.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²².
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²².
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
فرانک چون پشتش بهش بود با صداش برگشت و نگاهش کرد، چندان تعجبی نکرد، قرارمون همین موقع بود:
_ سلام، واسه تراشه اومدی؟
_ نه اومدم باهات بشینم درمورد سختی های زندگیمون درد ودل کنیم.
پسر با کنایه گفت و چشم غره ای بهش رفت، نزدیکتر شد و دستش رو جلوش دراز کرد:
_ ردش کن بیاد.
فرانک نگاهش رو بهش دوخت، بعد بی صدا و آروم از جاش بلند شد و از کنار پسر رد شد و گوشهی سلول رفت، روی زمین نشست و دستش رو سمت ترکِ سوراخ مانندِ دیوار برد و با ناخنش تیکه سرامیکی که روش واسه پوشوندن گذاشته بود رو برداشت و با سوراخ کوچیکی روبرو شد.
جونگکوک ابرو بالا انداخت و دید که از اون سوراخ شئِ کوچیکی بیرون کشید:
_ بگیرش.
تراشه رو سمتش دراز کرد و جونگکوک بالافاصله از دستش گرفت و نگاهی دقیق بهش انداخت،
کی میتونست بفهمه این جونورِ کوچولو چه کارایی هایی داره!
نگاهش رو سمت فرانک برگردوند و سرد گفت:
_ عالیه، الان راهمون از هم جدا میشه.
اروم برگشت تا ازش دور بشه، اما فرانک با تعجب از جاش بلند شد:
_ هی، پولم چی؟ بهم گفتین نصفش رو بعدش میدید!...
مکثی کرد و ادامه داد:
_ تو حتی ساکِ پولم نیاوردی!
جونگکوک پلک هاش رو روی هم گذاشت، تراشه رو داخل جیبش گذاشت و به حالت نمایشی دستاش رو بالا برد و برگشت سمت فرانک و با لحن ناراحتی که الکی بودنش معلوم بود لب زد:
_ وای یادم رفت!...تو خونه جا مونده!
فرانک گیج شده قدمی نزدیکش رفت:
_ داری مسخرم میکنی؟!
جونگکوک به نشانه تفکر گوشه لبش رو کج کرد، که نگاهش روی دوربینِ کوچیکی که درست بالای سرشون، گوشهی سقف نصب شده بود جذب شد که باعث شد نیشخندی بزنه:
_ اره، میدونی که....
حرفش رو نصفه گذاشت، سمت اون دوربین رفت و جلوس ایستاد، آدامس توتفرنگی که داخل دهنش بود رو از دهنش بیرون آورد و درست جلوی لنز دوربین چسبوند و بعد با خونسردی برگشت سمت مرد و ادامه داد:
_ کار من مسخره کردنه احمقاست!
و درست قبل اینکه فرانک فرصت تحليل داشته باشه جونگکوک به سرعت سمت رفت و با مشت محکمی که به دهنش زد باعث شد فرانک به عقب تلو بخوره، اما نیوفتاد، چون هیکلش نسبت به پسر کوچیکتر خیلی گنده بود و عضلات قوی داشت! اما این منکر این نمیشد بتونه استعدادش تو مبارزه به جونگکوک برسه.
و قبل اینکه دوباره نگاهش به پسر بخوره، جونگکوک مشت محکمِ دیگه ای مهمون صورتش کرد و با چرخش سریع تو پاشنه ی باش لگد چرخشیِ محکمی تو شکمش وارد کرد که باعث شد فرانک نقشِ زمین بشه.
از درد شکمش رو گرفت و با اخم بهش زل زد:
_ تو چه مرگت شده!..قرارمون این نبود.
پسر بی توجه به حرفاش از جیبش بند کفشِ سیاه رنگی بیرون کشید و در حالی که توی انگشتش تاب میداد سمتش رفت و با لحن مسخره ای لب زد:
_ مامانت وقتی بچه بودی یادت نداد به غریبه ها اعتماد نکنی؟!
فرانک اخمش غلیظ تر شد، هیکل بزرگش رو تکون داد و از جاش بلند شد و همین که بلند شد به سرعت سمت جونگکوک رفت و مشت محکمی روی دهنش خوابوند، و پشت بندش مشت دیگه ای هم با اون یکی دستش هم روی صورتش زد.
جونگکوک کمی به عقب تلو خورد، سرش رو کج کرد که باعث شد موهاش روی چشماش بیوفته، ناگهان پوزخند زد، بعد خندید.
کوتاه خندید و شروع به دست زدن کرد و زبونش رو روی لبِ پاره شده اش کشید و خونش رو لیسید، از عمد گذاشت بهش مشت بزنه تا قدرتش رو بسنجه، و خب باید بگه کارش بدک نیست:
_ بد نبود، خیلی وقته یه رقیب قدرتمند نداشتم!
نگاهش رو بالا گرفت، موهاش جلوی چشماش رو گرفته بود، اما اون سیاهیِ ترسناکش رو پنهان نمیکرد:
_ ولی حیف شد، چون قراره من بِبَرم!
و به محض تموم شدن جمله اش سمتش خیز برداشت و با زانوش به عضوِ مرد ضربه ای محکم زد که از درد، بلند نالید، در ثانیه ای بعد پشتش قرار گرفت و با کشیدن همون بند کفش، دور گردنش پیچید و با قدرت کشید تا خفه اش کنه.
مرد بزرگتر از تعجب چشماش گرد شد، دستش رو بالا آورد تا بتونه خودشو نجات بده، اما با ضربهی دیگه ای که پسر با نوک کفشش به پشت زانوی مرد وارد کرد، روی زانوش به زمین نشوندش و با قدرت بیشتری شروع به خفه کردنش کرد، صورت مرد کم کم داشت به بنفش میزد، لباش بی رنگ تر شده بود و چشماش داشت رو به سفیدی میزد، اما گوش هاش هنوز میشنید، و به خاطر همین جونگکوک خم شد طرف گوشش و آروم گفت:
_ تراشه فقط از یه نفر پیروی میکنه، اونم خالقشه!...و حدش بزنه چیه....
حرفش رو نصفه گذاشت، نگاهی به تقلا های مرد کرد و ادامه داد:
_ اگه تو بمیری تنها صاحبش ماییم، پس متاسفم بابت مرگِ حقیرانه ات!
دقیقه ای بعد، تلاش ها و تقلا های مرد واسه زنده موندن تموم شد، دستاش بالاخره پایین افتاد و بدنش سر شد.
ادامه دارد..
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
فرانک چون پشتش بهش بود با صداش برگشت و نگاهش کرد، چندان تعجبی نکرد، قرارمون همین موقع بود:
_ سلام، واسه تراشه اومدی؟
_ نه اومدم باهات بشینم درمورد سختی های زندگیمون درد ودل کنیم.
پسر با کنایه گفت و چشم غره ای بهش رفت، نزدیکتر شد و دستش رو جلوش دراز کرد:
_ ردش کن بیاد.
فرانک نگاهش رو بهش دوخت، بعد بی صدا و آروم از جاش بلند شد و از کنار پسر رد شد و گوشهی سلول رفت، روی زمین نشست و دستش رو سمت ترکِ سوراخ مانندِ دیوار برد و با ناخنش تیکه سرامیکی که روش واسه پوشوندن گذاشته بود رو برداشت و با سوراخ کوچیکی روبرو شد.
جونگکوک ابرو بالا انداخت و دید که از اون سوراخ شئِ کوچیکی بیرون کشید:
_ بگیرش.
تراشه رو سمتش دراز کرد و جونگکوک بالافاصله از دستش گرفت و نگاهی دقیق بهش انداخت،
کی میتونست بفهمه این جونورِ کوچولو چه کارایی هایی داره!
نگاهش رو سمت فرانک برگردوند و سرد گفت:
_ عالیه، الان راهمون از هم جدا میشه.
اروم برگشت تا ازش دور بشه، اما فرانک با تعجب از جاش بلند شد:
_ هی، پولم چی؟ بهم گفتین نصفش رو بعدش میدید!...
مکثی کرد و ادامه داد:
_ تو حتی ساکِ پولم نیاوردی!
جونگکوک پلک هاش رو روی هم گذاشت، تراشه رو داخل جیبش گذاشت و به حالت نمایشی دستاش رو بالا برد و برگشت سمت فرانک و با لحن ناراحتی که الکی بودنش معلوم بود لب زد:
_ وای یادم رفت!...تو خونه جا مونده!
فرانک گیج شده قدمی نزدیکش رفت:
_ داری مسخرم میکنی؟!
جونگکوک به نشانه تفکر گوشه لبش رو کج کرد، که نگاهش روی دوربینِ کوچیکی که درست بالای سرشون، گوشهی سقف نصب شده بود جذب شد که باعث شد نیشخندی بزنه:
_ اره، میدونی که....
حرفش رو نصفه گذاشت، سمت اون دوربین رفت و جلوس ایستاد، آدامس توتفرنگی که داخل دهنش بود رو از دهنش بیرون آورد و درست جلوی لنز دوربین چسبوند و بعد با خونسردی برگشت سمت مرد و ادامه داد:
_ کار من مسخره کردنه احمقاست!
و درست قبل اینکه فرانک فرصت تحليل داشته باشه جونگکوک به سرعت سمت رفت و با مشت محکمی که به دهنش زد باعث شد فرانک به عقب تلو بخوره، اما نیوفتاد، چون هیکلش نسبت به پسر کوچیکتر خیلی گنده بود و عضلات قوی داشت! اما این منکر این نمیشد بتونه استعدادش تو مبارزه به جونگکوک برسه.
و قبل اینکه دوباره نگاهش به پسر بخوره، جونگکوک مشت محکمِ دیگه ای مهمون صورتش کرد و با چرخش سریع تو پاشنه ی باش لگد چرخشیِ محکمی تو شکمش وارد کرد که باعث شد فرانک نقشِ زمین بشه.
از درد شکمش رو گرفت و با اخم بهش زل زد:
_ تو چه مرگت شده!..قرارمون این نبود.
پسر بی توجه به حرفاش از جیبش بند کفشِ سیاه رنگی بیرون کشید و در حالی که توی انگشتش تاب میداد سمتش رفت و با لحن مسخره ای لب زد:
_ مامانت وقتی بچه بودی یادت نداد به غریبه ها اعتماد نکنی؟!
فرانک اخمش غلیظ تر شد، هیکل بزرگش رو تکون داد و از جاش بلند شد و همین که بلند شد به سرعت سمت جونگکوک رفت و مشت محکمی روی دهنش خوابوند، و پشت بندش مشت دیگه ای هم با اون یکی دستش هم روی صورتش زد.
جونگکوک کمی به عقب تلو خورد، سرش رو کج کرد که باعث شد موهاش روی چشماش بیوفته، ناگهان پوزخند زد، بعد خندید.
کوتاه خندید و شروع به دست زدن کرد و زبونش رو روی لبِ پاره شده اش کشید و خونش رو لیسید، از عمد گذاشت بهش مشت بزنه تا قدرتش رو بسنجه، و خب باید بگه کارش بدک نیست:
_ بد نبود، خیلی وقته یه رقیب قدرتمند نداشتم!
نگاهش رو بالا گرفت، موهاش جلوی چشماش رو گرفته بود، اما اون سیاهیِ ترسناکش رو پنهان نمیکرد:
_ ولی حیف شد، چون قراره من بِبَرم!
و به محض تموم شدن جمله اش سمتش خیز برداشت و با زانوش به عضوِ مرد ضربه ای محکم زد که از درد، بلند نالید، در ثانیه ای بعد پشتش قرار گرفت و با کشیدن همون بند کفش، دور گردنش پیچید و با قدرت کشید تا خفه اش کنه.
مرد بزرگتر از تعجب چشماش گرد شد، دستش رو بالا آورد تا بتونه خودشو نجات بده، اما با ضربهی دیگه ای که پسر با نوک کفشش به پشت زانوی مرد وارد کرد، روی زانوش به زمین نشوندش و با قدرت بیشتری شروع به خفه کردنش کرد، صورت مرد کم کم داشت به بنفش میزد، لباش بی رنگ تر شده بود و چشماش داشت رو به سفیدی میزد، اما گوش هاش هنوز میشنید، و به خاطر همین جونگکوک خم شد طرف گوشش و آروم گفت:
_ تراشه فقط از یه نفر پیروی میکنه، اونم خالقشه!...و حدش بزنه چیه....
حرفش رو نصفه گذاشت، نگاهی به تقلا های مرد کرد و ادامه داد:
_ اگه تو بمیری تنها صاحبش ماییم، پس متاسفم بابت مرگِ حقیرانه ات!
دقیقه ای بعد، تلاش ها و تقلا های مرد واسه زنده موندن تموم شد، دستاش بالاخره پایین افتاد و بدنش سر شد.
ادامه دارد..
- ۱.۶k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط