تو نیستی انگار...

تو نیستی انگار...

این همان شعر شبانگاه همه جمعه ی پی در پی ماست

این همان حس غریب دل پر درد من است

این همان است آشنای اشک های دیده ام

اما دمی هم که تامل میکنم

باید اینگونه نوشت :

تو هستی ولی انگار دلم محو تماشای خیالی دگر است

تو هستی و منم آن ناسی حرف های شما

تو هستی ای امید دل زهرا(س)

من که دانم کوله ی راهم از چه پر است

اما تو بیا و منگر بر بَدیَم

بیا و نظری دار بر دل مخروبه ی این سائل در راه نگران

من هنوز میمانم

و هنوز منتظرم ...

یا ابا صالح المهدی متی ترانا و نراک
دیدگاه ها (۱)

دوش می‌گفتکه فردا بدهم کام دلتسببی ساز خدایاکه پشیمان نشود. ...

لبخند بزن!برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد امید رفته را باز...

این مهمه ؟

داستان:هوای اوایل پاییز در شهر کوچک “نرگس‌زار” دل‌انگیز بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط