حس و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم

حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم

روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو  قدم  می زدم  و دور و برم

چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند

سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم

پای عشق تو برادر کُشــی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

دلمان تنگ شد و قافیه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق

پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم
دیدگاه ها (۵)

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشتحسی شبیه آنچه که یک جسم...

آخرش درد دلت، دربه‌درت خواهد کردمهره‌ی مار کسی، کور و کَرت خ...

حرف های تو شبیه است به قران حتیشب سیاه است ولی موی تو از ان ...

ای شهد لبت تحفه ی زنبورعسل هاابروی تو سرچشمه ی این شعر و غزل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط