سناریو:بخاطر تو/پارت ۳۳
سناریو:بخاطر تو/پارت ۳۳
قرار شد ما تبهکار باشیم و اونا قهرمان.از همون اول کاتسوکی از ما جدا شد کامیناری هم رفت دنبالش تا مبادا یهویی کسی رو بکشه.مخصوصا که یکی از اون چهار نفر اون پسر رو مخ عه بود.اه اه.خیلی رو اعصابه!
با شوتو مستقر شدیم تا قافلگیرشون کنیم.وسط شاخه های درخت قایم شده بودیم.
هانا:شوتو.اگه کسی اومد من میپرم روش و تو منجمد اش کن باشه؟
شوتو:خیلی خب باشه.
یهو یکی رو دیدم که داشت میومد.گفتم"یکی اومد!"شوتو گفت"هانا وایس_"ولی قبل از تموم شدن حرفش من پریدم.خیلی خفن پریده بودم.حدود یه متریش بودم که متوجه من شد ولی من سریع با کف پا زدم توی کمرش که افتاد و بعد روی پشتش فرود اومدم.جثه اش بزرگ تر از یه نوجوون بود.بهش هم نمیخورد دانش آموز UA باشه.زیر چشمی نگاهم کرد.
وایسا...اون...اون...
اون همون مومیایی بود!!!!
یه لحظه از شدت شوک دست و پام رو گم کردم که منو از پشتش انداخت و یکی از باند هاش رو فرستاد سراغم.بعد زیر لب گفت"تو..."باند دورم کرد و محکم منو گرفت ولی چون میدونست آسن اگر اینبار عین خل مشنگ ها فشارم نداد.فقط باند رو دور دستام و پاهام سفت کرده بود.داشت میومد سمتم.با لبخندی که از تمسخر و نفرت پر بود گفت"باورم نمیشه تو همون هد_""یهو تودوروکی پرید پایین.مومیایی بت دیدن شوتو دندون قروچه ای کرد و بعد سریع باند رو باز کرد.ولی موقع باز کردن پهلوم رو زخم کرد.بعد با قیافه تمسخر آوری روی زمین انداختم و داد زد"اینم تلافی فراری دادن گروگانم!!"و دوید رفت.
زیر لب گفتم"لعنتی.خیلی درد داره.مومیایی احمق!باکا!"سریع زخم پهلوم رو بستم و بلند شدم.لامصب لباسم هم آستین کوتاه سفید بود و رنگ خون رو خیلی نشون میداد.شوتو رسید کنارم.گفت"هانا حالت خو_"که با دیدن خون با ترس گفت"زخمی شدی؟!"با اضطراب گفتم"نه نه خوبم این خون اون یارو عه"آهانی گفت که نفس راحتی کشیدم.بعد گفت"خیلی خب.عادی نیست که اینجا تبهکار باشه.باید بقیه رو پیدا کنیم."با سر تایید کردم که صدای داد و هوار های کاتسوکی اومد"ولم کن نفله!نمیخواد هی بگی!خودم میدونم نباید یهویی تنهاشون میزاشتیم!"و بعد صدای لرزون کامیناری"باشه باشه. من دیگه هیچی نمیکم"
کامیناری چرخید سمت ما و با دیدنشون داد زد"هانا!تودوروکی!شما اینجایید؟"اومدن نزدیک و کامیناری ادامه داد"فکر کردیم ممکنه از پس اونا برنیاید و _"که چشمش به پهلوم افتاد و با شوک گفت"هانا!پهلوت!"کاتسوکی که تا اون موقع حواسش به مسیر بود چرخید سمتم و با چشمای گشاد شده به پهلوم نگاه کرد.آی کامیناری خدا بگم چیکارت کنه دو دیقه سکوت میکردی آسمون به زمین می اومد؟کاتسوکی سریع و با اخم اومد سمتم.قلبم اومد دهنم.فکر کردم الان میاد منفجرم میکنه ولی فقط با اخم به پلوم نگاه کرد.خواست به لباسم دست بزنه که یه قدم عقب رفتم.مطمئن بودم اگه به زخمم دستش میخورد آخم هوا میرفت از درد . گفتم"نه نه خون من نیست خون اون تبهکار_"که کامیناری گفت"تبهکار؟!!"اینبار تودوروکی گفت"با یه تبهکار روبرو شدیم"یهو یه چیزی یادم اومد.گفتم"کلتسوکی.تو اون تبهکار مومیایی که چند روز پیش باهاش درگیر شدیم رو به پلیس تحویل دادی؟"دستاشو ضربدری کرد و گفت"به پلیس زنگ زدم و موقعیتش رو دادم بع تورو بردم بیمارستان..."این بخش آخر رو آروم گفت.گفتم"پس بخاطر همینه."بعد روبه کاتسوکی گفتم"اون الان اینجاست."کاتسوکی به شوک نگاهم کرد.گفتم"بیاید حرکت کنیم.باید قبل از اینکه کسی چیزیش بشه بقیه رو پیدا کنیم.
قرار شد ما تبهکار باشیم و اونا قهرمان.از همون اول کاتسوکی از ما جدا شد کامیناری هم رفت دنبالش تا مبادا یهویی کسی رو بکشه.مخصوصا که یکی از اون چهار نفر اون پسر رو مخ عه بود.اه اه.خیلی رو اعصابه!
با شوتو مستقر شدیم تا قافلگیرشون کنیم.وسط شاخه های درخت قایم شده بودیم.
هانا:شوتو.اگه کسی اومد من میپرم روش و تو منجمد اش کن باشه؟
شوتو:خیلی خب باشه.
یهو یکی رو دیدم که داشت میومد.گفتم"یکی اومد!"شوتو گفت"هانا وایس_"ولی قبل از تموم شدن حرفش من پریدم.خیلی خفن پریده بودم.حدود یه متریش بودم که متوجه من شد ولی من سریع با کف پا زدم توی کمرش که افتاد و بعد روی پشتش فرود اومدم.جثه اش بزرگ تر از یه نوجوون بود.بهش هم نمیخورد دانش آموز UA باشه.زیر چشمی نگاهم کرد.
وایسا...اون...اون...
اون همون مومیایی بود!!!!
یه لحظه از شدت شوک دست و پام رو گم کردم که منو از پشتش انداخت و یکی از باند هاش رو فرستاد سراغم.بعد زیر لب گفت"تو..."باند دورم کرد و محکم منو گرفت ولی چون میدونست آسن اگر اینبار عین خل مشنگ ها فشارم نداد.فقط باند رو دور دستام و پاهام سفت کرده بود.داشت میومد سمتم.با لبخندی که از تمسخر و نفرت پر بود گفت"باورم نمیشه تو همون هد_""یهو تودوروکی پرید پایین.مومیایی بت دیدن شوتو دندون قروچه ای کرد و بعد سریع باند رو باز کرد.ولی موقع باز کردن پهلوم رو زخم کرد.بعد با قیافه تمسخر آوری روی زمین انداختم و داد زد"اینم تلافی فراری دادن گروگانم!!"و دوید رفت.
زیر لب گفتم"لعنتی.خیلی درد داره.مومیایی احمق!باکا!"سریع زخم پهلوم رو بستم و بلند شدم.لامصب لباسم هم آستین کوتاه سفید بود و رنگ خون رو خیلی نشون میداد.شوتو رسید کنارم.گفت"هانا حالت خو_"که با دیدن خون با ترس گفت"زخمی شدی؟!"با اضطراب گفتم"نه نه خوبم این خون اون یارو عه"آهانی گفت که نفس راحتی کشیدم.بعد گفت"خیلی خب.عادی نیست که اینجا تبهکار باشه.باید بقیه رو پیدا کنیم."با سر تایید کردم که صدای داد و هوار های کاتسوکی اومد"ولم کن نفله!نمیخواد هی بگی!خودم میدونم نباید یهویی تنهاشون میزاشتیم!"و بعد صدای لرزون کامیناری"باشه باشه. من دیگه هیچی نمیکم"
کامیناری چرخید سمت ما و با دیدنشون داد زد"هانا!تودوروکی!شما اینجایید؟"اومدن نزدیک و کامیناری ادامه داد"فکر کردیم ممکنه از پس اونا برنیاید و _"که چشمش به پهلوم افتاد و با شوک گفت"هانا!پهلوت!"کاتسوکی که تا اون موقع حواسش به مسیر بود چرخید سمتم و با چشمای گشاد شده به پهلوم نگاه کرد.آی کامیناری خدا بگم چیکارت کنه دو دیقه سکوت میکردی آسمون به زمین می اومد؟کاتسوکی سریع و با اخم اومد سمتم.قلبم اومد دهنم.فکر کردم الان میاد منفجرم میکنه ولی فقط با اخم به پلوم نگاه کرد.خواست به لباسم دست بزنه که یه قدم عقب رفتم.مطمئن بودم اگه به زخمم دستش میخورد آخم هوا میرفت از درد . گفتم"نه نه خون من نیست خون اون تبهکار_"که کامیناری گفت"تبهکار؟!!"اینبار تودوروکی گفت"با یه تبهکار روبرو شدیم"یهو یه چیزی یادم اومد.گفتم"کلتسوکی.تو اون تبهکار مومیایی که چند روز پیش باهاش درگیر شدیم رو به پلیس تحویل دادی؟"دستاشو ضربدری کرد و گفت"به پلیس زنگ زدم و موقعیتش رو دادم بع تورو بردم بیمارستان..."این بخش آخر رو آروم گفت.گفتم"پس بخاطر همینه."بعد روبه کاتسوکی گفتم"اون الان اینجاست."کاتسوکی به شوک نگاهم کرد.گفتم"بیاید حرکت کنیم.باید قبل از اینکه کسی چیزیش بشه بقیه رو پیدا کنیم.
- ۳۰۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط