*سرنوشت*
*سرنوشت*
بعد از اینکه رایا و شوگا خرید هارو کردن و رفتن سمن خونه
رسیدن خونه که اجوما گفت :
آقا، خانوم ناهار حاضره لطفاً بیان سر میز
- باشه اجوما الان میایم لباست رو عوض کن بیا پایین
+ باشه الان میام
( ویو رایا)
رفتم تو اتاق لباسم رو لباسم رو عوض کردم
وسایل هارو رو زمین گذاشتم بعد ناهار بچینم
- اوه، رایا اومدی منتظر تو بودم بیا غذا رو شروع کنیم
( شوگا غذا رو میزاره تو دهن رایا)
رایا با خجالت میگه:
اما خودت اینجوری نمیتونی بخوری
- تو الان نگران من شدی ( خنده )
+ ا...اره ( خجالت )
- خب پس منم غذامو بخورم ؟
+ اره
( شوگا دستش رو زیر چونهی رایا میزاره و سر رایا رو به طرف خودش برمیگردونه و لب هارو رو به لب های قلوه دختر میزارم و عمیق مک میزنه ) ( فشار چیه شما بگین ؟😬😑😑)
دختر چشماش اندازه کاسه گرد شده بود ولی چشم های پسر آرام بسته بود و داشت از این ثانیه ها لذت میبرد
بعد شوگا آروم لب هاشو از لب های دختر جدا کرد و با لحنی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه گفت :
- اه چه غذا خوشمزه ای من سیر شدم ممنون
ویو رایا
با این کارش از خجالت آب شدم هجوم خون به گونه هامو حس کردم
ریز ریز خندید و پاشد از سر میز رفت سمت اتاق کارش
غذامو خوردم و از اجوما تشکر کردم
داشتم میرفتم بالا که لباسامو جمع کنم که یهو یادم افتاد ...
گیلیلیلیلی ژوننننننننننن
بچه ها چشمان داره آب میوه آنقدر خوابم میاد
پارت های بعدی فردا
احتمالا روزی براتون یه تا پارت آپ کنم
راستی نظر بدین پایان فیک شاپ باشه یا غمگین 🥺
بازنشر یادتون نره ✨🤍🫠🎀💗🔮🙃
فعلا گوگلیامومممم✨🤍🫠🎀💗🔮🙃🥺💖
بعد از اینکه رایا و شوگا خرید هارو کردن و رفتن سمن خونه
رسیدن خونه که اجوما گفت :
آقا، خانوم ناهار حاضره لطفاً بیان سر میز
- باشه اجوما الان میایم لباست رو عوض کن بیا پایین
+ باشه الان میام
( ویو رایا)
رفتم تو اتاق لباسم رو لباسم رو عوض کردم
وسایل هارو رو زمین گذاشتم بعد ناهار بچینم
- اوه، رایا اومدی منتظر تو بودم بیا غذا رو شروع کنیم
( شوگا غذا رو میزاره تو دهن رایا)
رایا با خجالت میگه:
اما خودت اینجوری نمیتونی بخوری
- تو الان نگران من شدی ( خنده )
+ ا...اره ( خجالت )
- خب پس منم غذامو بخورم ؟
+ اره
( شوگا دستش رو زیر چونهی رایا میزاره و سر رایا رو به طرف خودش برمیگردونه و لب هارو رو به لب های قلوه دختر میزارم و عمیق مک میزنه ) ( فشار چیه شما بگین ؟😬😑😑)
دختر چشماش اندازه کاسه گرد شده بود ولی چشم های پسر آرام بسته بود و داشت از این ثانیه ها لذت میبرد
بعد شوگا آروم لب هاشو از لب های دختر جدا کرد و با لحنی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه گفت :
- اه چه غذا خوشمزه ای من سیر شدم ممنون
ویو رایا
با این کارش از خجالت آب شدم هجوم خون به گونه هامو حس کردم
ریز ریز خندید و پاشد از سر میز رفت سمت اتاق کارش
غذامو خوردم و از اجوما تشکر کردم
داشتم میرفتم بالا که لباسامو جمع کنم که یهو یادم افتاد ...
گیلیلیلیلی ژوننننننننننن
بچه ها چشمان داره آب میوه آنقدر خوابم میاد
پارت های بعدی فردا
احتمالا روزی براتون یه تا پارت آپ کنم
راستی نظر بدین پایان فیک شاپ باشه یا غمگین 🥺
بازنشر یادتون نره ✨🤍🫠🎀💗🔮🙃
فعلا گوگلیامومممم✨🤍🫠🎀💗🔮🙃🥺💖
- ۵۴۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط