به نام خدا

به نام خدا

پارت نهم


... نمیتونستم ببینم اونجا بود که فهمیدم چشمام بدون اجازه دارن میبارن..
یک بار کافی بود.، یک بار خورد شدن و نله و باریدن کافی بود. فکرشم نمیکردم دوباره اتفاق بیفته.... فقط میدونم با تمام وجود به سمت بیرون دیویدم..
صدام می‌کرد اما میدونستم اگه صبر کنم خورد میشم... اگه وایسم و تو چشماش نگاه کنم دوم نمیارم...
نشستم تو ماشین و روندم.. سرعتم بالا بود اما به پای بارون چشمام نمی‌رسید... انگار هردو داشتن مسابقه میدادن.. همینجوری رونم.
مقصد.؟
نداشتم..
مثل یه روح سرگردان که خونه ای نداره..
یا مثل بچه ای که توی بازار دست مامانش رو ول کرده و گم شده..
دیگه نمیتونم... ببخششی در کار نیست.. اینبار دیگه خام حرف هاش نمیشم... یک بار خیانت کافی بود... یکم بار دیدن اون. اونم توی همچین حالتی و بخشیدنش برام کافیه... من. فقط یه فرست میدم... و اون.. دریا.. فرست خودش رو تموم کرد.. نابودم کرد اما دیگه بیشتر از این نمیزارم.. شاید ازش متنفر نشم
شاید فراموشش نکنم
شاید حتی عاشقش بمونم
اما این بار. من ماهورا دیگه حرف هاشو باور نمیکنم...
تموم شد
دیگه همچیز بین ما تموم شد....


[ یک هفته بعد]

یک هفته از اون ماجرا گذشت یک هفته...
اون اومد اما دیر اومد اصلا نباید میومد....
این موضوع حتی برای خانوادم هم جای سوال داشت. اونا خوب می‌دونستن که جون من به جون دریا بستس... ولی هرگز نفهمیدن که بین ما چه اتفاقاتی افتاده.. چه اولین بار...
وچه این بار.. برای همین همش ازم می‌پرسیدن.. ولی من هیچی برای گفتن نداشتم.. عادتم رو هم خوب میدونستن که اگه نخوام حرف نمیزنم.. پس زیاد پاپیش نشدن و وانمود کردن چیزی نشده.... هوف لعنت به این دنیا که انقدر خوب زد تو پرم... دروغ ندارم بگم اما.. دلم براش تنگ شده.. خنده هاش
شوخی هاش
اذیت کردنش
بوسیدنش
ولی از همه بیشتر برای چشمام.. آه

با من چه کردی دریا
چه کردی..
÷:ماهورا.. مادر بیا پایین نهار آمادست.. ماهورا مادر..
-:اومدم..
پاشدم و یه دستی به موهام زدم ولی حال و روزم بد تر از این بود. چشم های قرمز.. صورت پوف پوفی.. بدبختی اصلی اینه صورتم خودش گرده.. شاید اون زیاد خودش رو نشون نده... اما الان من دقیقا نمیدونم با چشم چیکار کنم.. هوفف.

به هر حال هرطوری بود یکم خودم رو از مرده ها شبیح به زنده کردم و بعد رفتم پایین.. و شروع کردم به غذا خوردن.. خانوادگی عادت داشتیم سر سفره زیاد حرف بزنیم.. که این موجب شد یکم حالم بهتر شه... بعد غذا به مامان کمک کردم و بعد رفتم بالا..
آخه اتاق من طبقه بالا بود اونجا کلا دوتا اتاق بیشتر نداشت یکی که اتاق خاب خودم بود.. اون یکی هم اتاق مخصوص هنر.. یعنی در کل طبقه دوم مال منه... بگذریم حوصله حرف زدن ندارم...
وقتی یه نگاه به ساعت انداختم با خودم گفتم بهتره برم بیرون.. تو این یک هفته هیچ جایی نرفتم حتی کلاس موسیقی.. نمیشه که نرم.. با اینکه میدونم دریا اونجاست اما.. دیگه جدی جدی مجبورم.. هوف..



ادامه دارد....




{{{میدونم یکم اذیت کنندست این که انقدر دیر به دیر میزارم پارت جدید رو شرمنده. چون دوست دارم بهترین خودم رو بزارم و یکمم سختگیری میکنم بخاطر اونه. پارت بعد رو سیع میکنم سریع تر بزارم. 💋💋}}}



لایک و کامنت یادتون نره عسلچه های من.. 💋💋💋🫂🫂❤️‍🩹❤️‍🩹💐❤️‍🩹💫💫🧚🧚🌸🌸
دیدگاه ها (۶)

..سکوت.. بلند ترین کلامه...🌸💫🧚💫🌸

کلیپ مورد علاقم..... 😌😌😌🧚❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹🫂ته ته شوهرمممممممم😭😭😭😭...

به نام خداپارت هشتمخب بسه دیگه از عشقونه های منو عشقم زیاد خ...

این آرت جدیده ... برای یکی از دوستانم کشیدمش. از این به بعد ...

درود* ببخشید چند وقت پست نزاشتم یک،چون گوشیم خراب شده و دو، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط