من به بی سامانی

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...

حمید مصدق
دیدگاه ها (۴)

کاشکی شعر مرا می خواندی گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی...

گاه می اندیشممی توانی تو به لبخندی این فاصله را برداریتو توا...

گاهی با خود می اندیشم می توانستم با لبخندی این فاصله را بردا...

🍒🌱من در آیینه رخ خود دیدمو به تو حق دادمآه، می‌ بینممی‌ بینم...

در میان من و تو فاصله هاستگاه می اندیشممی توانی تو به لبخندی...

من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم؛ آه می بینم , می بین...

من در آیینه رخ خود دیدمو به تو حق دادمآه می‌بینم، می‌بینمتو ...

من در آیینه رخ خود دیدم،و به تو حق دادمآه می بینم،می بینمتو ...

خاص....

من در آيينه رخ خود ديدموبه تو حق دادم.آه می‌بينم، می‌بينمتو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط