Party
Party 24:
Margaret:.....
از پله ها اومدم پایین،الکساندر همینجوری مونده بود.
رفتم جلوش دست تکون دادم،پلکم نمیزد.
+«اهایییییی،هوییییی،کجایییی؟»
هیچی نمی گفت.
یکدفعه خوابوندم تو گوشش.
_«به نظرت رژت پر رنگ نیست؟.»
+«چی؟نه خوبه که.»
_«نه خوب نیست.»
+«چرا هست.»
یکدفعه ،یه چیز گرم رو لبام حس کردم.
الکساندر چشماش و بسته بود،و خیلی خشن
منو میبوسید.
نمیدونم چرا ،ولی عصبانی نشدم.
حرکتی نمیتونستم بکنم،همینجوری مونده بودم.
و وقتی عقب کشید ،با یه پوزخند شیطون نگام کرد.
_«اسمه رژت چیه ؟از این این به بعد،بعد از ازدواجمون همین رژ و بزن فقط برای من..»
هینی کشیدم،بی ادب .
دستم و گرفت.
_«بریم،عزیزم.»
و رفتیم بیرون،در یه لامبورگینی اونتادور مشکی رو برام باز کرد.
Margaret:.....
از پله ها اومدم پایین،الکساندر همینجوری مونده بود.
رفتم جلوش دست تکون دادم،پلکم نمیزد.
+«اهایییییی،هوییییی،کجایییی؟»
هیچی نمی گفت.
یکدفعه خوابوندم تو گوشش.
_«به نظرت رژت پر رنگ نیست؟.»
+«چی؟نه خوبه که.»
_«نه خوب نیست.»
+«چرا هست.»
یکدفعه ،یه چیز گرم رو لبام حس کردم.
الکساندر چشماش و بسته بود،و خیلی خشن
منو میبوسید.
نمیدونم چرا ،ولی عصبانی نشدم.
حرکتی نمیتونستم بکنم،همینجوری مونده بودم.
و وقتی عقب کشید ،با یه پوزخند شیطون نگام کرد.
_«اسمه رژت چیه ؟از این این به بعد،بعد از ازدواجمون همین رژ و بزن فقط برای من..»
هینی کشیدم،بی ادب .
دستم و گرفت.
_«بریم،عزیزم.»
و رفتیم بیرون،در یه لامبورگینی اونتادور مشکی رو برام باز کرد.
- ۲۷۵
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط