part5
جین هیونگ و یونگی هیونگ داشتن آشپزی میکردن منم رفتم نشستم کنارشون
ویو تهیونگ: بعد از یکم استراحت و مرتب کردن لباسام میخواستم برم یکم تو حیاط و یه هوایی عوض کنم، درو باز کردم دیدم کی را خواهر جونگ کوک نشسته رو پله کوچیک و داره به آسمون نگاه میکنه گلومو صاف کردم که متوجه حضورم شد و برگشتن نگاهم کرد:
*سلام
=سلام، میتونم کنارت بشینم؟
*البته (یکم کنار رفت تا تهیونگ بشینه)
=قشنگه نه؟!
*اهوم خیلی
تهیونگ: برگشتم نگاهش کردم زیر نور ماه صورت گردش میدرخشید، یهو برگشت و نگاهم کرد زود خودمو جمع و جور کردمو سرمو انداختم پایین
*چیزی شده؟!
=عه... نه
کی را: دیدم که فقط نگاهم میکرد برای همین برگشتمو نگاهش کردم که سرشو انداخت پایین ازش پرسیدم چیزی شده گفت نه که یهو یه صدایی از توی خونه اومد:
(پرش به چند دقیقه قبل)
جین رو به جونگ کوک: پسر جون برو سونلی رو صدا کن بیاد شام بخوریم 😁
-من برم؟!!!(با تعجب)
جین: انتظار داری من برم؟! من اگه از اینجا تــــــــــا اونجا برم که غذا میسوزه
-باشه الان میرم😅
جونگ کوک: رفتم سمت اتاق از اشپزخونه تا اتاق سر جمع دو قدم راه نبود هیونگ خودشم میتونست بیاد
در زدم دیدم کسی جواب نداد درو باز کردم از گوشه دَر یه نگاه کردم دیدم دختره تو طبقه پایین تخت خوابیده رفتم تو، نگاهش کردم. خیلی مظلومانه خوابیده بود. پاهاشو تو بغلش جم کرده بود عین یه جوجه کوچیک شده بود. همینجوری محو نگا کردنش بودم که یهو دیدم داره تکون میخوره. سریع سمت در پریدم که مثلا الان دارم میرم تو اتاق. یه سرفه کردم یهو از جاش پرید.
-خوبی؟
+م.. ممنو.. ممنون
-جین هیونگ گفت واسه شام صدات کنم بدو بیا که دیر شد از گشنگی مردیم
از دید سون(سون همون سون لی) خیلی خجالت کشیدم نکنه منو وقتی خواب بودم دیده؟ نکنه دهنم باز بود؟ واااییی همینجوری با خودم کلنجار میرفتم که دیدم کی را اومد. یه هودی گشاد با شلوار گشاد پوشیده بود اومد پیشم نشست
*خوبی هوشگله
+عههه.. مرسی تو خ خ... خوبی؟
*هیم خوبم به خوبیت. نمیای شام؟
+چرا الان میام
*میگم؟!
+هوم؟
*حس میکنم اینجا راحت نیستی و تنهایی نه؟
جوابی نداد سکوتم که علامت رضاست.
*میای یه قولی بهم بدی؟
چشمای سون لی از کاسه در اومده بود
+چه قولی؟
*قول بده واسه همیشه بهترین رفیق هم باشیم باشه؟
از دید سون لی: کمی واسم سخت بود ولی بدون فکر گفتم باشه. دیدم با اون دستای کوچیکش انگشتشو اورد و گف
*قول؟ :)
+قول.🤝
کی را سون لی رو بغل کرد از لپش بوس کرد و دستشو گرفت کشید سمت آشپزخونه که شامو بخورن
ویو تهیونگ: بعد از یکم استراحت و مرتب کردن لباسام میخواستم برم یکم تو حیاط و یه هوایی عوض کنم، درو باز کردم دیدم کی را خواهر جونگ کوک نشسته رو پله کوچیک و داره به آسمون نگاه میکنه گلومو صاف کردم که متوجه حضورم شد و برگشتن نگاهم کرد:
*سلام
=سلام، میتونم کنارت بشینم؟
*البته (یکم کنار رفت تا تهیونگ بشینه)
=قشنگه نه؟!
*اهوم خیلی
تهیونگ: برگشتم نگاهش کردم زیر نور ماه صورت گردش میدرخشید، یهو برگشت و نگاهم کرد زود خودمو جمع و جور کردمو سرمو انداختم پایین
*چیزی شده؟!
=عه... نه
کی را: دیدم که فقط نگاهم میکرد برای همین برگشتمو نگاهش کردم که سرشو انداخت پایین ازش پرسیدم چیزی شده گفت نه که یهو یه صدایی از توی خونه اومد:
(پرش به چند دقیقه قبل)
جین رو به جونگ کوک: پسر جون برو سونلی رو صدا کن بیاد شام بخوریم 😁
-من برم؟!!!(با تعجب)
جین: انتظار داری من برم؟! من اگه از اینجا تــــــــــا اونجا برم که غذا میسوزه
-باشه الان میرم😅
جونگ کوک: رفتم سمت اتاق از اشپزخونه تا اتاق سر جمع دو قدم راه نبود هیونگ خودشم میتونست بیاد
در زدم دیدم کسی جواب نداد درو باز کردم از گوشه دَر یه نگاه کردم دیدم دختره تو طبقه پایین تخت خوابیده رفتم تو، نگاهش کردم. خیلی مظلومانه خوابیده بود. پاهاشو تو بغلش جم کرده بود عین یه جوجه کوچیک شده بود. همینجوری محو نگا کردنش بودم که یهو دیدم داره تکون میخوره. سریع سمت در پریدم که مثلا الان دارم میرم تو اتاق. یه سرفه کردم یهو از جاش پرید.
-خوبی؟
+م.. ممنو.. ممنون
-جین هیونگ گفت واسه شام صدات کنم بدو بیا که دیر شد از گشنگی مردیم
از دید سون(سون همون سون لی) خیلی خجالت کشیدم نکنه منو وقتی خواب بودم دیده؟ نکنه دهنم باز بود؟ واااییی همینجوری با خودم کلنجار میرفتم که دیدم کی را اومد. یه هودی گشاد با شلوار گشاد پوشیده بود اومد پیشم نشست
*خوبی هوشگله
+عههه.. مرسی تو خ خ... خوبی؟
*هیم خوبم به خوبیت. نمیای شام؟
+چرا الان میام
*میگم؟!
+هوم؟
*حس میکنم اینجا راحت نیستی و تنهایی نه؟
جوابی نداد سکوتم که علامت رضاست.
*میای یه قولی بهم بدی؟
چشمای سون لی از کاسه در اومده بود
+چه قولی؟
*قول بده واسه همیشه بهترین رفیق هم باشیم باشه؟
از دید سون لی: کمی واسم سخت بود ولی بدون فکر گفتم باشه. دیدم با اون دستای کوچیکش انگشتشو اورد و گف
*قول؟ :)
+قول.🤝
کی را سون لی رو بغل کرد از لپش بوس کرد و دستشو گرفت کشید سمت آشپزخونه که شامو بخورن
- ۲۷.۶k
- ۰۵ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط