مال من حتی در تاریکی
مالِ من، حتی در تاریکی
---
جونگکوک سرش را پایین آورد و با صدایی آهسته، پر از زخمی که سعی میکرد پنهان کند گفت:
«میدونم حق نداری بترسی... اما بذار چیزی رو واضح بگم، جیا — اگه لازم باشه قفل و زنجیرت میکنم، ولی نمیذارم بری.»
چشمهایش برق خاصی داشتند؛ ترکیبی از عشق و وحشت.
جیا نفسش گرفت، قلبش بین ترس و عشق درگیر بود.
«جونگکوک... این درست نیست. این تملّکه.»
جونگکوک انگشتانش را شل کرد، ولی نگاهش هنوز قفل بود روی چشمان جیا.
«من نمیخوام تملک کنم... فقط نمیتونم دوباره از دستت بدم. بعد از همهچیزایی که دیدم، آدمی مثل تو توی زندگی من یه معجزهست.»
جیا نفس عمیقی کشید، سعی کرد آرامش پیدا کند.
«تو خودت گفتی دنیات خطرناکه. من نمیتونم کنار کسی باشم که هر لحظه ممکنه به خاطر گذشتهش بمیره.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت، سکوت کرد، بعد از چند لحظه گفت:
«برای همین دارم ازش بیرون میکشم.»
سپس فایلی از داخل جیبش درآورد — یک پاکت مهر و مومشده.
روی آن نوشته بود: *“Final Exit — Jungkook”*
«این امشب تحویل پلیس میدادم. تمام مدارک خروج از حلقهی مافیا. دیگه تمومش کردم، جیا. ولی قبل از اینکه برم، باید مطمئن میشدم هنوز چیزی از من مونده که دلت میخواد نگهش داری.»
اشکهای جیا آرامتر شد.
«تو… واقعاً میخوای همهچیز رو ول کنی؟»
«برای تو، آره. هرچیزی جز تو قابل جایگزینیه.»
اون لحظه طلسم شکست. جیا قدمی جلو رفت، خودش را در آغوشش انداخت، سرش را به سینهی جونگکوک چسباند. صدای ضربان قلبش منظم و سنگین بود، مثل کسی که تازه از مرگ برگشته.
«فقط یه قول بده، جونگکوک...»
«هرچی بخوای.»
«دیگه هیچوقت مجبور نشیم اینطوری بترسیم از هم.»
جونگکوک لبخندی زد، انگشتانش را میان موهای او فرو برد.
«قول میدم. از امشب، فقط من و تو. بدون اسلحه، بدون سایه.»
در بیرون باران بند آمده بود،
و پشت شیشههای بلند، نور شهر باز تابید روی صورتشان.
چیزی بین عشق و آزادی در هوا پخش شد —
جیا بالاخره فهمید که گاهی دلسپردن حتی به خطرناکترین عشق دنیا،
اگه صادق باشه، میتونه امنترین احساس روی زمین باشه.
پایان..
---
---
جونگکوک سرش را پایین آورد و با صدایی آهسته، پر از زخمی که سعی میکرد پنهان کند گفت:
«میدونم حق نداری بترسی... اما بذار چیزی رو واضح بگم، جیا — اگه لازم باشه قفل و زنجیرت میکنم، ولی نمیذارم بری.»
چشمهایش برق خاصی داشتند؛ ترکیبی از عشق و وحشت.
جیا نفسش گرفت، قلبش بین ترس و عشق درگیر بود.
«جونگکوک... این درست نیست. این تملّکه.»
جونگکوک انگشتانش را شل کرد، ولی نگاهش هنوز قفل بود روی چشمان جیا.
«من نمیخوام تملک کنم... فقط نمیتونم دوباره از دستت بدم. بعد از همهچیزایی که دیدم، آدمی مثل تو توی زندگی من یه معجزهست.»
جیا نفس عمیقی کشید، سعی کرد آرامش پیدا کند.
«تو خودت گفتی دنیات خطرناکه. من نمیتونم کنار کسی باشم که هر لحظه ممکنه به خاطر گذشتهش بمیره.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت، سکوت کرد، بعد از چند لحظه گفت:
«برای همین دارم ازش بیرون میکشم.»
سپس فایلی از داخل جیبش درآورد — یک پاکت مهر و مومشده.
روی آن نوشته بود: *“Final Exit — Jungkook”*
«این امشب تحویل پلیس میدادم. تمام مدارک خروج از حلقهی مافیا. دیگه تمومش کردم، جیا. ولی قبل از اینکه برم، باید مطمئن میشدم هنوز چیزی از من مونده که دلت میخواد نگهش داری.»
اشکهای جیا آرامتر شد.
«تو… واقعاً میخوای همهچیز رو ول کنی؟»
«برای تو، آره. هرچیزی جز تو قابل جایگزینیه.»
اون لحظه طلسم شکست. جیا قدمی جلو رفت، خودش را در آغوشش انداخت، سرش را به سینهی جونگکوک چسباند. صدای ضربان قلبش منظم و سنگین بود، مثل کسی که تازه از مرگ برگشته.
«فقط یه قول بده، جونگکوک...»
«هرچی بخوای.»
«دیگه هیچوقت مجبور نشیم اینطوری بترسیم از هم.»
جونگکوک لبخندی زد، انگشتانش را میان موهای او فرو برد.
«قول میدم. از امشب، فقط من و تو. بدون اسلحه، بدون سایه.»
در بیرون باران بند آمده بود،
و پشت شیشههای بلند، نور شهر باز تابید روی صورتشان.
چیزی بین عشق و آزادی در هوا پخش شد —
جیا بالاخره فهمید که گاهی دلسپردن حتی به خطرناکترین عشق دنیا،
اگه صادق باشه، میتونه امنترین احساس روی زمین باشه.
پایان..
---
- ۴۷۶
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط