𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹²

صداش برام آشنا اومد ولی نخواستم زیاد درگیر شم ذاتا لباسم به گند رفته بود
با آرامش گفتم :
ورا : به تو هیچ ربطی نداره
بعد خواستم از کنارش رد بشم ولی دستشو جلوم گرفت
سرمو با عصبانیت بلند کردم
ـ یعنی چی به من ربطی نداره .... مگه در آخر مال من نمیشی ؟
نمی‌خواستم زیاد دردسر درست کنم چون امروز روز اولمه
اگه خرابکاری کنم ممکنه آقای کای اعدامم کنه
ورا : سیکتیر اونور
دستشو کنار زدم و از کنار رد شدم ولی یه قدم دور نشده سه تا پسر دیگه دورم جمع شدن
چشمامو عصبی بستم و نفسمو بیرون دادم

ـ به همین راحتیا نمیشه در بری کوچولو

اینو گفت و سروصدای جمعیت غذاخوری خفه شد و همه به ما نگاه کردن
ورا : از من چی میخوای دست از سرم بردارین مگه من چی هیزم تری بهتون دادم
با هر کلمه ای که می گفتم نیشخندشون شدت می‌گرفت و این قشنگ اعصابمو خط خطی میکرد
از هیچ کدومشون جواب نگرفتم پس ادامه دادم :
ورا : اینکه من اینجا هستم به هیچ کدوم شما ربطی........

ادامه حرفمو میخواستم بگم ولی یکی میخواست بهم مشت بزنه و البته تونستم جای خالی بدم
ورا : نداره
دیگه اعصانیتم اوج گرفت و با قیافه ترسناکی بشقابو کوبوندم تو صورت کسی که میخواست بهم مشت بزنه ... بشقاب نشکست ولی با برخورد به صورتش داد زد چون غذای داخل بشقاب خیلی داغ بود
یکی دیگه اومد نزدیک ... مشتی حواله صورتش کردم که نقش زمین شد
یکی دیگه هم اومد که لگدی به پاهاش شدم و زانو زد .... همین که زانو زد از موهاش گرفتم و سرشو به زمین کوبوندم
متاسفانه یکیشونم با ترس و صورت رنگ پریده فرار کرد
الان اون عو//ضی برام مهم نبود .... مهم برام این بود که غذام رفت و من باید امشب بخاطر این سه نفر احمق گرسنه بمونم
با حسرت به صورت کسی که روی زمین دراز کشیده بود و غذام کلا روی صورتش پخش شده بود نگاه میکردم
ورا : واقعا که.. میخواستم مثل آدم........

سرمو بلند کردم و دیدم همه دانش آموزا گوشی تو دستشونه و دارن ازم فیلم میگرن
با عصبانیت چشمامو بستم
ورا : آخه چرا همتون آنقدر عجیبین

بعد با سرعت از غذا خوری خارج شدم
استرس داشتم چون امروز تازه روز اوله‌....دردسر نشه برام ؟
همین که به حیاط مدرسه رسیدم نفس عمیقی کشیدم تا آرامشم رو حفظ کنم
ولی انگار بی فایدست !
عوض‍..******** نزاشتن مثل آدم غذامو بخورم ... ولی خدایی چقدر خوشمزه به نظر می‌رسید
زیر لب هی بهشون فحش می‌فرستادم و همزمان هم استرس اینکه برام دردسر درست کنن داشت منو می‌کشت

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧 𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹³یه دکه گوشه‌ی حیاط توجهم ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁴تهیونگ : اون مال منه....!د...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹¹سریع وارد اتاقم شدم و درو ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁰همه تک تک رفتن و خودشونو م...

ددی آرتای سئول پارت 2

چندشاتی.وقتی با دختر عموش رفت بیرون و تو حسادت کردی.با پام ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط