مرا...

مرا...
 میان مرز چشمانت
 پناه بده
با آغوشت اسیرم کن
به استثمار بکش لبانم را
تن را
به بازوانت
 حراج بزن
و بند بند دلم را
به صلیب نگاهت
 آتش بزن
اینجا
میان وطن تنم
پرچم چشمانت
آزادی ام را
به یغما می برد
هیهات
از نقشه ء دستانت
که تمام جهانم را
به یک
هم آغوشیه نگاهت باختم
هیهات از تو
هیهات....!
دیدگاه ها (۵)

مرا... میان مرز چشمانت پناه بدهبا آغوشت اسیرم کن به استثمار ...

مرا ...میان مرز چشمانتپناه بدهبا آغوشت اسیرم کنبه استثمار بک...

اسارت، دستان تو بود!مقصد، لب های من!تا بوسیدنت، گس خرمالوها ...

عطر دستهایت میان گندم زار گیسوانم می رقصند!!مست میشوم، چشمان...

بعد از منشب هایی خواهد آمدکه وقتی ساعت از مرزِ دلتنگی بگذردچ...

مبین بروجردی

مخاطب خیلی خیلی خاص😉

شاید ندونی‌ولی‌بهترین‌قسمت‌روزم‌وقتیه‌که‌باتوحرف‌میزنم.

کپی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط