پارت هشتم | امشب

پارت هشتم | امشب

پارک لارا

ـ میچا، این قسمت رو ببین!

بالش رو سمتش پرت کردم.

ـ صبر کن، الان می‌رسه به اونجاش!

ـ تو از اول قسمت گفتی الان می‌رسه!

ـ خب الان دیگه واقعاً می‌رسه!

هر دو خندیدیم.

مامانم از آشپزخونه بیرون اومد و ظرف غذا رو روی میز گذاشت.

ـ شما دوتا از ظهر تا الان فقط سریال دیدین.

میچا با خنده گفت:

ـ خب خاله جونم ، داریم برای امشب انرژی ذخیره می‌کنیم.

مامانم نگاهمون کرد.

ـ امشب کجا می‌خواین برین؟

من سریع جواب دادم:

ـ همون مهمونیه که گفتم مامان.

ـ کدوم مهمونی؟

میچا قبل از من گفت:

ـ مهمونی بزرگ سالگرد شرکت بابای رُزاست.

مامانم نگاهش رو سمت من برگردوند.

ـ همون رُزایی که دوستته؟

ـ آره.

ـ خب. چند نفر قراره برین؟

ـ من و میچا و رُزا.

ـ کی برمی‌گردین؟

ـ احتمالاً قبل از دوازده.

مامانم اخم کوچیکی کرد.

ـ احتمالاً یعنی چی؟

ـ یعنی سعی می‌کنیم زود برگردیم.

میچا خندید.

ـ خیالتون راحت، من حواسم بهش هست.

مامانم با لبخند گفت:

ـ اتفاقاً از تو بیشتر می‌ترسم.

ـ چرااا؟

ـ چون تو همیشه ایده‌های عجیب داری.

با شنیدن حرفش خنده‌ام گرفت.

ـ راست می‌گه.

میچا با اعتراض نگام کرد.

ـ خیانت کردی!

ـ واقعیت رو گفتم.

مامانم بشقاب غذا رو جلوی من گذاشت.

ـ حالا اول غذاتون رو بخورین. بعد هر کاری خواستین بکنین.

ـ چشم.

چند ساعت بعد، بالاخره ساعت هفت شد.

من جلوی آینه ایستاده بودم و به لباس‌هایی که روی تخت پخش شده بود نگاه می‌کردم.

ـ میچا، کدومو بپوشم؟

ـ اون مشکیه.

ـ این؟

ـ آره.

لباس رو برداشتم.

ـ مطمئنی؟

ـ صددرصد.

چند دقیقه بعد، لباس پوشیده بودم و میچا داشت موهام رو مرتب می‌کرد.

ـ تکون نخور.

ـ دارم خفه می‌شم!

ـ پنج دقیقه تحمل کن.

ـ پنج دقیقه‌ست داری می‌گی پنج دقیقه!

خندید.

ـ تموم شد.

خودم رو توی آینه نگاه کردم.

ـ خب...

میچا پشت سرم ایستاد.

ـ خوب شد.

ـ خیلی رسمی نیست؟

ـ قراره بری مهمونی سالگرد شرکت، نه سوپرمارکت.

ـ خیلی بامزه‌ای.

ـ می‌دونم.

بعد خودش رفت سمت آینه و مشغول مرتب کردن موهاش شد.

چند دقیقه بعد هر دو آماده بودیم.

وقتی از اتاق بیرون اومدیم، مامانم برای چند لحظه نگاهمون کرد.

ـ خیلی خوشگل شدین.

لبخند زدم.

ـ مرسی مامان.

ـ فقط دیر نکنین.

ـ چشم.

ـ گوشی‌هاتون هم روشن باشه.

ـ باشه.

مامانم نگاهش رو روی من نگه داشت.

ـ لارا، اگه چیزی شد بهم زنگ بزن.

لبخند زدم و گونه‌ش رو بوسیدم.

ـ حتماً.

میچا دستم رو گرفت.

ـ بریم قبل از اینکه مامانت نظرش رو عوض کنه.

ـ میچا!

هر دو خندیدیم و از خونه بیرون رفتیم.

***

جئون جونگ‌کوک

جلوی آینه ایستادم و دکمه‌های پیراهنم رو بستم.

کت مشکی‌ام رو پوشیدم و ساعت رو روی مچم قرار دادم.

امشب سالگرد تأسیس شرکت بود.

مهمونی بزرگی ترتیب داده شده بود و بیشتر آدم‌هایی که باید می‌اومدن، دعوت شده بودن.

صدای در اتاق بلند شد.

ـ بیا.

در باز شد.

جی‌هان وارد شد.

نگاهی به من انداخت.

ـ آماده‌ای؟

ـ آره.

ـ مهمونا دارن می‌رسن.

ـ می‌دونم.

جی‌هان روی مبل نشست.

ـ برنامه امشب شلوغه.

ـ همیشه همین‌طوره.

ـ حداقل امشب سعی کن یکم عادی رفتار کنی.

نگاهش کردم.

ـ من عادی رفتار می‌کنم.

خندید.

ـ تو؟ عادی؟

ـ مشکلی داری؟

ـ نه، فقط برام عجیبه.

کتش رو پوشید و از جا بلند شد.

ـ راستی، یه چیزی هست.

ـ چی؟

ـ چند نفر از مهمونای امشب رو نمی‌شناسم.

ـ خب؟

ـ بعضیاشون مهمون شرکتن، بعضیا هم همراه مهمونا اومدن.

ـ مهم نیست.

جی‌هان لبخند زد.

ـ برای تو شاید.

از اتاق بیرون رفتیم.

وقتی وارد سالن شدیم، رفت‌وآمد مهمونا بیشتر شده بود.

صدای صحبت‌ها از هر طرف می‌اومد و کارکنان مدام در حال هماهنگی بودن.

یکی از مدیرها جلو اومد.

ـ آقای جئون، همه‌چیز آماده‌ست.

ـ خوبه.

نگاهم رو به ورودی سالن انداختم.

آدم‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب قرار بود فقط یک مهمونی رسمی باشه.

حداقل برای من.

اما بعضی شب‌ها...

قبل از اینکه اتفاقی بیفته، هیچ‌کس نمی‌دونه قراره چه چیزی انتظارش رو بکشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولی استایل لارا برای مهمونی.
دومی لباس میچا برای مهمونی.
خب پارت جدیددددد انقدر که واسه نوشتن هر پارت فکر میکنم و جیغ میکشم چرا خوب در نمیاد واسه نمرات درسم فکر نمیکنم😐💔
دیدگاه ها (۱)

پارت نهم | مهمانیپارک لاراصدای موسیقی از چند متر اون‌طرف‌تر ...

پارت دهم | شروع مهمانیپارک لاراهنوز نگاهم روی دختر بود که می...

پارت هفتم | دیدار دوبارهپارک لاراـ لارااااا!تو خواب نازم بود...

پارت ششم | دیگه هیچوقت نمیبینمش. پارک لاراـ لارا!صدای میچا ا...

پارت سوم|دیدارپارک لاراـ میچا، حداقل بگو کجا داریم می‌ریم!می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط