سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۵

صبح روز بعد، عمارت بزرگ جونگ کوک حال‌وهوای عجیبی داشت.
همه افراد مافیا در رفت‌وآمد بودند.
روی میز سالن، نقشه‌های شهر و چندین پرونده دیده می‌شد.
هیچ‌کس حق اشتباه کردن نداشت.
چون این بار موضوع فقط یک مأموریت نبود.

جونگ کوک مقابل پنجره ایستاده بود.
جیمین وارد اتاق شد و گفت:
«دیشب از یکی از افراد دشمن اعتراف گرفتیم.»
جونگ کوک آرام برگشت.
منتظر ادامه حرف او ماند.

«اونا فقط دنبال میره نیستن.»
«دنبال چیزی هستن که شش سال پیش گم شده.»
تهیونگ با تعجب پرسید:
«منظورت چیه؟»
جیمین پوشه را روی میز باز کرد.

داخل پرونده، تصویری از یک فلش مموری دیده می‌شد.
مدرکی که سال‌ها پیش ناپدید شده بود.
مدرکی که می‌توانست چندین خانواده مافیایی را نابود کند.
و دشمن تصور می‌کرد آن مدرک پیش میره است.
درحالی‌که خودش هم از وجودش خبر نداشت.

جونگ کوک زیر لب گفت:
«پس برای همین پیداش کردن...»
تهیونگ مشتش را روی میز کوبید.
«نباید بذاریم حتی نزدیکش بشن.»
همه با او موافق بودند.
زمان علیه آن‌ها حرکت می‌کرد.

در همان ساعت...
میره همراه سوهی و آرا برای خرید از خانه بیرون رفت.
سوهی با شوخی سعی می‌کرد حال میره را بهتر کند.
آرا اما مدام اطراف را زیر نظر داشت.
احساس خطر هنوز از بین نرفته بود.

ناگهان صدای ترمز شدیدی شنیده شد.
یک خودروی مشکی درست مقابل آن‌ها توقف کرد.
چند مرد از ماشین پیاده شدند.
میره ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
دلش بدجوری آشوب شده بود.

قبل از اینکه مردها نزدیک شوند،
سه ماشین دیگر با سرعت وارد خیابان شدند.
افراد جونگ کوک از ماشین‌ها پیاده شدند.
درگیری در چند ثانیه آغاز شد.
مردم با وحشت از محل فرار کردند.

سوهی و آرا دست میره را گرفتند.
هر سه پشت یک خودرو پناه گرفتند.
میره با ترس به اطراف نگاه می‌کرد.
او نمی‌دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
فقط می‌خواست از آنجا دور شود.

یکی از افراد دشمن اسلحه‌اش را بالا آورد.
در همان لحظه صدای شلیک دیگری بلند شد.
گلوله درست کنار پای مرد نشست.
همه نگاه‌ها به انتهای خیابان برگشت.
مردی با کت مشکی از ماشین پیاده شد.

جونگ کوک آرام به سمت آن‌ها قدم برداشت.
چهره‌اش مثل همیشه سرد و بی‌احساس بود.
افرادش بی‌درنگ راه را برای او باز کردند.
میره با دیدن آن مرد خشکش زد.
نفس در سینه‌اش حبس شده بود.

شش سال گذشته بود...
اما او هنوز همان نگاه را می‌شناخت.
همان نگاه سردی که زمانی عاشقش شده بود.
جونگ کوک هم فقط به میره خیره مانده بود.
انگار تمام دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد.

میره با ناباوری یک قدم عقب رفت.
لب‌هایش لرزید.
با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت:
«...جونگ کوک؟»
و برای اولین بار بعد از شش سال، چشم‌هایشان دوباره به هم گره خورد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

حمایت کنید تا فردا شب پنج پارت دیگه بزارم 🥲🫂😉
دیدگاه ها (۶)

https://wisgoon.com/forenaبانو فالوشه 🌿🌿🌿🌿

سایه‌های مافیاپارت : ۶ میره چند قدم عقب رفت.نفسش به شماره اف...

سایه‌های مافیاپارت : ۴ باران دوباره شهر را در خودش غرق کرده ...

سایه‌های مافیاپارت : ۳ دو روز از آن دیدار کوتاه گذشته بود.ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط