخترم تو یه چی بگوو من دخترمو ببینم
.اخه من
فرهاد اومد سمت پیرزنه و بازوشو کشید
رفتم سمتش
.آقای فرهاد لطفا بزارید دخترشو ببینه گناه داره
...خانوم نیلوفر مگه نگفتم وظایفتو به جا بیار
نمیتونم این همه زلم رو بشنوم بازوی هیکلیشو کشیدم که نگاهش افتاد به من به چشمام خیره شد
.آقای فرهاد بزارید دخترشو ببینه مادره
با دندان های ساییده شد غرید
...وظایفتو بجا بیار دخالت نکن
.فرهادددد خان داره التماس میکنه بزارید دخترشو ببینه
عصبی بازوی پیرزن رو ول کرد و بازوی منو گرفت
...خانوم نیلوفر مگه نگفتم وظایفتو بجا بیار
.دارم بجا میارم دیگه بعنوان یه پرستار میخوام
مادر بیمارم بیمارمو ببینه
بازوی ظریفمو بیشتر فشرد و غرید
...نمی بینه چون من اجازه نمیدم ولم کرد و چسبید به پیرزنه
.فرهاد..خ.
#رمان
#فیک
#فیکشن
#ممنوعه
- ۲۳۲
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط