«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲۱
صبح کمپانی برخلاف همیشه آرام نبود.
همه کارکنان با عجله از این طرف به آن طرف میرفتند.
خبر شایعه جدید، فضای ساختمان را سنگین کرده بود.
هرکس چیزی میگفت و دیگری آن را کاملتر میکرد.
هایون فقط ساکت از کنارشان عبور کرد.
وقتی وارد اتاق میکاپ شد، نفس عمیقی کشید.
وسایلش را روی میز چید و سعی کرد ذهنش را آرام کند.
اما نگاهش مدام روی گوشی میافتاد.
تیتر خبرها یکی پس از دیگری منتشر میشدند.
انگار هیچکس قصد نداشت آن شایعه را رها کند.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد اتاق شد.
برخلاف همیشه لبخند روی صورتش نبود.
کلاهش را روی میز گذاشت و آرام روی صندلی نشست.
فقط یک نگاه کوتاه به هایون انداخت.
بعد نگاهش را از او گرفت.
هایون جلو رفت و وسایلش را برداشت.
سعی میکرد مثل همیشه رفتار کند.
اما سکوت بین آن دو، از هر حرفی سنگینتر بود.
براش را روی صورت جونگکوک حرکت داد.
دستهایش کمی میلرزید.
جونگکوک آرام گفت:
«دیشب خوابیدی؟»
هایون مکث کوتاهی کرد.
«نه... زیاد نه.»
جونگکوک آهسته گفت:
«منم نتونستم.»
هایون برای اولین بار سرش را بالا آورد.
چشمهای جونگکوک خستهتر از همیشه بود.
زیر آنها کمی کبودی دیده میشد.
مشخص بود تمام شب را درگیر فکر بوده است.
دلش گرفت، اما چیزی نگفت.
در همان لحظه، پیدینیم وارد اتاق شد.
پروندهای در دستش بود.
نگاهی به هر دو انداخت و گفت:
«بعد از برنامه، هر دوتون اتاق جلسه باشید.»
بدون توضیح بیشتری از اتاق خارج شد.
نگاه هایون و جونگکوک برای لحظهای به هم گره خورد.
هیچکدام نمیدانستند این جلسه درباره چیست.
اما هر دو حدس میزدند موضوع همان شایعات باشد.
قلب هایون دوباره تندتر از قبل میزد.
حس خوبی نداشت.
برنامه آن روز بدون مشکل تمام شد.
جونگکوک مثل همیشه روی صحنه حرفهای ظاهر شد.
هایون هم با دقت تمام کنار تیم کار میکرد.
هیچکس از نگاههای کوتاه و پنهانی آن دو چیزی نفهمید.
اما تهیونگ همهچیز را زیر نظر داشت.
بعد از پایان برنامه، هر دو وارد اتاق جلسه شدند.
مدیرعامل، پیدینیم و چند مدیر ارشد منتظرشان بودند.
فضای اتاق کاملاً رسمی بود.
پروندهای روی میز قرار داشت.
روی جلد آن نوشته شده بود: «طرح مدیریت بحران».
مدیرعامل چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پرونده را باز کرد و گفت:
«اگر شایعات متوقف نشوند...»
نگاهش را بین هایون و جونگکوک چرخاند.
«مجبور میشویم از یک قرارداد ویژه استفاده کنیم.»
جونگکوک اخم کرد.
هایون با نگرانی به مدیر نگاه میکرد.
هیچکدام هنوز نمیدانستند منظور او از «قرارداد ویژه» چیست.
اما حس میکردند...
این تصمیم، زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.
ادامه دارد...
قراردادی که مدیرعامل از آن صحبت میکرد... آیا همان ازدواج موقتی بود که سرنوشت هایون و جونگکوک را به هم گره میزد؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۲۱
صبح کمپانی برخلاف همیشه آرام نبود.
همه کارکنان با عجله از این طرف به آن طرف میرفتند.
خبر شایعه جدید، فضای ساختمان را سنگین کرده بود.
هرکس چیزی میگفت و دیگری آن را کاملتر میکرد.
هایون فقط ساکت از کنارشان عبور کرد.
وقتی وارد اتاق میکاپ شد، نفس عمیقی کشید.
وسایلش را روی میز چید و سعی کرد ذهنش را آرام کند.
اما نگاهش مدام روی گوشی میافتاد.
تیتر خبرها یکی پس از دیگری منتشر میشدند.
انگار هیچکس قصد نداشت آن شایعه را رها کند.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد اتاق شد.
برخلاف همیشه لبخند روی صورتش نبود.
کلاهش را روی میز گذاشت و آرام روی صندلی نشست.
فقط یک نگاه کوتاه به هایون انداخت.
بعد نگاهش را از او گرفت.
هایون جلو رفت و وسایلش را برداشت.
سعی میکرد مثل همیشه رفتار کند.
اما سکوت بین آن دو، از هر حرفی سنگینتر بود.
براش را روی صورت جونگکوک حرکت داد.
دستهایش کمی میلرزید.
جونگکوک آرام گفت:
«دیشب خوابیدی؟»
هایون مکث کوتاهی کرد.
«نه... زیاد نه.»
جونگکوک آهسته گفت:
«منم نتونستم.»
هایون برای اولین بار سرش را بالا آورد.
چشمهای جونگکوک خستهتر از همیشه بود.
زیر آنها کمی کبودی دیده میشد.
مشخص بود تمام شب را درگیر فکر بوده است.
دلش گرفت، اما چیزی نگفت.
در همان لحظه، پیدینیم وارد اتاق شد.
پروندهای در دستش بود.
نگاهی به هر دو انداخت و گفت:
«بعد از برنامه، هر دوتون اتاق جلسه باشید.»
بدون توضیح بیشتری از اتاق خارج شد.
نگاه هایون و جونگکوک برای لحظهای به هم گره خورد.
هیچکدام نمیدانستند این جلسه درباره چیست.
اما هر دو حدس میزدند موضوع همان شایعات باشد.
قلب هایون دوباره تندتر از قبل میزد.
حس خوبی نداشت.
برنامه آن روز بدون مشکل تمام شد.
جونگکوک مثل همیشه روی صحنه حرفهای ظاهر شد.
هایون هم با دقت تمام کنار تیم کار میکرد.
هیچکس از نگاههای کوتاه و پنهانی آن دو چیزی نفهمید.
اما تهیونگ همهچیز را زیر نظر داشت.
بعد از پایان برنامه، هر دو وارد اتاق جلسه شدند.
مدیرعامل، پیدینیم و چند مدیر ارشد منتظرشان بودند.
فضای اتاق کاملاً رسمی بود.
پروندهای روی میز قرار داشت.
روی جلد آن نوشته شده بود: «طرح مدیریت بحران».
مدیرعامل چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پرونده را باز کرد و گفت:
«اگر شایعات متوقف نشوند...»
نگاهش را بین هایون و جونگکوک چرخاند.
«مجبور میشویم از یک قرارداد ویژه استفاده کنیم.»
جونگکوک اخم کرد.
هایون با نگرانی به مدیر نگاه میکرد.
هیچکدام هنوز نمیدانستند منظور او از «قرارداد ویژه» چیست.
اما حس میکردند...
این تصمیم، زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.
ادامه دارد...
قراردادی که مدیرعامل از آن صحبت میکرد... آیا همان ازدواج موقتی بود که سرنوشت هایون و جونگکوک را به هم گره میزد؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۷۸۴
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط