چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt⁴
چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt⁴
نگاهمو به جاده دادم..دوباره همون سکوت همیشگی!
دلم میخواست با صدای بلند بگم که اشتباه میکنه ولی..انگار نمیدونستم چجوری باید این جمله رو بگم..
نفس عمیقی کشیدم..چشمام رو بستم و سرمو رو شیشه ماشین گذاشتم..حرفای داخل مهمونیش حتی یک دقیقه هم از ذهنم بیرون نمیرفت..یواشکی نگاهش کردم..خسته ولی انگار عصبی هم بود..چشمامو دوباره بستم..
چند دقیقه بعد با توقف ماشین سرمو از رو شیشه ماشین برداشتم..رسیده بودیم خونه ولی هیچکدوم از ما پیاده نمیشد
سکوتی بینمون افتاده بود که از هر صدایی سنگینتر بود. انگار حتی نفس کشیدن هم توی اون فضا بلند به نظر میرسید.
یه دستش رو فرمون و دست دیگش روی ترمز دستی..نگاهش به جلو بود و زبونش رو داخل لپش فرو برده بود..ترمز دستی رو کشید و وقتی که اروم کمر بندشو داشت باز میکرد نگاهم کرد..با حرفی که زد سرمو برگردوندم و نگاهمو از پنجره گرفتم
"هه رین..تو هیچوقت منو نمیفهمی!"
انگار داشت زمزمه میکرد..اخمام رفت تو هم:"جین..من نمیفهمم چی میگی..تو که هیچی نمیگی! از کجا باید بفهمم؟!"
پوزخند زد و هوفی کشید..ادامه دادم:"مشکلت چیه؟ یانگ وو؟؟یا..."
حرفمو قطع کرد:"مشکل من یانگ وو نیست!"
قلبم لحظه ای ایستاد..آهی کشید و با همون خنده و لبخند تلخش گفت:"تو نمیخوای مشکلمو بفهمی هه رین..نمیخوای بفهمی که من وجود دارم.. "
صدای گرفتش تو ذهنم اکو شد..:"منظورت چیه؟"
سرشو بالا اورد و تو چشمام نگاه کرد:"من هر بار فقط نگاهت میکنم ببینم شاید یه روزی برگردی سمت من… ولی تو همیشه یه نفر دیگه رو انتخاب میکنی..میری کنار یه نفر دیگه میشینی..اجازه میدی یه نفر دیگه لمست کنه و...تو همرو به من ترجیح میدی"
کمی مکث کرد و ادامه داد:"ازم دوری..حتی وقتی دقیقا کنارمی!"
و بعد گفت:"مشکل من اینه..اینه که منو ناراحت میکنه!"
مثل همیشه هیچ حرفی نداشتم..لب هام باز شد ولی هیچ صدایی بیرون نیومد..سریع نگاهشو ازم گرفت دستشو برد سمت دستگیره ی در:"ولش کن..مهم نیست.."
در ماشین رو باز کرد..باد سرد شب ، اومد داخل ماشین..بی اختیار صداش زدم:"سوکجین؟"
ایستاد..نیم رخش رو دیدم ولی نگاهم نکرد..آب دهنمو قورت دادم..با چشمای لرزونم نگاهش کردم:"من..نمیخواستم اینجوری بشه..دلم نمیخواست اینطوری ، فکر کنی!"
ایندفعه کامل نگاهم کرد..کمی مکث کرد..اینبار طولانی تر :"گفتم که..مهم نیست!"
در ماشین رو محکم کوبید منو با یک دنیا فکر تنها گذاشت...
و با یه عالمه پشیمونی!
.
.
.
.
نزدیک به دو ساعت بود که داشتم تو جام غلت میخوردم..ولی امکان نداشت حتی یک دقیقه هم بخوابم..هر بار که چشم هامو رو هم میذاشتم ، حرفاش تو ذهنم اکو میشد..
"ازم دوری..حتی وقتی دقیقا کنارمی!"
حرف هاش یک دقیقه هم از ذهنم بیرون نمیرفت..سرم درد گرفته بود انقدر فکر کردم..کلافه تو جام نشستم...به جای خالیش کنارم نگاه کردم:"هوففف لعنتی!..چرا از ذهنم بیرون نمیری مرد؟؟"
بلند شدم که یه قرص سردرد یا یه آبی چیزی بخورم شاید خوابم برد..حدس میزدم روی کاناپه بخوابه
اون بیشتر وقتا برای اینکه من اذیت نشم همین کارو میکرد..
اون خیلی با ملاحظه بود!
از اتاق بیرون رفتم..اروم به سمت آشپزخونه قدم برداشتم.
نگاهی به پذیزایی انداختم ولی به جز به پتو ژله ای که گوشه ی کاناپه مچاله شده بود چیز دیگه ای ندیدم..با خودم گفتم شاید رفته دستشویی
رفتم تو آشپزخونه..رو میز ناهارخوری وسط آشپزخونه نشسته بود و عینک زده بود یه کتاب جلوش باز بود و یه دمنوش آرامش بخش کنارش بود..
انگار فقط من نبودم که خوابش نبرده بود و سرش درد میکرد!
یه قلوپ از دمنوشش خورد و سرشو بالا اورد و نگاهم کرد..
ادامه دارد...
پارت چهارم تقدیم نگاه زیباتون❤️
نظر صادقانتون رو بهم بگید و با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید 🫂
نگاهمو به جاده دادم..دوباره همون سکوت همیشگی!
دلم میخواست با صدای بلند بگم که اشتباه میکنه ولی..انگار نمیدونستم چجوری باید این جمله رو بگم..
نفس عمیقی کشیدم..چشمام رو بستم و سرمو رو شیشه ماشین گذاشتم..حرفای داخل مهمونیش حتی یک دقیقه هم از ذهنم بیرون نمیرفت..یواشکی نگاهش کردم..خسته ولی انگار عصبی هم بود..چشمامو دوباره بستم..
چند دقیقه بعد با توقف ماشین سرمو از رو شیشه ماشین برداشتم..رسیده بودیم خونه ولی هیچکدوم از ما پیاده نمیشد
سکوتی بینمون افتاده بود که از هر صدایی سنگینتر بود. انگار حتی نفس کشیدن هم توی اون فضا بلند به نظر میرسید.
یه دستش رو فرمون و دست دیگش روی ترمز دستی..نگاهش به جلو بود و زبونش رو داخل لپش فرو برده بود..ترمز دستی رو کشید و وقتی که اروم کمر بندشو داشت باز میکرد نگاهم کرد..با حرفی که زد سرمو برگردوندم و نگاهمو از پنجره گرفتم
"هه رین..تو هیچوقت منو نمیفهمی!"
انگار داشت زمزمه میکرد..اخمام رفت تو هم:"جین..من نمیفهمم چی میگی..تو که هیچی نمیگی! از کجا باید بفهمم؟!"
پوزخند زد و هوفی کشید..ادامه دادم:"مشکلت چیه؟ یانگ وو؟؟یا..."
حرفمو قطع کرد:"مشکل من یانگ وو نیست!"
قلبم لحظه ای ایستاد..آهی کشید و با همون خنده و لبخند تلخش گفت:"تو نمیخوای مشکلمو بفهمی هه رین..نمیخوای بفهمی که من وجود دارم.. "
صدای گرفتش تو ذهنم اکو شد..:"منظورت چیه؟"
سرشو بالا اورد و تو چشمام نگاه کرد:"من هر بار فقط نگاهت میکنم ببینم شاید یه روزی برگردی سمت من… ولی تو همیشه یه نفر دیگه رو انتخاب میکنی..میری کنار یه نفر دیگه میشینی..اجازه میدی یه نفر دیگه لمست کنه و...تو همرو به من ترجیح میدی"
کمی مکث کرد و ادامه داد:"ازم دوری..حتی وقتی دقیقا کنارمی!"
و بعد گفت:"مشکل من اینه..اینه که منو ناراحت میکنه!"
مثل همیشه هیچ حرفی نداشتم..لب هام باز شد ولی هیچ صدایی بیرون نیومد..سریع نگاهشو ازم گرفت دستشو برد سمت دستگیره ی در:"ولش کن..مهم نیست.."
در ماشین رو باز کرد..باد سرد شب ، اومد داخل ماشین..بی اختیار صداش زدم:"سوکجین؟"
ایستاد..نیم رخش رو دیدم ولی نگاهم نکرد..آب دهنمو قورت دادم..با چشمای لرزونم نگاهش کردم:"من..نمیخواستم اینجوری بشه..دلم نمیخواست اینطوری ، فکر کنی!"
ایندفعه کامل نگاهم کرد..کمی مکث کرد..اینبار طولانی تر :"گفتم که..مهم نیست!"
در ماشین رو محکم کوبید منو با یک دنیا فکر تنها گذاشت...
و با یه عالمه پشیمونی!
.
.
.
.
نزدیک به دو ساعت بود که داشتم تو جام غلت میخوردم..ولی امکان نداشت حتی یک دقیقه هم بخوابم..هر بار که چشم هامو رو هم میذاشتم ، حرفاش تو ذهنم اکو میشد..
"ازم دوری..حتی وقتی دقیقا کنارمی!"
حرف هاش یک دقیقه هم از ذهنم بیرون نمیرفت..سرم درد گرفته بود انقدر فکر کردم..کلافه تو جام نشستم...به جای خالیش کنارم نگاه کردم:"هوففف لعنتی!..چرا از ذهنم بیرون نمیری مرد؟؟"
بلند شدم که یه قرص سردرد یا یه آبی چیزی بخورم شاید خوابم برد..حدس میزدم روی کاناپه بخوابه
اون بیشتر وقتا برای اینکه من اذیت نشم همین کارو میکرد..
اون خیلی با ملاحظه بود!
از اتاق بیرون رفتم..اروم به سمت آشپزخونه قدم برداشتم.
نگاهی به پذیزایی انداختم ولی به جز به پتو ژله ای که گوشه ی کاناپه مچاله شده بود چیز دیگه ای ندیدم..با خودم گفتم شاید رفته دستشویی
رفتم تو آشپزخونه..رو میز ناهارخوری وسط آشپزخونه نشسته بود و عینک زده بود یه کتاب جلوش باز بود و یه دمنوش آرامش بخش کنارش بود..
انگار فقط من نبودم که خوابش نبرده بود و سرش درد میکرد!
یه قلوپ از دمنوشش خورد و سرشو بالا اورد و نگاهم کرد..
ادامه دارد...
پارت چهارم تقدیم نگاه زیباتون❤️
نظر صادقانتون رو بهم بگید و با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید 🫂
- ۵.۰k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط