پارت ۱۴۰
پارت ۱۴۰
کالیکس : هوی
؟؟؟ : .....
* نگام کرد *
کالیکس : تو کی هستی...
؟؟؟ : ...
کالیکس : لالی؟
* نگاهی به پاش کردم... زخمی شده... یه دستمال از توی جیبم در اوردم و جلوش زانو زدم و دستمال و دور پاش بستم *
کالیکس : الان خوبه؟
؟؟؟ : ممنون
کالیکس : بالاخره حرف زدی.... هوف خو دیگه الان میرم
** از دید بلیا**
* این کی بود؟ تاحالا ندیدمش ... حتی روحمم خبر نداشت وام زخم شده... به خاطر یه چیز دیگه گریه میکردم، بلند شدم و از اون عمارت خارج شدم و رفتم عمارت خودم*
بلیا : عجیبه
* موی صورتی.... چشمای سبز... حس میکنم قبلا راجبش شنیدم... در عمارت رو باز کردم *
آلبا : هوی کجا بودی دختره ی بی آبرو
بلیا : ببخشید مامان.... رفته بودم قدم بزنم
آلبا : مامان؟؟؟ بهت گفتم مادر صدام کن نه مامان
بلیا : ببخشید... مادر
انیسا : مطعنی رفته بودی قدم بزنی؟ یا اینکه رفته بودی یه ساعت گریه کردی؟ ((خنده))
* پوزخند زد *
بلیا : بسه... انگار نمیدونی من خواهر بزرگترتم
آنیسا : ها چیه... اینکه تولدته پرو شدی
بلیا : حالا به لطف قوانین دارن برام تولد میگیرن حتی یه نفر هم از صبح بهم تبریک نگفته تاحالا هیچوقت یه نفر هم تولدم رو بهم تبریک نگه .... بعد تو چی هر روز کادو میگیری
آلبا : هوی همین هم از سرت زیادیه... الان هم میری توی اتاقت ... و اینکه زشت ترین لباست رو میپوشی امشب آنیسا باید بدرخشه
بلیا : حتما چرا که نه
آلبا : همینه که شندی! فهمیدی یا نه
بلیا : تچ
* رفتم تو اتاقم *
کالیکس : هوی
؟؟؟ : .....
* نگام کرد *
کالیکس : تو کی هستی...
؟؟؟ : ...
کالیکس : لالی؟
* نگاهی به پاش کردم... زخمی شده... یه دستمال از توی جیبم در اوردم و جلوش زانو زدم و دستمال و دور پاش بستم *
کالیکس : الان خوبه؟
؟؟؟ : ممنون
کالیکس : بالاخره حرف زدی.... هوف خو دیگه الان میرم
** از دید بلیا**
* این کی بود؟ تاحالا ندیدمش ... حتی روحمم خبر نداشت وام زخم شده... به خاطر یه چیز دیگه گریه میکردم، بلند شدم و از اون عمارت خارج شدم و رفتم عمارت خودم*
بلیا : عجیبه
* موی صورتی.... چشمای سبز... حس میکنم قبلا راجبش شنیدم... در عمارت رو باز کردم *
آلبا : هوی کجا بودی دختره ی بی آبرو
بلیا : ببخشید مامان.... رفته بودم قدم بزنم
آلبا : مامان؟؟؟ بهت گفتم مادر صدام کن نه مامان
بلیا : ببخشید... مادر
انیسا : مطعنی رفته بودی قدم بزنی؟ یا اینکه رفته بودی یه ساعت گریه کردی؟ ((خنده))
* پوزخند زد *
بلیا : بسه... انگار نمیدونی من خواهر بزرگترتم
آنیسا : ها چیه... اینکه تولدته پرو شدی
بلیا : حالا به لطف قوانین دارن برام تولد میگیرن حتی یه نفر هم از صبح بهم تبریک نگفته تاحالا هیچوقت یه نفر هم تولدم رو بهم تبریک نگه .... بعد تو چی هر روز کادو میگیری
آلبا : هوی همین هم از سرت زیادیه... الان هم میری توی اتاقت ... و اینکه زشت ترین لباست رو میپوشی امشب آنیسا باید بدرخشه
بلیا : حتما چرا که نه
آلبا : همینه که شندی! فهمیدی یا نه
بلیا : تچ
* رفتم تو اتاقم *
- ۲۰۵
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط