عهد گرگ و فرشته
عهد گرگ و فرشته
پارت ۲
---
در تاریکیِ جنگل
جونگکوک با قلبی تند و چشمهایی پر از سوال، به سمت جنگل حرکت کرد. تاریکی درختان، او را فرا میگرفت؛ شاخههای پیچ در پیچ، سایههای مرموز و صدای خشخش برگها زیر پاهایش، او را بیشتر درگیر راز میکردند.
در دل شب، صدای خشخشِ برگها نزدیکتر شد. ناگهان، از میان درختان، زنی در قامتِ سایه، جلوی راهش ظاهر شد. بیآنکه سریع، یا ناراحت باشد، دستش را بلند کرد و گفت:
«آنجا نرو. هنوز برای آن آماده نیستی.»
جونگکوک اصلا انتظار دیدن کسی دیگر در این تاریکی نداشت، اما حس کرد که اینجا، حتماً چیزی مهم است. نگاهش در نگاهِ زن گره خورد—چهرهاش همانطور که در رویا میدید، بیتکلف اما مرموز بود.
«تو که هستی؟» سوالی پرسید، اما صدایش در همهمهی باد گم شد.
زن لبخند زد، ولی چهرهاش نرم نبود. «نام من ا.ت است. و تو… باید بیشتر بدانی، چون اینجا، جایی است که عهد جا افتاده است، ولی هنوز در جریان است.»
جونگکوک نفس عمیق کشید. «چرا من؟»
«چون تو، وارثِ نغمهای هستی که از نسلی به نسل دیگر رسیده است. نغمهایی که صدایش در خوابهایت شنیده میشود، و در هر برگِ خیسِ جنگل، ردِ پایی از آن باقی مانده است.»
او نزدیکتر شد و با صدای آرام و مرموز ادامه داد:
«گرگ و فرشته، همیشه در پشتِ پردهی این عهد، نبودهاند. آنها فقط قانونهایی هستند که باید اجرا شوند، حتی اگر خون ببارد.»
جونگکوک، دست در دستِ خودش، نگاهش را بر زمین و سپس به آسمان دوخته بود؛ در حالی که شب هنوز عمیقتر میشد.
«پس… باید چیکار کنم؟»
ا.ت، چشمانش در تاریکی برق زد:
«باید تصمیم بگیری. یا همراه این راه شوی، یا چشمت را بر حقیقت ببندی و ازش بگذری. اما هر راهی که انتخاب کنی، باید بدانی… این راه، راه آگاهی است و بهایش، چیزی جز فدا کردن نیست.»
در همین حال، صدای سنگینی از دور دست شنیده شد—شبیه هق هقِ یک گرگ در میانِ جنگل. حالا دیگر، راز به تاریکی بدل نشده بود؛ بلکه نورِ کمسو، در دل شب، در حال فروغ گرفتن بود.
---
باییییی پرنسس ها
امروز ازدواج اجباری هم میزارم 🎀
پارت ۲
---
در تاریکیِ جنگل
جونگکوک با قلبی تند و چشمهایی پر از سوال، به سمت جنگل حرکت کرد. تاریکی درختان، او را فرا میگرفت؛ شاخههای پیچ در پیچ، سایههای مرموز و صدای خشخش برگها زیر پاهایش، او را بیشتر درگیر راز میکردند.
در دل شب، صدای خشخشِ برگها نزدیکتر شد. ناگهان، از میان درختان، زنی در قامتِ سایه، جلوی راهش ظاهر شد. بیآنکه سریع، یا ناراحت باشد، دستش را بلند کرد و گفت:
«آنجا نرو. هنوز برای آن آماده نیستی.»
جونگکوک اصلا انتظار دیدن کسی دیگر در این تاریکی نداشت، اما حس کرد که اینجا، حتماً چیزی مهم است. نگاهش در نگاهِ زن گره خورد—چهرهاش همانطور که در رویا میدید، بیتکلف اما مرموز بود.
«تو که هستی؟» سوالی پرسید، اما صدایش در همهمهی باد گم شد.
زن لبخند زد، ولی چهرهاش نرم نبود. «نام من ا.ت است. و تو… باید بیشتر بدانی، چون اینجا، جایی است که عهد جا افتاده است، ولی هنوز در جریان است.»
جونگکوک نفس عمیق کشید. «چرا من؟»
«چون تو، وارثِ نغمهای هستی که از نسلی به نسل دیگر رسیده است. نغمهایی که صدایش در خوابهایت شنیده میشود، و در هر برگِ خیسِ جنگل، ردِ پایی از آن باقی مانده است.»
او نزدیکتر شد و با صدای آرام و مرموز ادامه داد:
«گرگ و فرشته، همیشه در پشتِ پردهی این عهد، نبودهاند. آنها فقط قانونهایی هستند که باید اجرا شوند، حتی اگر خون ببارد.»
جونگکوک، دست در دستِ خودش، نگاهش را بر زمین و سپس به آسمان دوخته بود؛ در حالی که شب هنوز عمیقتر میشد.
«پس… باید چیکار کنم؟»
ا.ت، چشمانش در تاریکی برق زد:
«باید تصمیم بگیری. یا همراه این راه شوی، یا چشمت را بر حقیقت ببندی و ازش بگذری. اما هر راهی که انتخاب کنی، باید بدانی… این راه، راه آگاهی است و بهایش، چیزی جز فدا کردن نیست.»
در همین حال، صدای سنگینی از دور دست شنیده شد—شبیه هق هقِ یک گرگ در میانِ جنگل. حالا دیگر، راز به تاریکی بدل نشده بود؛ بلکه نورِ کمسو، در دل شب، در حال فروغ گرفتن بود.
---
باییییی پرنسس ها
امروز ازدواج اجباری هم میزارم 🎀
- ۱.۵k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط