"اگه فکر کنه داری بهش خیانت میکنی"🥕...>>>
"اگه فکر کنه داری بهش خیانت میکنی"🥕...>>>
وانشات از:
#سگ_های_ولگرد_بانگو_وانشات
شیپ!؟
ا.ت و چیبئ.
.
خوجگل بنده:🌚✨؛
@wonderer
فالوش کنننننننن.
خاب...جرم دادید. بفرمایید هنتای:
مادر هرکی گزارش کنه😃👈👉:
.
_ویو چویا🥕_
وارد خونه شدم. الارم گوشی ا.ت روشن بود. چشمم بهش خورد. وقتی پیام رو خوندم...چییییی!؟!
ا.ت....ا.ت...بهم خیا/نت کرده!؟
توی خواب بود. سرش رو میز بود.
موهاش رو گرفتم و کش/یدم که با جی/غ از خواب بیدار شد.
+ چ...چویااا!! چکار میکنی!؟!؟
- کثا/فت...تاوانشو میدی.
با موهاش روی زمین کشان کشان به سمت اتاق بردمش. در رو قف/ل کردم و روی تخ/ت پرتش کردم.
-تو...توی جن/ده...
+*با اش/ک* چـ....چویا....چی شده...هق...من...هق هق چکار کردم؟
از توی کشو ش/لاق چ/رمی ام رو برداشتم. بایک حرکت لبا/س هاشو دری/دم. بدون معطلی اولین ضر/به را محکم به با/سن اش زدم که رد اش ماند. بعد بدون مقدمه و بی توجه به نا/له و جی/غ ها و گر/یه هایش با یک حرکت دی/ک ام را وار/دش کردم که جی/غ فرابنفشی کشید.
لحظه ای دلم براش سوخت...ولی به کارم ادامه دادم.
انقدر وحش/ی بودم که خو/ن از پاها/یش جاری شد اما متوقف نشدم. بعد از چند دقیقه از حال رفت.
بی توجه بیرون رفتم و لباس پوشیدم که گوشی ا.ت یک الارم دیگر داشت. با بی میلی نگاهش کردم.
"هههه...ا.ت اگه چویا این پیامم رو میدید فکر میکرد داری بهش خیا/نت میکنی. خب دیگه چه خبر؟"
فهمیدم...اون...اون دوست صمیمی ا.ت بود...
با وحشت به سمت ا.ت رفتم، لبا/س هایش را برایش پوش/یدم و به بیمارستان بردمش.
_ویو راوی🪻_
چند روز گذشت...ا.ت کوچک ترین توجه ای به چویا نمیکرد. چویا یک روز با گریه ازش معذرت خواهی کرد...ا.ت هم با بی میلی قبول کرد و بعد رفتن دور دورررر جوننننن بای باییی🪷😃_>>>
.
قصه ی ما به سر رسید، چویا به شراب/اش نرسید.🥃.
هول هولکی شد به کوچیکی خودتون ببخشید.
وانشات از:
#سگ_های_ولگرد_بانگو_وانشات
شیپ!؟
ا.ت و چیبئ.
.
خوجگل بنده:🌚✨؛
@wonderer
فالوش کنننننننن.
خاب...جرم دادید. بفرمایید هنتای:
مادر هرکی گزارش کنه😃👈👉:
.
_ویو چویا🥕_
وارد خونه شدم. الارم گوشی ا.ت روشن بود. چشمم بهش خورد. وقتی پیام رو خوندم...چییییی!؟!
ا.ت....ا.ت...بهم خیا/نت کرده!؟
توی خواب بود. سرش رو میز بود.
موهاش رو گرفتم و کش/یدم که با جی/غ از خواب بیدار شد.
+ چ...چویااا!! چکار میکنی!؟!؟
- کثا/فت...تاوانشو میدی.
با موهاش روی زمین کشان کشان به سمت اتاق بردمش. در رو قف/ل کردم و روی تخ/ت پرتش کردم.
-تو...توی جن/ده...
+*با اش/ک* چـ....چویا....چی شده...هق...من...هق هق چکار کردم؟
از توی کشو ش/لاق چ/رمی ام رو برداشتم. بایک حرکت لبا/س هاشو دری/دم. بدون معطلی اولین ضر/به را محکم به با/سن اش زدم که رد اش ماند. بعد بدون مقدمه و بی توجه به نا/له و جی/غ ها و گر/یه هایش با یک حرکت دی/ک ام را وار/دش کردم که جی/غ فرابنفشی کشید.
لحظه ای دلم براش سوخت...ولی به کارم ادامه دادم.
انقدر وحش/ی بودم که خو/ن از پاها/یش جاری شد اما متوقف نشدم. بعد از چند دقیقه از حال رفت.
بی توجه بیرون رفتم و لباس پوشیدم که گوشی ا.ت یک الارم دیگر داشت. با بی میلی نگاهش کردم.
"هههه...ا.ت اگه چویا این پیامم رو میدید فکر میکرد داری بهش خیا/نت میکنی. خب دیگه چه خبر؟"
فهمیدم...اون...اون دوست صمیمی ا.ت بود...
با وحشت به سمت ا.ت رفتم، لبا/س هایش را برایش پوش/یدم و به بیمارستان بردمش.
_ویو راوی🪻_
چند روز گذشت...ا.ت کوچک ترین توجه ای به چویا نمیکرد. چویا یک روز با گریه ازش معذرت خواهی کرد...ا.ت هم با بی میلی قبول کرد و بعد رفتن دور دورررر جوننننن بای باییی🪷😃_>>>
.
قصه ی ما به سر رسید، چویا به شراب/اش نرسید.🥃.
هول هولکی شد به کوچیکی خودتون ببخشید.
- ۲.۷k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط