داستان اصحاب کهف
داستان اصحاب کهف
ماجرای اصحاب کهف در قرآن همانگونه که در قرآن معمول است، به طور فشرده (از آیه 9تا 27 سوره کهف) آمده است، و در روایات اسلامی، و گفتار مفسران و مورخان، مختلف نقل شده، بعضی به طور مشروح و بعضی به طور خلاصه، و یا بعضی بخشی از داستان را ذکر کردهاند و بخش دیگر را ذکر نکردهاند، ما در این جا بهتر دیدیم که چکیده مطلب را از مجموع روایات - با توجه به عدم مخالفت آن با قرآن - بیاوریم.
از سال 249 تا 251 میلادی، طاغوتی به نام دقیانوس (دقیوس)، به عنوان امپراطور روم در کشور پهناور روم سلطنت میکرد، و شهر اُفْسوس (در نزدیکی اِزمیر واقع در ترکیه فعلی یا در نزدیک عمان پایتخت اردن) پایتخت او بود، او مغرور جاه و جلال خود شده بود و خود را (همچون فرعون) خدای مردم میدانست، و آنها را به بتپرستی و پرستش خود دعوت مینمود و هر کس نمیپذیرفت او را اعدام میکرد. خفقان و زور و وحشت عجیبی در شهر اُفسوس و اطراف آن حکمفرما بود.
او شش وزیر داشت که سه نفر آنها در جانب راست او و سه نفرشان در اطراف چپ او می نشستند، آنها که در جانب راست او بودند، نامشان تملیخا، مکسلمینا و میشیلینا بود، و آنها که در جانب چپ او بودند، نامشان مرنوس، دیرنوس و شاذریوس بود، که دقیانوس در امور کشور با آنها مشورت میکرد.(992)
دقیانوس در سال، یک روز را عید قرار داده بود، مردم و او در آن روز جشن مفصلی میگرفتند.
در یکی از سالها، در همان روز عید در کاخ سلطنتی، دقیانوس، جشن و دیدار شاهانه برقرار بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست او، و مشاوران مخصوصش در طرف چپ قرار داشتند، یکی از فرماندهان به دقیانوس چنین گزارش داد: لشگر ایران وارد مرزها شده است.
دقیانوس از این گزارش به قدری وحشت کرد که بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد. یکی از وزیران که تملیخا نام داشت با دیدن این منظره، دل دل گفت: این مرد (دقیانوس) گمان میکند که خدا است، اگر او خدا است پس چرا از یک خبر، این گونه دگرگون و ماتمزده میشود؟!
این وزیران ششگانه هر روز در خانه یکی از خودشان، محرمانه جمع میشدند، آن روز نوبت تملیخا بود، او غذای خوبی برای دوستان فراهم کرد، ولی با این حال پریشان به نظر میرسید، همه دوستان (وزیران) آمدند، و در کنار سفره نشستند، ولی دیدند تملیخا ناراحت به نظر میرسد و تمایل به غذا ندارد، علت را از او پرسیدند.
تملیخا چنین گفت: مطلبی در دلم افتاده که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است.
آنها گفتند: آن مطلب چیست؟
تملیخا گفت: این آسمان بلند که بیستون بر پا است، آن خورشید و ماه و ستارگان و این زمین و شگفتیهای آن، همه و همه بیانگر آن است که آفرینندهای توانا دارند، من در این فکر فرو رفتهام که چه کسی مرا از حالت جنین به صورت انسان در آورده است؟ چه کسی مرا به شیر مادر و پستان مادر در کودکی علاقمند کرد؟ چه کسی مرا پروراند؟ چه کسی چه کسی؟... از همه اینها چنین نتیجه گرفتهام که اینها سازنده و آفریدگار دارند.
گفتار تملیخا که از دل برمیخاست در اعماق روح و جان آنها نشست و آن چنان آنها را که آمادگی قلبی داشتند، تحت تأثیر قرارداد که برخاستند و پا و دست تملیخا را بوسیدند و گفتند: خداوند به وسیله تو ما را هدایت کرد، حق با توست، اکنون بگو چه کنیم؟
تملیخا برخاست و مقداری از خرمای باغ خود را به سه هزار درهم فروخت، و تصمیم گرفتند محرمانه از شهر خارج شوند و سر به سوی بیابان و کوه بزنند، بلکه از زیر یوغ بتپرستی و طاغوتپرستی نجات یابند. آنها بر اسبها سوار شدند و شبانه از شهر اُفسوس خارج شدند، و هنگامی که بیش از یک فرسخ ره پیمودند، تملیخا به آنها گفت: ما اکنون دل از دنیا بریدهایم و دل به خدا دادهایم و راه به آخرت سپردهایم، بنابراین چنین راه را با این اسبهای گران قیمت نمیتوان پیمود. شایسته است اسبها را رها کرده و پیاده این راه را طی کنیم تا خداوند گشایشی در کار ما ایجاد کند.
آنها پیاده شدند و به راه ادامه دادند و هفت فرسخ راه رفتند، به طوری که پاهایشان مجروح و خونآلود شد، تا به چوپانی رسیدند و از او تقاضای شیر و آب کردند، چوپان از آنها پذیرایی کرد، و گفت: از چهره شما چنین مییابم که از بزرگان هستید، گویا از ظلم دقیانوس فرار کردهاید.
آنها حقیقت را برای چوپان بازگو کردند، چوپان گفت: اتفاقا در دل من نیز که همواره در بیابان هستم و کوه و دشت و آسمان و زمین را مینگرم همین فکر پیدا شده که اینها آفریدگار توانا دارد. آن گاه دست آنها را بوسید و گفت: آن چه در دل شما افتاده در دل من نیز افتاده است، اجازه دهید گوسفندان مردم را به صاحبانش برسانم، و به شما بپیوندم.
آنها مدتی توقف کردند، چوپان گوسفندان مردم را به صاحبانش سپرد، و سپس خود را به
ماجرای اصحاب کهف در قرآن همانگونه که در قرآن معمول است، به طور فشرده (از آیه 9تا 27 سوره کهف) آمده است، و در روایات اسلامی، و گفتار مفسران و مورخان، مختلف نقل شده، بعضی به طور مشروح و بعضی به طور خلاصه، و یا بعضی بخشی از داستان را ذکر کردهاند و بخش دیگر را ذکر نکردهاند، ما در این جا بهتر دیدیم که چکیده مطلب را از مجموع روایات - با توجه به عدم مخالفت آن با قرآن - بیاوریم.
از سال 249 تا 251 میلادی، طاغوتی به نام دقیانوس (دقیوس)، به عنوان امپراطور روم در کشور پهناور روم سلطنت میکرد، و شهر اُفْسوس (در نزدیکی اِزمیر واقع در ترکیه فعلی یا در نزدیک عمان پایتخت اردن) پایتخت او بود، او مغرور جاه و جلال خود شده بود و خود را (همچون فرعون) خدای مردم میدانست، و آنها را به بتپرستی و پرستش خود دعوت مینمود و هر کس نمیپذیرفت او را اعدام میکرد. خفقان و زور و وحشت عجیبی در شهر اُفسوس و اطراف آن حکمفرما بود.
او شش وزیر داشت که سه نفر آنها در جانب راست او و سه نفرشان در اطراف چپ او می نشستند، آنها که در جانب راست او بودند، نامشان تملیخا، مکسلمینا و میشیلینا بود، و آنها که در جانب چپ او بودند، نامشان مرنوس، دیرنوس و شاذریوس بود، که دقیانوس در امور کشور با آنها مشورت میکرد.(992)
دقیانوس در سال، یک روز را عید قرار داده بود، مردم و او در آن روز جشن مفصلی میگرفتند.
در یکی از سالها، در همان روز عید در کاخ سلطنتی، دقیانوس، جشن و دیدار شاهانه برقرار بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست او، و مشاوران مخصوصش در طرف چپ قرار داشتند، یکی از فرماندهان به دقیانوس چنین گزارش داد: لشگر ایران وارد مرزها شده است.
دقیانوس از این گزارش به قدری وحشت کرد که بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد. یکی از وزیران که تملیخا نام داشت با دیدن این منظره، دل دل گفت: این مرد (دقیانوس) گمان میکند که خدا است، اگر او خدا است پس چرا از یک خبر، این گونه دگرگون و ماتمزده میشود؟!
این وزیران ششگانه هر روز در خانه یکی از خودشان، محرمانه جمع میشدند، آن روز نوبت تملیخا بود، او غذای خوبی برای دوستان فراهم کرد، ولی با این حال پریشان به نظر میرسید، همه دوستان (وزیران) آمدند، و در کنار سفره نشستند، ولی دیدند تملیخا ناراحت به نظر میرسد و تمایل به غذا ندارد، علت را از او پرسیدند.
تملیخا چنین گفت: مطلبی در دلم افتاده که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است.
آنها گفتند: آن مطلب چیست؟
تملیخا گفت: این آسمان بلند که بیستون بر پا است، آن خورشید و ماه و ستارگان و این زمین و شگفتیهای آن، همه و همه بیانگر آن است که آفرینندهای توانا دارند، من در این فکر فرو رفتهام که چه کسی مرا از حالت جنین به صورت انسان در آورده است؟ چه کسی مرا به شیر مادر و پستان مادر در کودکی علاقمند کرد؟ چه کسی مرا پروراند؟ چه کسی چه کسی؟... از همه اینها چنین نتیجه گرفتهام که اینها سازنده و آفریدگار دارند.
گفتار تملیخا که از دل برمیخاست در اعماق روح و جان آنها نشست و آن چنان آنها را که آمادگی قلبی داشتند، تحت تأثیر قرارداد که برخاستند و پا و دست تملیخا را بوسیدند و گفتند: خداوند به وسیله تو ما را هدایت کرد، حق با توست، اکنون بگو چه کنیم؟
تملیخا برخاست و مقداری از خرمای باغ خود را به سه هزار درهم فروخت، و تصمیم گرفتند محرمانه از شهر خارج شوند و سر به سوی بیابان و کوه بزنند، بلکه از زیر یوغ بتپرستی و طاغوتپرستی نجات یابند. آنها بر اسبها سوار شدند و شبانه از شهر اُفسوس خارج شدند، و هنگامی که بیش از یک فرسخ ره پیمودند، تملیخا به آنها گفت: ما اکنون دل از دنیا بریدهایم و دل به خدا دادهایم و راه به آخرت سپردهایم، بنابراین چنین راه را با این اسبهای گران قیمت نمیتوان پیمود. شایسته است اسبها را رها کرده و پیاده این راه را طی کنیم تا خداوند گشایشی در کار ما ایجاد کند.
آنها پیاده شدند و به راه ادامه دادند و هفت فرسخ راه رفتند، به طوری که پاهایشان مجروح و خونآلود شد، تا به چوپانی رسیدند و از او تقاضای شیر و آب کردند، چوپان از آنها پذیرایی کرد، و گفت: از چهره شما چنین مییابم که از بزرگان هستید، گویا از ظلم دقیانوس فرار کردهاید.
آنها حقیقت را برای چوپان بازگو کردند، چوپان گفت: اتفاقا در دل من نیز که همواره در بیابان هستم و کوه و دشت و آسمان و زمین را مینگرم همین فکر پیدا شده که اینها آفریدگار توانا دارد. آن گاه دست آنها را بوسید و گفت: آن چه در دل شما افتاده در دل من نیز افتاده است، اجازه دهید گوسفندان مردم را به صاحبانش برسانم، و به شما بپیوندم.
آنها مدتی توقف کردند، چوپان گوسفندان مردم را به صاحبانش سپرد، و سپس خود را به
- ۲.۱k
- ۰۵ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط