Part "69"
Part "69"
☆ویو تهیونگ☆
پشت میز چوبیِ غبارگرفته ایستادیم. کشوهای خردشده و قفلهای شکستهشده نشون میداد که قبلاً هم کسی اینجا رو گشته، اما ظاهراً دنبال چیز دیگهای بودن.
با دقت دستم رو بردم انتهای کشوی دوم. زبانه مخفیِ فلزی رو به سمت بالا کشیدم. با صدای تق کوچیکی، جدار کاذب کشو باز شد و یک جعبهی فلزی قدیمی با آرم اختصاصی خانوادهمون بیرون آمد.
روی جعبه به خط پدرم نوشته شده بود: پروژه A.K.17 - محرمانه.
هانا جلوتر آمد و با چشمهای گشاد شده به جعبه نگاه کرد.
هانا: این... این خط عمو الکسه؟
ته: آره. خط پدرمه... الکس.
جعبه رو باز کردم. داخلش چند برگه سهام، یک دستنوشته و یک فلشمموری کوچیک بود. برگهها رو درآوردم و زیر نور چراغقوه شروع کردم به خواندن. هر خطی که میخواندم، خون توی رگهام سردتر میشد.
☆ویو هانا☆
چهرهی تهیونگ توی یک لحظه کاملاً تغییر کرد. رگهای گردنش بیرون زد و فکش منقبض شد. ترسیدم.
هانا: تهیونگ... چی نوشته؟ تو رو خدا بگو چی شده؟
تهیونگ دستنوشته رو بدون اینکه حرفی بزنه به دستم داد. دستهام میلرزید. برگه رو گرفتم و خواندم:
«من، الکس، به همراه همسرم آنا، تمام سهام کارخانجات مشترک با خانوادهی هانا رو به طور غیرقانونی مصادره کردیم. اگر پدر هانا مقاومت کنه، نقشه تصادف جادهای آماده است... و مونا (مادر هانا) نباید هیچوقت بفهمه چه کسی پشت این معامله بوده. میا و ماریا همه چیز رو میدونن و در صدمه زدن به مدارک کمک کردن...»
کلمات جلوی چشمام تار شدن. برگه از دستم افتاد.
پدرم... تصادف نکرده بود. اون رو کشته بودن! عمو الکس و خاله آنا... کسانی که مادرم مونا سالها بهشون خدمت کرده بود و مثل خانوادهاش میدونست، قاتل پدرم بودن! و میا... دوست صمیمی من... همه چیز رو میدونست!
جهان دور سرم چرخید. حالم بهم خورد و تعادلم رو کاملاً از دست دادم. پاهام شل شد و داشتم مستقیم روی زمین میافتادم که...
تهیونگ قبل از اینکه به زمین برسم، خودش رو جلو انداخت و من رو توی آغوشش کشید.
روی زمین نشستیم. من توی بغل تهیونگ افتاده بودم. گلوم از شدت بغض میسوخت و صدام درنمیآمد. ناگهان اشکام فوران کرد و با مشتهای بیرمقم شروع کردم به ضربه زدن به سینه تهیونگ.
هانا (با هقهق و صدای شکستهشده): چرا...؟ چرا پدرت این کارو کرد؟ مادرم مونا سالهاست برای مادرت آنا کنیزی میکنه! میا... میا چطور تونست به من دروغ بگه؟ من... من دیگه هیچکس رو ندارم...
تهیونگ هیچی نگفت. هیچی برای دفاع از خانوادهاش نداشت. فقط با درد چشماش رو بست، محکمتر من رو به خودش فشار داد و دستش رو لابهلای موهام فرو برد. من رو طوری توی آغوشش پناه داد که انگار میخواست با بدنش از من در برابر تمام تلخیهای دنیا محافظت کنه.
ته (با صدایی بم، گرفته و پر از پشیمانی): گریه کن هانا... حق داری. من شرمندهام... به خدا قسم شرمندهام. اما قسم میخورم... به روح پدرت قسم میخورم که حق تو و مادرت مونا رو از الکس، آنا و همه اونایی که توی این جنایت دست داشتن میگیرم.
سرم رو روی سینهاش گذاشتم. صدای تپشهای تند و منظم قلبش تنها چیزی بود که من رو توی اون تاریکی زنده نگه میداشت. گرمای نفسهاش روی پیشونیم مینشست.
تهیونگ آروم سرش رو نزدیک آورد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. توی چشمهای اشکی من زل زد.
ته: من مثل اونا نیستم هانا. تو تنها نیستی... من تا آخرین نفسم کنارتم. دیگه نمیذارم هیشکی بهت آسیب بزنه.
برای چند ثانیه توی چشمان هم خیره شدیم؛ توی اون انبار تاریک، میون اون راز سیاه و تلخ، عشقی عمیق و ممنوعه آرومآروم توی قلبامون متولد میشد...
ادامه دارد...
☆ویو تهیونگ☆
پشت میز چوبیِ غبارگرفته ایستادیم. کشوهای خردشده و قفلهای شکستهشده نشون میداد که قبلاً هم کسی اینجا رو گشته، اما ظاهراً دنبال چیز دیگهای بودن.
با دقت دستم رو بردم انتهای کشوی دوم. زبانه مخفیِ فلزی رو به سمت بالا کشیدم. با صدای تق کوچیکی، جدار کاذب کشو باز شد و یک جعبهی فلزی قدیمی با آرم اختصاصی خانوادهمون بیرون آمد.
روی جعبه به خط پدرم نوشته شده بود: پروژه A.K.17 - محرمانه.
هانا جلوتر آمد و با چشمهای گشاد شده به جعبه نگاه کرد.
هانا: این... این خط عمو الکسه؟
ته: آره. خط پدرمه... الکس.
جعبه رو باز کردم. داخلش چند برگه سهام، یک دستنوشته و یک فلشمموری کوچیک بود. برگهها رو درآوردم و زیر نور چراغقوه شروع کردم به خواندن. هر خطی که میخواندم، خون توی رگهام سردتر میشد.
☆ویو هانا☆
چهرهی تهیونگ توی یک لحظه کاملاً تغییر کرد. رگهای گردنش بیرون زد و فکش منقبض شد. ترسیدم.
هانا: تهیونگ... چی نوشته؟ تو رو خدا بگو چی شده؟
تهیونگ دستنوشته رو بدون اینکه حرفی بزنه به دستم داد. دستهام میلرزید. برگه رو گرفتم و خواندم:
«من، الکس، به همراه همسرم آنا، تمام سهام کارخانجات مشترک با خانوادهی هانا رو به طور غیرقانونی مصادره کردیم. اگر پدر هانا مقاومت کنه، نقشه تصادف جادهای آماده است... و مونا (مادر هانا) نباید هیچوقت بفهمه چه کسی پشت این معامله بوده. میا و ماریا همه چیز رو میدونن و در صدمه زدن به مدارک کمک کردن...»
کلمات جلوی چشمام تار شدن. برگه از دستم افتاد.
پدرم... تصادف نکرده بود. اون رو کشته بودن! عمو الکس و خاله آنا... کسانی که مادرم مونا سالها بهشون خدمت کرده بود و مثل خانوادهاش میدونست، قاتل پدرم بودن! و میا... دوست صمیمی من... همه چیز رو میدونست!
جهان دور سرم چرخید. حالم بهم خورد و تعادلم رو کاملاً از دست دادم. پاهام شل شد و داشتم مستقیم روی زمین میافتادم که...
تهیونگ قبل از اینکه به زمین برسم، خودش رو جلو انداخت و من رو توی آغوشش کشید.
روی زمین نشستیم. من توی بغل تهیونگ افتاده بودم. گلوم از شدت بغض میسوخت و صدام درنمیآمد. ناگهان اشکام فوران کرد و با مشتهای بیرمقم شروع کردم به ضربه زدن به سینه تهیونگ.
هانا (با هقهق و صدای شکستهشده): چرا...؟ چرا پدرت این کارو کرد؟ مادرم مونا سالهاست برای مادرت آنا کنیزی میکنه! میا... میا چطور تونست به من دروغ بگه؟ من... من دیگه هیچکس رو ندارم...
تهیونگ هیچی نگفت. هیچی برای دفاع از خانوادهاش نداشت. فقط با درد چشماش رو بست، محکمتر من رو به خودش فشار داد و دستش رو لابهلای موهام فرو برد. من رو طوری توی آغوشش پناه داد که انگار میخواست با بدنش از من در برابر تمام تلخیهای دنیا محافظت کنه.
ته (با صدایی بم، گرفته و پر از پشیمانی): گریه کن هانا... حق داری. من شرمندهام... به خدا قسم شرمندهام. اما قسم میخورم... به روح پدرت قسم میخورم که حق تو و مادرت مونا رو از الکس، آنا و همه اونایی که توی این جنایت دست داشتن میگیرم.
سرم رو روی سینهاش گذاشتم. صدای تپشهای تند و منظم قلبش تنها چیزی بود که من رو توی اون تاریکی زنده نگه میداشت. گرمای نفسهاش روی پیشونیم مینشست.
تهیونگ آروم سرش رو نزدیک آورد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. توی چشمهای اشکی من زل زد.
ته: من مثل اونا نیستم هانا. تو تنها نیستی... من تا آخرین نفسم کنارتم. دیگه نمیذارم هیشکی بهت آسیب بزنه.
برای چند ثانیه توی چشمان هم خیره شدیم؛ توی اون انبار تاریک، میون اون راز سیاه و تلخ، عشقی عمیق و ممنوعه آرومآروم توی قلبامون متولد میشد...
ادامه دارد...
- ۱۹۴
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط