⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁵
صدای بسته شدن در، توی فضای ساکت اتاق پیچید. آیلا دستش رو روی فکِ ظریفش گذاشت؛ جایی که چند لحظه پیش زیر لمسِ سرد و مقتدرانهی انگشتهای تهیونگ بود. حسِ گس و خنک عطر تلخش هنوز توی هوای اتاق شناور بود و اعصاب آیلا رو به بازی میگرفت.
آیلا از روی تخت بلند شد و شروع کرد به قدم زدن. کلافه بود، انگار توی یه کابوسِ بدون پایان گیر افتاده بود. ذهنش قفل کرده بود روی یک تضاد بزرگ؛ چطور ممکنه؟
پدرش کسی بود که تمام عمرش جلوی فساد و جنایت ایستاده بود. یادش میاومد چقدر روی اخلاق، پاکدستی و قانون حساس بود. بارها توی اخبار دیده بود که پدرش علیه باندهای خلافکار سخنرانی میکرد. حالا همون مرد، توی آخرین نوشتهی زندگیش، دخترش رو درست انداخته بود توی آغوشِ بزرگترین و خطرناکترین مافیای آسیا!
«چرا تهیونگ؟ چرا یه غریبه؟ چرا یه مافیا؟»
این سوالها مثل خوره روحش رو میتراشیدن. کنجکاوی و شوک با هم ترکیب شده بودن و اجازه نمیدادن حتی یک لحظه آروم بگیره.
آیلا آروم به سمت پنجرهی بزرگ اتاق رفت و پردهی مخمل تیره رو کنار زد. از طبقه دوم، تمام محوطهی عمارت زیر پاش بود. برجکهای دیدبانی، نورافکنهای قوی، و مردان سیاهپوشی که با اسلحههای نیمهاتوماتیک توی حیاط قدم میزدن. اینجا یه خانه نبود... یه دژ نظامی و جنایی بود.
آیلا انگشتهاش رو روی شیشه سرد فشارد داد. با خودش زمزمه کرد:
— یه چیزی این وسط غلطه... بابا هیچ وقت بیگودار به آب نمیزد. تو کی هستی کیم تهیونگ؟ چه رازی بین تو و بابام بوده که من ازش بیخبرم؟
تصمیمش رو گرفت. اون دختر دستوپا بستهای نبود که قایم بشه و گریه کنه. حتی اگر قرار بود توی این قفسِ طلایی زنده بمونه، باید سر از کارِ این مرد مرموز و غریبه درمیآورد.
نگاهش رو از حیاط گرفت و به درِ بسته اتاق دوخت. دستش رو سمت دستگیره برد؛ باید راهی پیدا میکرد تا بفهمه پشت این چهرهی سرد و بیرحم، چه حقیقت کثیف یا پنهانی جریان داره...
ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁵
صدای بسته شدن در، توی فضای ساکت اتاق پیچید. آیلا دستش رو روی فکِ ظریفش گذاشت؛ جایی که چند لحظه پیش زیر لمسِ سرد و مقتدرانهی انگشتهای تهیونگ بود. حسِ گس و خنک عطر تلخش هنوز توی هوای اتاق شناور بود و اعصاب آیلا رو به بازی میگرفت.
آیلا از روی تخت بلند شد و شروع کرد به قدم زدن. کلافه بود، انگار توی یه کابوسِ بدون پایان گیر افتاده بود. ذهنش قفل کرده بود روی یک تضاد بزرگ؛ چطور ممکنه؟
پدرش کسی بود که تمام عمرش جلوی فساد و جنایت ایستاده بود. یادش میاومد چقدر روی اخلاق، پاکدستی و قانون حساس بود. بارها توی اخبار دیده بود که پدرش علیه باندهای خلافکار سخنرانی میکرد. حالا همون مرد، توی آخرین نوشتهی زندگیش، دخترش رو درست انداخته بود توی آغوشِ بزرگترین و خطرناکترین مافیای آسیا!
«چرا تهیونگ؟ چرا یه غریبه؟ چرا یه مافیا؟»
این سوالها مثل خوره روحش رو میتراشیدن. کنجکاوی و شوک با هم ترکیب شده بودن و اجازه نمیدادن حتی یک لحظه آروم بگیره.
آیلا آروم به سمت پنجرهی بزرگ اتاق رفت و پردهی مخمل تیره رو کنار زد. از طبقه دوم، تمام محوطهی عمارت زیر پاش بود. برجکهای دیدبانی، نورافکنهای قوی، و مردان سیاهپوشی که با اسلحههای نیمهاتوماتیک توی حیاط قدم میزدن. اینجا یه خانه نبود... یه دژ نظامی و جنایی بود.
آیلا انگشتهاش رو روی شیشه سرد فشارد داد. با خودش زمزمه کرد:
— یه چیزی این وسط غلطه... بابا هیچ وقت بیگودار به آب نمیزد. تو کی هستی کیم تهیونگ؟ چه رازی بین تو و بابام بوده که من ازش بیخبرم؟
تصمیمش رو گرفت. اون دختر دستوپا بستهای نبود که قایم بشه و گریه کنه. حتی اگر قرار بود توی این قفسِ طلایی زنده بمونه، باید سر از کارِ این مرد مرموز و غریبه درمیآورد.
نگاهش رو از حیاط گرفت و به درِ بسته اتاق دوخت. دستش رو سمت دستگیره برد؛ باید راهی پیدا میکرد تا بفهمه پشت این چهرهی سرد و بیرحم، چه حقیقت کثیف یا پنهانی جریان داره...
ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
- ۲.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط