بر صندلی چوبی نشسته بود
بر صندلی چوبی نشسته بود
و ژاکتی پشمی به تن داشت
و چای می نوشید ؛
بی خیال .
فنجان چای اما از خاطره پر بود
و انگار حکایت می کرد
از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از
لبخندش ،
که چه نمکین بود
و چشم هایش که چه برقی می زد...
و ژاکتی پشمی به تن داشت
و چای می نوشید ؛
بی خیال .
فنجان چای اما از خاطره پر بود
و انگار حکایت می کرد
از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از
لبخندش ،
که چه نمکین بود
و چشم هایش که چه برقی می زد...
- ۳۱۱
- ۰۱ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط