همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت ۱۵۷
«یک سال بعد...»
«ویو پارک دوین»
صبح...
نور آفتاب از پنجرهی بزرگ خونه داخل میتابید.
من با اخم روی مبل نشسته بودم.
یه ظرف بزرگ بستنی روی پام بود.
و داشتم با حرص میخوردم.
از آشپزخونه صدای جونگکوک اومد.
_«دوین؟»
+«هوم؟»
_«صبحونه آمادهست.»
اخم کردم.
+«نمیخوام.»
_«پس چرا بستنی میخوری؟»
+«چون دخترت خواسته!»
جونگکوک خندید.
_«باز تقصیر دخترمون شد؟»
دستم رو روی شکمم گذاشتم.
هفت ماهه باردار بودم.
دکتر گفته بود...
دختره.
از همون روز...
جونگکوک دیگه رسماً دیوونه شده بود.
هر پنج دقیقه یه بار میپرسید:
_«حالت خوبه؟»
_«چیزی نمیخوای؟»
_«خسته نیستی؟»
تا جایی که یه روز بهش گفتم:
+«جونگکوک...»
+«من باردارم، مریض که نیستم.»
اونم با جدیت جواب داده بود:
_«برای من فرقی نداره.»
همون موقع زنگ در به صدا دراومد.
جونگکوک رفت در رو باز کرد.
صدای ملیس کل خونه رو برداشت.
_«دوووووووین!»
لبخند زدم.
_«اومدن.»
ملیس وارد شد.
اما این بار...
یه کالسکه هم همراهش بود.
داخلش...
یه پسر کوچولوی ششماهه خوابیده بود.
لیام با افتخار گفت:
_«آقای کیم مینوو.»
ملیس لپ پسرش رو بوسید.
_«بگو سلام خاله دوین.»
من خم شدم.
آروم گونهی تپلش رو لمس کردم.
+«الهی...»
+«چقدر شبیه باباشه.»
لیام با افتخار سینهش رو جلو داد.
ملیس اخم کرد.
_«متأسفانه آره!»
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد...
زنگ دوباره به صدا دراومد.
این بار...
سوآ و هان وارد شدن.
سوآ با یه شکم گرد.
ملیس جیغ کشید.
_«وااای!»
_«بالاخره معلوم شد؟»
سوآ خندید.
_«آره.»
_«پسره.»
هان با ذوق دستش رو روی شکم سوآ گذاشت.
_«دیگه سه ماه مونده.»
من با لبخند نگاهشون کردم.
خوشحال بودم.
بعد از اون همه سختی...
سوآ بالاخره آرامش پیدا کرده بود.
هان هم واقعاً عاشقش بود.
عصر...
همه توی حیاط جمع شده بودیم.
بچهی ملیس روی پای جونگکوک نشسته بود.
جونگکوک باهاش بازی میکرد.
من از دور نگاهش میکردم.
لبخند روی لبم نشست.
آروم گفتم:
+«فکر کنم بابای خوبی بشی.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
با همون نگاه همیشگیش.
_«فکر؟»
بلند شد.
اومد کنارم.
یه دستش رو دور شونهم انداخت.
دست دیگهش رو روی شکمم گذاشت.
همون لحظه...
دخترمون لگد کوچیکی زد.
جونگکوک از ذوق چشمهاش گرد شد.
_«دیدی؟!»
+«آره.»
_«داره باهام سلام میکنه!»
خندیدم.
+«نه...»
+«داره میگه بابا زیادی حرف میزنه.»
همه زدند زیر خنده.
جونگکوک با اخم مصنوعی گفت:
_«همدست شدین؟»
ملیس گفت:
_«از الان دخترت طرف مامانشه.»
لیام خندید.
_«بیچاره کوک...»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
بعد خیلی آروم کنار گوشم گفت:
_«اشکال نداره...»
_«دو تا دختر شیطون توی خونه داشته باشم...»
_«بازم خوشبختترین مرد دنیام.»
سرم رو روی شونهش گذاشتم.
آسمون کمکم نارنجی شده بود.
همه دور هم میخندیدن.
و من...
به این فکر میکردم که چقدر زندگی میتونه غیرقابل پیشبینی باشه.
روزی که وارد اون خونه شدم...
فقط یه همخونه داشتم.
اما حالا...
یه شوهر...
یه دختر که منتظر به دنیا اومدنش بودیم...
و خانوادهای که خودمون ساخته بودیم.
و این...
زیباترین اتفاق زندگیمون بود.
پارت ۱۵۷
«یک سال بعد...»
«ویو پارک دوین»
صبح...
نور آفتاب از پنجرهی بزرگ خونه داخل میتابید.
من با اخم روی مبل نشسته بودم.
یه ظرف بزرگ بستنی روی پام بود.
و داشتم با حرص میخوردم.
از آشپزخونه صدای جونگکوک اومد.
_«دوین؟»
+«هوم؟»
_«صبحونه آمادهست.»
اخم کردم.
+«نمیخوام.»
_«پس چرا بستنی میخوری؟»
+«چون دخترت خواسته!»
جونگکوک خندید.
_«باز تقصیر دخترمون شد؟»
دستم رو روی شکمم گذاشتم.
هفت ماهه باردار بودم.
دکتر گفته بود...
دختره.
از همون روز...
جونگکوک دیگه رسماً دیوونه شده بود.
هر پنج دقیقه یه بار میپرسید:
_«حالت خوبه؟»
_«چیزی نمیخوای؟»
_«خسته نیستی؟»
تا جایی که یه روز بهش گفتم:
+«جونگکوک...»
+«من باردارم، مریض که نیستم.»
اونم با جدیت جواب داده بود:
_«برای من فرقی نداره.»
همون موقع زنگ در به صدا دراومد.
جونگکوک رفت در رو باز کرد.
صدای ملیس کل خونه رو برداشت.
_«دوووووووین!»
لبخند زدم.
_«اومدن.»
ملیس وارد شد.
اما این بار...
یه کالسکه هم همراهش بود.
داخلش...
یه پسر کوچولوی ششماهه خوابیده بود.
لیام با افتخار گفت:
_«آقای کیم مینوو.»
ملیس لپ پسرش رو بوسید.
_«بگو سلام خاله دوین.»
من خم شدم.
آروم گونهی تپلش رو لمس کردم.
+«الهی...»
+«چقدر شبیه باباشه.»
لیام با افتخار سینهش رو جلو داد.
ملیس اخم کرد.
_«متأسفانه آره!»
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد...
زنگ دوباره به صدا دراومد.
این بار...
سوآ و هان وارد شدن.
سوآ با یه شکم گرد.
ملیس جیغ کشید.
_«وااای!»
_«بالاخره معلوم شد؟»
سوآ خندید.
_«آره.»
_«پسره.»
هان با ذوق دستش رو روی شکم سوآ گذاشت.
_«دیگه سه ماه مونده.»
من با لبخند نگاهشون کردم.
خوشحال بودم.
بعد از اون همه سختی...
سوآ بالاخره آرامش پیدا کرده بود.
هان هم واقعاً عاشقش بود.
عصر...
همه توی حیاط جمع شده بودیم.
بچهی ملیس روی پای جونگکوک نشسته بود.
جونگکوک باهاش بازی میکرد.
من از دور نگاهش میکردم.
لبخند روی لبم نشست.
آروم گفتم:
+«فکر کنم بابای خوبی بشی.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
با همون نگاه همیشگیش.
_«فکر؟»
بلند شد.
اومد کنارم.
یه دستش رو دور شونهم انداخت.
دست دیگهش رو روی شکمم گذاشت.
همون لحظه...
دخترمون لگد کوچیکی زد.
جونگکوک از ذوق چشمهاش گرد شد.
_«دیدی؟!»
+«آره.»
_«داره باهام سلام میکنه!»
خندیدم.
+«نه...»
+«داره میگه بابا زیادی حرف میزنه.»
همه زدند زیر خنده.
جونگکوک با اخم مصنوعی گفت:
_«همدست شدین؟»
ملیس گفت:
_«از الان دخترت طرف مامانشه.»
لیام خندید.
_«بیچاره کوک...»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
بعد خیلی آروم کنار گوشم گفت:
_«اشکال نداره...»
_«دو تا دختر شیطون توی خونه داشته باشم...»
_«بازم خوشبختترین مرد دنیام.»
سرم رو روی شونهش گذاشتم.
آسمون کمکم نارنجی شده بود.
همه دور هم میخندیدن.
و من...
به این فکر میکردم که چقدر زندگی میتونه غیرقابل پیشبینی باشه.
روزی که وارد اون خونه شدم...
فقط یه همخونه داشتم.
اما حالا...
یه شوهر...
یه دختر که منتظر به دنیا اومدنش بودیم...
و خانوادهای که خودمون ساخته بودیم.
و این...
زیباترین اتفاق زندگیمون بود.
- ۳.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط