روزگاری زندونی چشم هایش بودم...

روزگاری زندونی چشم هایش بودم...
دیدگاه ها (۱)

زندونی همش درده😔🍂🌾🌷🌷🌾🌾🌷🌿

و اما داستان چشم هایش..🛐✨️https://wisgoon.com/sabz_1 🐻❣️🐰

همیشه منتظرش بودم....

او قبر مرا میکند و من نگرانزخمی شدن انگشت هایش بودم...تف به ...

بانومهستی

چشم هایش...🛐🌝(ادیت خودم)🍰🥐 ₊˚✩𝐷𝑜𝑛'𝑡 𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡 𝑡𝑜 𝑙𝑖𝑘𝑒 𝑎𝑛𝑑 𝑐𝑜𝑚𝑚...

*چشم هایت همان کافه‌ی دنجی است که قهوه هایش حرف ندارد☕️🦦...h...

مثل مرحومی که خاکش نام و تصویری نداشتمرده بودم گرچه مرگم شرح...

عجب روزگاری🙇‍♂️

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط